دوره انقلاب و سوسیالیسم فرا میرسد

ضمیمه انترناسیونال ٤٢٧

متن سخنرانی حمید تقوائی در گفت و شنود فرانکفورت

خیلی خوش آمدید.

خوشحالم که بعد از مدتها دوباره فرصتی پیش آمد که در شهر شما سخنرانی داشته باشم. امیدوارم فرصت کافی برای بحث و تبادل نظر داشته باشیم. صحبتهای من بطور کلی در مورد وضعیت جدید در دنیا است...در مورد وضعیت عمومی دنیا فکر میکنم نه تنها ما، جریانات سیاسی٬ و یا کسانی که در سیاست نظری دارند٬ بلکه عامه مردم٬ کل دنیا متوجه هست که یک تغییرات اساسی در شرف وقوع است و خیلی چیزها دارد متحول میشود. دو سال پیش کسی تصور نمیکرد که سه دیکتاتور تثبیت شده و با سابقه که هر کدام چند دهه سابقه حکومت کردن و کشتار و سرکوب و غیره دارند٬ نظامهائی که مثل بتون بنظر میرسیدند٬ در عرض کمتر از یکسال به قدرت اعتراض و انقلاب و مبارزه مردم٬ سرنگون شوند. تازه همه میدانند این شروعش هست٬ دیکتاتورهای دیگر توی صف ایستاده اند. همه جا دارد آتش انقلاب و اعتراض زبانه میکشد.

اینرا اگر در سال ۲۰۰۹ و یا ۲۰۱۰ یکی به شما میگفت٬ میگفتید من فکر نمیکنم مثلا مبارک به این زودیها برود٬ تازه قرارست پسرش را بجای خودش بنشاند. همینطور در مورد سقوط قذافی و یا بن علی. و یا مثلا اگر یکی میگفت بحرین شلوغ میشود و یا یمن شلوغ میشود میگفتید غیر ممکن است. تحولاتی به سرعت برق و باد دارد اتفاق می افتد٬ و همه را به یک معنا غافلگیر کرده است. تمام دولتها٬ صاحب نظران٬ تحلیلگرها، احزاب سیاسی٬ مانده اند که چه خبر است و این طوفان از کجا می آید؟ قضیه چیست؟ ابتدا که شروع شد گفتند انقلاباتی هست علیه دیکتاتورها. در کشورهای اختناق زده مردم بلند شدند برای دموکراسی٬ بر علیه دیکتاتوری. خوب ظاهر قضیه این بود. در تونس اینطور بود در مصر و در کشورهای دیگر خاورمیانه هم همینطور. بعد که اوضاع پیش رفت همه دیدند که نه، مساله به خاورمیانه محدود نیست. یک گوشه اش آمد اسپانیا٬ یک گوشه اش رفت یونان، فرانسه و حالا در وال استریت. شاید تصور شود ارتباطی بین اینها جود ندارد و این تصادفی است که اتفاقا درست همان دوره ای که بقول اینها بهار عربی فرا رسیده و انقلابات علیه دیکتاتوریهای مستبد شرقی و یا حالا بگوییم جهان سومی رخ میدهد٬ درست همزمان با آن مردم در آمریکا میایند و میگویند اینجا، وال استریت، را ما مثل میدان التحریر اشغالش میکنیم. همین را هم گفتند. جنبش اشغال وال استریت الان بیشتر از یک ماه است که اتفاق افتاده٬ اما مطبوعات نزدیک به یک هفته است عطف توجه به آن میکنند. اینرا هم مردم تحمیل کردند وگرنه توطئه سکوت بود٬ فقط در سایتها خبرش را می شنیدید. در هر حال همان روز اول فراخوان دهندگان این حرکت گفتند مدل ما مصر است. ما میخواهیم اشغال کنیم همانطور که مردم التحریر را اشغال کردند. مسئله تظاهرات و یا اعتصاب و یا آکسیون و غیره نیست. یک مدل جدیدی از اعتراض است که به آن میگویند اشغال یک خیابان، اشغال یک میدان. میرویم آنجا چادر میزنیم، بساطمان را پهن میکنیم و میمانیم. الان نزدیک به یکماه و نیم است در نیویورک این کار را کرده اند و آنجا خودشان را سازمان دادند. فعالیت روزانه شان را روی اینترنت پخش میکنند. اگر بروید در اینترنت پیدا میکنید. هر روز دارند میگویند که خواستهایمان چیست و برنامه امروزمان چیست و غیره. وقتی فراخوان دادند گفتند روز خشم! این اسم را هم باز از بهار عربی گرفتند. در مادرید هم وقتی حدد دو ماه و نیم پیش میدان سل اشغال شد گفتند که ما مدلمان انقلاب مصرست.

