سوسیالیسم عین انسانیت است. (به علاوه مطالب دیگری در همین زمینه)

انترناسیونال ٣٢٧

سخنرانی حمید تقوائی در معرفی قرار جمهوری انسانی در کنگره هفتم

 

این قرار در مورد یک شعار مشخص است ولی در عین حال به نظر من اهمیتش بیشتر از صرف یک شعار است. اینکه بصورت قرار در مورد یک شعار این بحث مطرح میشود جایگاه عملی و واقعی این قرار را قبل از هر چیز نشان میدهد. نشان میدهد که ما با کشف و شهود و با تعمقات تئوریک و رجوع به کتابها به چیزی نرسیده ایم. ما با واقعیتی که در برابرمان قرار گرفته و ضرورت پاسخگوئی درست به واقعیت زنده به این قرار رسیده ایم. اولین باری که شعار انقلاب انسانی برای یک حکومت انسانی مطرح شد در همین زمینه مطرح شد. از دفتر سیاسی در نیامد، از هیچ سمینار و کنفرانسی هم درنیامد. حزبی که میخواست در تلویزیونش با یک جامعه به خیابان آمده و در حال انقلاب سخن بگوید این شعار را بلند کرد و انقلاب انسانی برای حکومت انسانی تبدیل شد به لوگو و آیکون و نماد کانال جدید در تمام مدت یک ماه و نیمه و دو ماهه اوج این انقلاب اخیر. این شعار عملا به این صورت مطرح شد ولی این طبعا به این معنی نیست که ما گوش کردیم مردم چه میگویند و آنرا شعار کردیم. مردم این را نمیگفتند. این شعار به نحوی نتیجه ملاقات حزب ما بود با یک جامعه بپاخاسته. حزبی که منتظر انقلاب بود، حزبی که فراخوان نقلاب داده بود، حزبی که به استقبال انقلاب رفته بود باندازه کافی بضاعت سیاسی، تئوریک، کار فکری، کار نظری داشت که این شعار را بالا ببرد.

وقتی این شعار را مطرح کردیم میدانستم و پیش بینی میکردم که باید ایستاد و جنگید برای این شعار. چون نو است. برای آنکه نمیگنجد در آن جعبه های سنتی شش در چهاری که چپ سنتی دوست دارد مثل زیورآلات فرقه ای بخودش آویزان کند. جزو آن جعبه جواهرات نیست. از مادر بزرگها و پدر بزرگهای دو نسل و سه نسل قبلمان به ارث نرسیده. خودمان کشفش کرده ایم. همانطور که شوراها را انقلاب اکتبر در دامن بلشویکها گذاشت. مارکس که راجع به شورا صحبتی نکرده بود. گفته بود کمون و دولت طراز کمون. همانطور که واقعیت، کمونیسم کارگری را در دامن منصور حکمت گذاشت. آن البته یک بحث نظری و پایه ای است ولی در سطح عملی و پراتیک هم اگر مارکسیسم یاد نگیرد که زنده باشد و جواب بدهد، جواب درست، جواب طبقاتی، جواب راهگشا به اتفاقات زنده، اصلا مارکسیسم نیست. یک فرقه مذهبی است که باد فاتحه اش را خواند. هیچ ایدئولوژی ای، چه برسد به مارکسیسم که اصلش در مورد تغییر است، را نمیشود ثابت نگاهداشت و منجمدش کرد. مارکسیسمی که میگوید دنیا را باید تغییر داد نمیتواند خودش لایتغیر باشد.