خوب میبینیم مردم در ظاهر لااقل در شکل مبارزه دارند این دوتا را بهم وصل میکنند. آیا چیز عمیقتری اینها را بهم وصل نمیکند؟ چطور مردم نیویورک همان خواستهائی را دارند که مثلا مردم سلیمانیه در عراق یا قاهره و یا صنعا مطرح کردند؟ چرا اینجوری شد؟ مگر قرار نبود دنیا به فرقه ها، به ملیتها، به مذاهب مختلف تقسیم بشود؟ عیسی به دین خود٬ موسی به دین خود. میگفتند ما ارزشهای غربی را داریم و در شرق ارزشهای خودشان را دارند. آن جوامع اسلامی اند، عربی اند، با فرهنگ عربی- اسلامی ویژه خودشان! چطور شد که تل آویو شلوغ میشود و مردم اعلام میکنند اینجا قاهره است، اینجا التحریر است! داستان چیست؟

ما با دنیای کاملا تازه ای روبرو هستیم. اولین سوال اینست که تازه نسبت به چی ؟ نسبت به کل تاریخ مکتوب بشریت؟ تازه در سیصد سال اخیر؟ از انقلاب کبیر فرانسه تا امروز؟ تازه نسبت به چی؟ من فکر میکنم در دو سطح میتوان توضیح داد و اینجا دیگر بیشتر صحبتم را روی این متمرکز میکنم. اولا به یک معنای سیاسی زنده ای دوره تازه یعنی دوره ای که نسبت به بیست سال گذشته و حتی نسبت به ده سال گذشته جدید است. ببینید خود فروپاشی کمپ شوروی و دیوار برلین سرآغاز یک دوره ای بود در تاریخ جهان. درست بیست سال پیش، سال ۹۱، دوره جنگ سرد تمام شد و معادلات و مناسبات سیاسی گذشته بهم ریخت، جنبش های قدیمی مردند٬ جنبش های جدیدی سر بر آوردند٬ و احزاب سیاسی شروع کردند به تجدید نظر در استراتژی خودشان٬ و در برنامه اشان. شکلهای حکومتی ٬ سیاست خارجی، سیاست اقتصادی٬ موقعیت غرب و اصلا کمپ غرب٬ همه اینها بهم ریخت. یک نمونه خود کمپ غرب است. بالاخره در دوره جنگ سرد که خودش از انقلاب اکتبر شروع شده بود کمپ غرب یک بلوکی بود که به عنوان قطب مقابل و یا متضاد با قطب شرق معنی پیدا کرده بود. وقتی قطب شرق از بین رفت قطب غرب هم معلوم شد که بی پایه است و در نتیجه میشود گفت یک نوع فضای باز سیاسی در سطح دنیا بوجود آمد و همه شروع کردند به بازتعریف خودشان. دهساله اخیر، بعد از یازده سپتامبر، خود فاز خاص تری از ان دوره پسا جنگ سرد بود. بعد از ۱۱ سپتامبر این دوره بطور مشخصی وارد تقابل آشکار بین این دو قطب اسلام سیاسی و میلیتاریزم غربی شد. - که بعدا بیشتر به این جنبه میپردازم.

وقتی امروز از یک دوره تازه صحبت میکنیم منظورمان اینست که این دوره بیست ساله به نفع مردم معترض به نفع انقلاب٬ به نفع چپ و به نفع کمونیسم٬ به نفع نقد عمیق کل دنیا و به ضرر کل این کمپ بورژوائی و ارتجاعی که اوضاع دنیا را به دست گرفته بود و کنترل میکرد عوض شده است.

برای مدت بیست سال ارتجاعی ترین جنبشها و نیروهای بورژوائی همه کاره بودند. ایدئولوگها و متفکرین و سیاستمدارانشان دنیا را تبیین و تفسیر میکردند و میلیتاریسم و تروریسم خاک دنیا را به توبره کشیدند. در دوره جنگ سرد یک تعادلی در دنیا بوجود آمده بود٬ وقتی کسی میگفت دمکراسی یعنی من ضد شوروی هستم٬ یکی هم وقتی میگفت سوسیالیست یعنی من طرفدار شوروی ام. یک تقسیم بندی اینطوری شده بود. و جنگهای منطقه ای و دیپلماسی و یارکشی ها و بلوک بندیها همه محورش تقابل میان کمپ غرب و و کمپ باصطلاح سوسیالیسم موجود٬ یعنی سرمایه داری دولتی شوروی و بلوک شرق، بود. جهان و یا یک قطب سوم هم داشتیم که جهان سوم نامیده میشد و این وسط باید تکلیفش را روشن میکرد. یا سر به شوروی بود، مثل برخی کشورهای آفریقایی و همین مصر در دوره ناصر٬ و یا عراق تحت حاکمیت بعثیسم و غیره. یک نوع سوسیالیسم عربی داشتیم، یکسری انقلابات ضد استعماری ضد امپریالیستی در آفریقا داشتیم و همینطور آسیا و آسیای جنوب شرقی هم شاهد انقلاباتی استقلال طلبانه ای بود. اینها همه به نحوی به نفع کمپ شرق کار میکرد. سیاست دنیا بجای تقابل میان کارگر و مردم زحمتکش با حکومتها و طبقه حاکمه - به اصطلاحی که الان میگویند ۹۹ در صد در مقابل یک درصد - شده بود این کمپ در مقابل آن کمپ . در تمام دوره جنگ سرد مقابله بین این دو کمپ بر همه تحولات سیاسی دنیا سایه انداخته بود.

جنگ سرد که تمام شد کل این بساط بهم ریخت ولی حاکمین دنیا، طبقه حاکمه دنیا، یک درصدیها، احتیاج داشتند به این نوع تقسیم بندیها و برای اینکه خواستها و مبارزات واقعی مردم را تحت الشعاع قرار دهند و دعوای واقعی را مخفی کنند. باید یک دشمنی میتراشیدند. ببینید وقتی دیوار برلین فرو ریخت گفتند شیر و عسل در خیابانها روان میشود٬ سرمایه داری بازار آزاد همه کاره است و اصلا تاریخ تمام شد. متفکرینشان آمدند گفتند تاریخ تمام شد! پایان تاریخ است و دیگر دنیا آزاد شد و قرارست سرمایه همه را آزاد کند. بازار آزاد همه جا حاکم شد و تمام کمپ شوروی هم تعظیم کرد در مقابل بازار آزاد. نظرات متفکرینشان از فریدمن گرفته تا فوکویاما و ازمکتب شیکاگو تا تزهای فلسفیشان ٬ تز نسبیت فرهنگی، تز موزاییکی بودن جامعه، تبدیل شد به حرف اول و آخر همه. و در مقابل آنچه ممنوع شد، مکروه شد ٬ به حاشیه رانده شد، در صندلی محاکمه قرار گرفت، و بهش حمله کردند، انقلاب٬ آزادیخواهی، برابری طلبی، حق رفاه عمومی و هر نوع آرمانگرائی انسانی بود. اینها شد کفر، اینها دمده شد. به چپها و آزادیخواهان گفتند شما عقب اید؛ شما مال دوره جنگ سرد هستید؛ کدام برابری؟ گفتند سرمایه داری کار خودش را میکند و تنها راه همین است. راه دیگری نیست، مگر ندیدید شوروی چه شد؟ نه تنها سوسیالیسم و کمونیسم و حرف زدن از آرمانهای چپ دیگر کاملا مهجور و عقب مانده بود٬ گفتمان انقلاب هم دیگر بی معنا بود. کسی که از انقلاب حرف میزد مالیخولیایی قلمداد میشد. انقلاب چی؟ قرار نیست انقلابی بشود! قرار است همه دنیا به کمپ سرمایه داری بپیوندد و همه جا شیر و عسل روان بشود.