تا آنجا که به بحث نظام انسانی، انقلاب انسانی، حکومت انسانی، و جمهوری انسانی مربوط میشود ریشه این بحث به خود مارکس برمیگردد. مثل همه به اصطلاح کفرهائی که گفته ایم داریم بر میگردیم به مارکسی که از زیر آوار سوسیالیسمهای طبقات دیگر بیرون کشیده ایم. این بار در سطح خیابان. این بار در برخورد به یک انقلاب. این بار در برخورد به یک جنبش زنده که تا حالا نداشته ایم. در سابقه حزبمان نداشته ایم. اگر این حزب کمونیست کارگری در انقلاب ۵۷ بود باید هزار و یک شعار از این قبیل پیدا میکرد و بدرون جامعه میبرد تا رنگ خودش را به آن انقلاب بزند. اما آن زمان نبود. مشغول بود، مشغول واکندن سنگهای تئوریکش از پوپولیسم و کمونیسم خرده بورژوائی و کمونیسم نوع چینی و مائوئی و غیره بود. مشغول بحث "اسطوره بورژوازی ملی و مترقی" بود، مشغول این بود که بگوید کمونیسم بر سر نفی استثمار است و نه بر سر استقلال از امپریالیسم و یا هر چیزدیگری. ولی آن جنگها را کرد که در انقلاب دوم بگوید حالا در خیابان کمونیسم بر سر چیست! و تمام آن خیل چپ سنتی و یا غیر چپی که تئوری و نطریاتش و تمام ترقیخواهی اش و پیشرویش و انقلابی گریش در این خلاصه میشد که مستقل بشود و صنعتی بشود و به فرهنگ "خودش" برگردد، و جوابش را با اسطوره ها گرفت امروز میگوید نه نمیشود! کارگر اجازه نمیدهد شما پرچم انسانیت را بلند کنید. ظاهرا انسانیت مارکسیسم را و یا شعارها و سیاستهای ما را رقیق میکند! چه چیزی در دنیا هست که انسانیت رقیقش کند؟ هیچ چیز! در سیاست، در فرهنگ، در هنر، در ورزش، در فلسفه، در علم، در هر عرصه ای با انسانیت وارد بشوید و انسانیت را مرکز قرار بدهید عمیقش میکنید. رادیکالش میکنید چون چیزی عمیق تر از این وجود ندارد. چیزی ریشه ای تر از این وجود ندارد. شما هر جنبه ای از زندگی اجتماعی- سیاسی را بررسی کنید، تحلیل کنید و عمیق بشوید و نقد کنید ناگزیرید از انسان شروع کنید و به انسان ختم کنید. وگرنه معلوم نیست حقانیت حرف شما بخاطر چیست. حق با ما است چون سوسیالیست هستیم؟ خوب چرا باید سوسیالیست بود؟ برای اینکه سوسیالیسم بشر را رها میکند. برای اینکه سوسیالیسم جائی برای طبقه نمیگذارد، برای اینکه سوسیالیسم جائی برای استثمار نمیگذارد. حقانیت هر چیزی از اینجا در میآید که چه ربطی دارد با حرمت انسان، با معیشت انسان و بقول خود انقلاب با "منزلت و معیشت". وگرنه باید بروید با معیار "می صرفد یا نمی صرفد" صحبت کنید. همین را هم میگویند. هر شش ثانیه یک کودک در دنیا میمیرد، چرا؟ چون نمی صرفد زنده نگهشان دارند. نمی صرفد! ایدز در آفریقا بیداد میکند، نمی صرفد که دارویش را بدست مردم آفریقا برسانند! دنیا را ببینید. برای بورژوازی حاکم اگر چیزی نمی صرفد درست نیست. میلیون میلیون بیکار میکنند چون برای اینکه سرمایه سود آور باشد باید بیکار بشوند. تنها جمهوری اسلامی را نمیگویم، آن که در قعر جهنم است. جامعه صنعتی پیشرفته در آمریکا و اروپا را میگویم. بیمارستان را تعطیل میکنند، مهد کودک را می بندند چرا؟ چون نمی صرفد. یک اقتصادی داریم که روحش بر ما حاکم است و این اقتصاد که گویا از کرات دیگر آمده باید سودآور باشد. چیزی که سودآور نباشد غلط است و چیزی که سودآور باشد درست است. و بشریت را مثل پشه له میکنند چون میخواهند سود ببرند.