این تصویر را سعی کردند به دنیا بفروشند. اما در عین حال برای اینکه همین کمپ غرب بتواند دوباره خودش را نگاه دارد به یک قطب مقابل احتیاج داشت. این قطب جدید عبارت بود فاندامانتالیسم ٬ تروریسم اسلامی٬ اسلامیستها٬ اسلام سیاسی. یک قطبی تراشیده شد از بقایای طالبان در افغانستان و چچن که در شوروی سربلند کرده بود و پشتوانه آن جمهوری اسلامی بود. یک قطب ضد غربی، ضد امریکایی گری و بازگشت به مذهب خود وغیره به عنوان دشمن شناخته شد و بوش اعلام کرد یا با مایید یا با آنها. اگر قبلا یا با شوروی بودید یا با آمریکا الان یا با آمریکا و متحدینش هستید یا با اسلامیون. اگر با اسلامیها هستید تروریستید و اگر با مایید کاراکتر برحق تاریخید. این تصویری بود که به دنیا فروختند و جنگهایشان را با آن توجیه کردند. به عراق حمله کردند، به افغانستان حمله کردند و هر پشه ای هر گوشه دنیا از یک جایی به جایی میپرید یکجوری وصل میشد به تروریسم اسلامی و یکجوری غرب باید جوابش را میداد. سعی کردند همان طور که در دوره جنگ سرد کل مناسبات و معادلات سیاسی با تقابل آمریکا و شوروی و جنگ سرد توضیح داده میشد در این دوره با تقابل تروریسم اسلامی و نئوکنسرواتیسم غربی همه چیز توضیح داده شود. نئوکنسرواتیسم و یا نئو لیبرالیسم جلو افتاد و پرچمدار شد. از سوسیال دمکراسی سوئد تا حزب کمونیست ایتالیا تا سوسیالیست فرانسه گفتند شما درست میگویید، بازار آزاد جواب همه چیز است. "دولت رفاه" رفت کنار. تمام دستاوردهایی که کارگران و مردم محروم داشتند و در یک دوره چند دهه ای بعد از انقلاب اکتبر بدست آوره بودند همه پس گرفته شد. آرمانگرایی شکست خورد٬ و کلا ارزشهای جهانشمول شکست خورد و هویت جهانی انسان زیر سوال رفت. گفتند انسان یعنی چه؟ شما یا سیاه پوستی یا سفید پوست و یا یهودی هستی و یا مسلمانی یا غربی هستی و یا شرقی. خوشبختی ات بر مبنای نژاد و ملیت و مذهب و قوم وقبیله ات تعریف میشود. گفتند حجاب بد است یعنی چه؟ حجاب برای زن مسلمان عین خوشبختی هست. گفتند فرهنگ غربی برای غربیها خوبست و بس. انسانیت انسان یعنی جهانشمولی آرمانها و ارزشهای انسانی کلا زیر سوال رفت و همه چیز تبدیل شد به یک معامله ای در بازار سرمایه داری جهانی. جامعه مدنی نفی شد و جایش را تز جامعه موزاییکی گرفت. حتی در همین غرب و از جمله در همین آلمان قوانین شریعه را خواستند پیاده کنند و هنوز دارند تلاش میکنند. گفتند حتی در کشورهای غربی باید مسلمانها دادگاه خودشان را داشته باشند. گفتند جامعه موزاییکی است، مقوله شهروند و یک نفر یک رای مزخرف است٬ دوره اش گذشته، ما پست مدرنیم و در پست مدرنیسم یک نفر یک رای نداریم. گله ای نگاه میکنیم به جامعه. گله مسلمانان، گله مسیحیان، گله بوسنی و صرب و کروات. یوگسلاوی را همین جوری هشتاد تکه کردند. همه بیاد این افتادند که صرب و کروات و مونتنگرو و غیره هر کدام از اینها یک تاریخچه ای دارند٬ پدران و نیاکانی دارند و هر کس به نیاکان خودش افتخار میکند، هر کس مذهب خودش را دارد، هر کس زبان خودش را دارد، هر کس یک جغرافیای خودش را دارد، کشور خودش را دارد و دمکراسی خودش را دارد و آزادی خودش را دارد. انسان شقه شقه است اما آنچه که یکسان است سرمایه است البته! سرمایه جهانی و ریاضت کشی اقتصادی سراسری است. مهم نیست شما کجائی هستید، آفریقایی٬ یونانی، مصری، ایرانی ٬ اروپایی، دانمارکی٬ هر کجا هستید بانک جهانی با این نسخه به شما اعتبار میدهد. اگر بحث سر بازار است و منافع اقتصادی دنیا ٬ دنیا یکپارچه است٬ یکپارچه تر از هر دوران دیگری. ولی اگر صحبت از آزادی برابری و انسانیت است دنیا هفتاد و دو فرقه است، هر کس برود دنبال مذهب و فرهنگ و اجداد خودش!

این داستان بیست سال اخیر است که در ده سال آخرش، بعد از ۱۱ سپتامبر، دو قطب اسلام سیاسی و میلیتاریزم نئو کنسرواتیستی سزبلند کرد. اینها دیگر همه کاره تاریخ شدند و هر جا هر اتفاقی افتاد پای یکی از اینها در میان بود. بنابرین اولین معنی آغاز دوره جدید اینست که این دوره بیست ساله با تمام مشخصاتش و تبعات سیاسی فلسفی و اجتماعی و اقتصادیش به پایان رسیده است.

بنظر من این دوره بیست سال اخیر یکی از سیاه ترین دوره های تاریخ بشری است. نه تنها از رنسانس به بعد بلکه در مقایسه با تمدن یونان باستان. از ایده هایی که سیصد سال و چهار صد سال قبل از میلاد در یونان پرورده شد این دوره عقب تر بود. از دمکراسی به معنایی که افلاطون و ارسطو بر سر آن بحث میکردند این دوره عقب تر بود. این دوره بنظر من سیاه ترین دوره ای است که در تاریخ معاصر بشریت میتوانید پیدا کنید و به این معنی این دوره دوره ورشکستگی کامل سیاسی نظری و اقتصادی بورژوازی است.

دوره جدیدی که شروع میشود زیر بنا و مایه اش بحران اقتصادی بازار آزاد است. ببینید بعد از جنگ سرد که جهان یکپارچه شد دیگر بهانه ای برای کسی نماند. از نظر سیاسی، از نظر اقتصادی، از هر نظر قبلا اگر جایی دیکتاتوری بود یا این دیکتاتوری سرش به شوروی بند بود، مثل خیلی از دیکتاتوریهایی که در اروپای شرقی بودند یا در آفریقا بودند و یا اگر در کمپ غرب بود وجودش را بخاطر مقابله با شوروی لازم میدانستند و توجیه میکردند. مبارک دوره شوروی را میتوانستند توجیه کنند: اگر مبارک بکشد کنار طرفداران شوروی ٬ کمپ مقابل نفوذ میکند و اینجا را از دست ما میگیرد. دیکتاتورهائی مثل شاه در ایران یا مثل مبارک در مصر و یا پادشاه اردن و یا عربستان سعودی یا پینوشه و غیره همه جزئی از دموکراسی غربی بودند و وجودشان با لزوم مقابله با کمپ رقیب توضیح داه میشد. شوروی که رفت این فلسفه و توجیه سیاسی کلا پوچ و بی پایه شد. دیگر کمپ غرب توجیه و توضیحی در حمایت از دیکتاتوریهای جهان سومی ندارد. وقتی مبارک افتاد اوباما گفت ما باید برویم طرف درست تاریخ بایستیم این طرف غلط تاریخ است. بهانه شوروی تمام شد و مسئول کل دنیا شد سرمایه داری بازار آزاد. سرمایه داری بازار آزاد طبق نظرات جناب آقای فریدمن بیست سال دنیا را گرداند و حاصلش بدبختی بیشتر، فقر بیشتر٬ کشتار بیشتر، جنگهای منطقه ای بیشتر٬ و تروریسم بیشتری در دنیا بود. لجن تاریخ بیرون زد و همه جا را فراگرفت.