در مقابل این دنیا پرولتاریا با یک شعار، با یک پرچم و فقط با یک پرچم میتواند بایستد: من انسانیت را نجات میدهم! تنها طبقه ای که بقول مارکس میتواند این دنیا را روی پاهایش قرا بدهد، این دنیای وارونه را سر جایش قرار بدهد و انسان را بگذارد محور، محور سیاست، محور جامعه، محور علم، محور هنر، محور اقتصاد، و محور همه چیز طبقه کارگر است. چرا؟ چون نفعی در چیز دیگری ندارد. چون منافع مادی و اجتماعی- اقتصادی اش ایجاب میکند انسان باشد. چون در انگها و در لباسها و در مهرهای ملی، مذهبی، قومی که به پیشانی همه زنده اند طبقه کارگر هیچ نفعی ندارد. ما میدانیم چرا مذهب را حاکم کرده اید. میدانیم چرا ناسیونالیسم را حاکم کرده اید. میدانیم چرا قوم پرستی را حاکم کرده اید. برای اینکه باید بر اساس سود جامعه را بگردانید. اگر جامعه نتواند بر اساس انسانیت باشد ناگزیر باید بر اساس هویتهای غیر انسانی بگردد. باید مردم را تبدیل کنند به پیرو یک سری آخوند و یا پیرو نیاکان و یا عاشق مرز پرگهر و یا ضد بیگانه و طرفدار خودی تا بتوانند منافع طبقه حاکم را بعنوان منافع کل مردم جا بزنند. اقلیتی که میخواهد به اسم اکثریت حکومت کند مجبور است ایدئولوژیها و تئوریها و فرهنگ ضد انسانی را رواج بدهد و چون نمیتوانند به انسان ضدیت با انسان را بفروشند باید به اسم خدا بفروشند، به اسم آب و خاک بفروشند، به اسم نیاکان بفروشند. تنها یک طبقه هست که میخواهد انسان را با انسانیت نمایندگی کند و هیچ نفعی در این هویت تراشی های ملی – مذهبی و صد انسانی ندارد. و آن طبقه، طبقه کارگر است! طبقه ای که میراث اعتراض اسپارتاکوس تا امروز را بدوش میکشد. و بقول مارکس میخواهد تاریخ طبقاتی را تمام کند و تاریخ انسان را شروع کند.

البته ین شعار به تنهائی بیانگر همه اینها نیست ولی این شعار در این جنبش قرار دارد. در این جنبش چندین و چند نسله و به نظر من چندین و چند سده. این شعار از اسپارتاکوس تا مارکس را بهم وصل میکند. و این شعار میگوید درد دنیا چیست و مبارزه طبقاتی ما بر سر چیست. بورژوازی وقتی علیه فئودالیسم بلند شد به اسم انسان حرف زد. هر طبقه انقلابی به اسم انسان حرف میزند. ولی از همان ابتدا معلوم بود منظور بورژوازی از آزادی، آزادی بازار است، آزادی رقابت و آزادی استثمار است. طبقه کارگر نمیتواند آزاد بشود و جامعه را طبقاتی نگهدارد. وجه تولید کارگری که به شکل معینی محصول اضافه را از دست تولید کننده بیرون بیاورد، نداریم. ولی وجه تولید انسانی داریم: سوسیالیسم! رفاه کل جامعه را در مرکز بگذارید سوسیالیسم را حولش میسازید. حول هیچ چیز دیگری نمیتوان سوسیالیسم را ساخت. حول انسانیت، رفاه، منزلت،معیشت سوسیالیسم ساخته میشود.

در هر حال از نظر ما که این شعار را میدهیم سوسیالیسم عین انسانیت است و انسانیت عین سوسیالیسم است. و کسی که این را چلنج کند و بچالش بکشد مجبور است یکی از این دو را نفی کند. و این دو را نمیشود نفی کرد. قابل نفی نیست. حقیقت با ما است و ما حقیقت را جلوی مدعیان میگذاریم. هیچکس نمیتواند این رابطه یکایک بین سوسیالیسم و انسانیت را نفی کند مگر سوسیالیسم اش چیز دیگری باشد و انسانیت اش چیز دیگری. و از این نوع چپها و غیر چپها کم نداریم.

رفقا این در هر حال یک شعار است ولی در ادامه یک سنت، یک خط و یک ویژگی کمونیسم کارگری است که از ابتدا با ما بوده است. خیلی ممنون. *

---

جمهوری سوسیالیستی انسانیست