اولین اتفاقی که اعلام کرد دوران یکه تازی سرمایه داری تمام شد، بحران و فروپاشی وال استریت در سال ٢٠٠٨ بود. بحرانی که از دهه هفتاد وجود داشت در زمستان ٢٠٠٨ اوج گرفت و با سقوط وال استریت اقتصاددانان اعلام کردند نمیتوانیم دنیا را توضیح دهیم. نمیدانیم چه شد. نمیتوانستند بگویند شوروی نمیگذارد. معلوم شد این خودسرمایه داری بلامنازع است که فرو میریزد. معلوم شد خود اقتصاد سرمایه داری به ته خط رسیده است. نه بخاطر رقابت با شوروی، نه بخاطر اینکه خرابکاری کردند، نه بخاطر اینکه چپ روسی دنیا را گرفته و غرب مجبورست این و یا آن سیاست اقتصادی را داشته باشد بلکه بخاطر کارکرد سرمایه داری بازار آزاد بدون هیچ مانع و رادعی.

اقتصاد افسار گسیخته سرمایه داری بازار آزاد که قرار بود شیر و عسل روان کند و دنیا را آزاد و آباد کند به بحران مرگ افتاد و ناگهان معلوم شد که حتی در خود امریکا دارند کرور کرور ورشکست میشوند٬ مردم از خانه هایشان بیرون ریخته میشوند و بی تامینی اقتصادی در همه جا بیداد میکند. مابه ازا این هم در کشورهای جهان سوم طرحهایی مثل یارانه های جناب احمدی نژاد و سفت کردن کمربندهاست که در شرق و غرب و در همه جا مد میشود.

اولین حکم محکومیت و بن بست و بحران سرمایه داری با سقوط وال استریت اعلام شد و همان موقع اگر یادتان باشد بانک جهانی اعلام کرد شورش گرسنگان در پیش است. و اولین جرقه شورش گرسنگان تونس و مصر بود و الان در یونان و وال استریت است.

یک خصوصیت این بحران اینست که نه فقط به لحاظ اقتصادی و سیاسی بلکه از لحاظ استراتژیک، از نظر سیاسی و از نظر تبیین دنیا بورژوازی به بن بست رسیده است. خودشان دارند میگویند. رئیس بانک مرکزی امریکا در این قضایا گفت من دیگر نمیتوانم توضیح دهم. استعفا داد و رفت کنار. گفت من نمیدانم . اکونومیست و نیوزویک و دیگر نشریات اصلی دنیا تیتر زدند حق با مارکس بود. هنوز هم همینطور است. بعد از ششماه گفتند فروکش کرد، بحران تمام شد، و الان بعد از سه سال همه میبینند که بحران با حدت و شدت بیشتری ادامه دارد. معلوم نیست شش ماه دیگر اروپای واحدی داشته باشیم . یونان که بیفتد اسپانیا و ایتالیا هم بدنبالش کشیده میشوند . میخواهند این سیب زمینی داغ را یکجوری بیاندازند بیرون و از آن راحت شوند . یکجوری کنارش بگذارند، ولی همه با هم وابسته اند. مردم یونان حرفشان اینست "ده سال است که به ما میگوئید ریاضت کشی اقتصادی . ده سال گفته اید بخور و تحمل کن و دم نزن. تا کی؟ بچه ای که آنموقع به دنیا آمده الان ده سالشه، نون میخواد، مدرسه میخواد ٬ کفش میخواد کلاه میخواد تا کی قراره ما فداکاری کنیم؟"

میلیارد میلیارد به بانکها کمک میکنند و بعد هم هی رسوایی بپا میشود. در همان سال ۲۰۰۸ و با پرداخت اولین وامهای صدها میلیاردی به بانکهای وال استریت معلوم شد مدیران بانکها یک آخر هفته تور بازی گذاشته اند که یک قلم ۴۸۰ هزار دلار هزینه آن شده. و یا رسوایی هایی که در انگلیس و ایتالیا و دیگر کشورها رو شد. مردم می بینند یک درصدیها یک میلیمتر از سبک زندگی فوق تجملیشان کوتاه نیامده اند اما به مردم میگویند بگذار بچه ات جلوی چشمت بمیرد. این به مصلحت اقتصادست. فعلا کمربندت را سفت کن، گرسنگی بکش، یکروزی درست میشود. مردم یونان میگویند ده سال است داریم صبر میکنیم، کی قرارست درست بشود؟ این بن بست همه جانبه است.

ببینید بورژوازی از مدرنیسم آمد به پست مدرنیسم و الان که پست مدرنیسم هم به آخر رسیده نمیداند به کجا باید برود. یک خانه تکانی، یک تجدید نظر عمیق فلسفی سیاسی اقتصادی در جامعه دارد اتفاق می افتد. بورژوازی اینطوری نیست که فقط دیکتاتوری باشد. دیکتاتوری دارد با یک توضیح و تبیین ویژه در مورد دنیا. با یک اقتصاد دانهایی، با یک فیلسوفهایی، با یک جامعه شناسانهایی. امروز طبقه حاکم هیچکدام از اینها را ندارد و مهم اینست که زمینه های بروز یک فسفه دیگر و پست مدرنیسم دیگری نیز وجود دارد. بعد از پست مدرنیسم بورژوازی به کجا میخواهد برود و به کجا میتواند برود؟

دوره، دوره چپ است. دوره اعاده حیثیت از انقلاب است نه فقط در ایران و در منطقه بلکه در سراسر دنیا. خانم هیلاری کلینتون یک خط در میان از ارزشهای جهانشمول صحبت میکند و آقای سرکوزی و کامرون از این صحبت میکنند که مردم باید خودشان سرنوشت خودشان را تعیین کنند. از این صحبت میکنند که باید در طرف درست تاریخ ایستاد . ازاین صحبت میکنند که شاید مارکس راست میگفت. اظهار نظری از لافونتن سیاستمدار چپ آلمانی دیدم که گفته بود روزنامه ها اعلام میکنند شاید حق با چپ است و اضافه میکند وقتی مدیای رسمی بورژوازی چنین میگویند مطمئن باشید حق با چپ است.

همه چیز زیر و رو شده و یک فضای دیگری است، گفتمان دیگری است. گفتمان تغییرات بنیادی و انقلاب و سوسیالیسم. پیشرو نظری، فلسفی و اقتصادی این دوره کمونیستها هستند. دنیا بیست سال در انحصار بورژوازی فاتح کمپ شرق بود و نتیجه اش اینست که میبینید. اکنون نوبت یک طبقه دیگر است، نوبت طبقه کارگر است، نوبت پایین است که بلند میشود و به یک درصدیها اعلام جنگ میدهد.

بنظر من شرایط عینی امروز نه تنها چپ را می طلبد بلکه چپ متناسب با شرایط امروزرا خلق میکند. مارکس محبوب میشود و تیراژهای کاپیتال و مانیفست بالا میرود. در این دو سه ساله اخیر مارکس بیشترین تیراژ ها را داشته است. مردم به آلترناتیوچپ رو می آورند برای اینکه هیچ جامعه ای خودکشی نمیکند. هیچ دهکده ای خودکشی نمیکند چه برسد به کل دنیا. میتوان برای مدت کوتاهی همه راهها را بست و از جامعه خواست گرسنگی بکشد تا بعدا به خوشبختی برسد اما بعد از یکسال یا دوسال جامعه منفجر خواد شد. دنیا دارد منفجر میشود و این انفجار نظریه پرداز خودش را دارد، سیاست خودش را دارد، حزب خودش را دارد. دوره دوره چپ است، دوره کمونیستها است.

یا چپ، حزبی مثل حزب ما، روح این دوره را می شناسد و در چهار راه حوادث ظاهر میشود و نقش اش را ایفا میکند و یا دنیا ازین بیشتر به قهقرا میرود. اینطوری نیست که سقوط بورژوازی محتوم است . هیچ طبقه حاکمه٬ هیچ دولتی در هیچ کشوری با بحران اقتصادی نمی افتد . بالاخره باید این شرایط یک نماینده و یک رهبربجلو بفرستد و یک آلترناتیو سیاسی اجتماعی روی میز بگذارد تا بتواند پیروز شود و این مقطع تاریخی است که چپ باید نقش اش ایفا کند.

شرایط حاضر به یک معنی تاریخی تری هم، از انقلاب کبیر فرانسه تا امروز، منحصر بفرد است. اینرا اول سخنرانی ام شااره کردم. در این مورد هم در چند جمله توضیح میدهم و صحبتم را تمام میکنم . منطور من از نقطه عطف تاریخی اینست که بورژوازی از بدو بقدرت رسیدن تا آخرین دهه های قرن بیستم، آلترناتیو اقتصادی داشت، امکان رشد داشت، هنوز کوچه پس کوچه هایی٬ دهاتی ٬ کشورهایی وجود داشتند که شرایط ماقبل سرمایه داری بود. هنوز بخشی از جمعیت بود که میتوانست به بازار کار وارد شود. هنوز بازارهائی بود که سرمایه میتوانست فتح کند و هنوز معادنی بود که سرمایه میتوانست استخراج کند. ازینرو سرمایه افق رشد داشت، مدل توسعه داشت. مدل کمپ شوروی، اردوگاه سرمایه داری دولتی راه رشد غیر سرمایه داری بود و مدل کمپ غرب اصلاحات ارضی نظیر رفرمی بود که در دوره شاه در ایران انجام گرفت. در هر حال در هر دو کمپ سرمایه بطور فیزیکی امکان رشد داشت. اما الان دیگر در هر کوره دهی هم سرمایه مسلط است . هر موجودی که دو دست دارد و میتواند کار کند در بازار کار است. هیچ اقتصادی در هیچ جای دنیا با مناسبات ارباب رعیتی نمیگردد. همه جا سرمایه داری است و بنا براین سرمایه به ته خط و به بن بست رسیده است. دیگر افق رشد ندارد، مدل رشد ندارد. میتوانند دنیا را منهدم کنند و دوباره بسازند. دو تا جنگ جهانی داشتیم که ضرورتش در نهایت همین بود. اما امروز جنگ هم در مقیاس دو جنگ قبلی محتمل نیست. چون جنگ جهانی بعدی یعنی بهوا رفتن کل دنیا. یک دیوانه ای ممکنست دگمه ای را فشار دهد ولی این آلترناتیو دنیا نیست.

بورژوازی به بن بست کامل رسیده و همه چیز نشان میدهد که آلترناتیو دست چپها است . دست کمونیستها و سوسیالیستها است. حالا یا ما در بزنگاه تاریخی ظاهر میشویم و نقش خودمان را ایفا میکنیم، یا به قیمت نسل کشی ممکنست اینها بتوانند قضیه را حل کنند . به قیمت نسل کشی و به قیمت جنگهای خانمان سوز مگر بتوانند از مهلکه بیرون بیایند. راه سومی نیست و همه چیز نشان میدهد که افکار عمومی دنیا و توده مردم دنیا با ماست.

از سوی دیگر شما انقلاب تکنولوژیک و مدیای اجتماعی را دارید که باعث شده دیگر فضای بسته نداشته باشیم٬ حتی دیپلماسی مخفی دارد غیر ممکن میشود. قذافی را کشتند و بلافاصله فیلمش را همه روی اینترنت مشاهده کردند. مردم میپرسند چه شد و چه کسی دستور داد و غیره. به یمن مدیای اجتماعی توطئه بسیار سخت میشود، دیپلماسی مخفی بسیار سخت میشود٬ دفاع از دیکتاتوریها به اسم دمکراسی، دفاع از فقر به اسم رفاه، دفاع از یک درصدیها به اسم ملت، بسیار سخت تر از گذشته میشود. مردم همه جا حاکمین را به چالش میکشند. همه چیز نشان میدهد که این دوره دوره ما است و باید با همه توانمان خودمان را برای پاسخگویی به رسالت تاریخی که در مقابل ماست آماده کنیم. خیلی ممنون