زمینه های عروج چپ در آستانه افول نظم نوین جهانی

جوانان کمونیست ۳۰۳

متن سخنرانی در کنگره ششم معرفی قطعنامه " افول نظم نوین جهانی و زمینه های تعرض تازه چپ در سطح دنیا". با تشکر از رفیق سامان احمدی برای پیاده کردن متن.

 

رفقا این قطعنامه که عنوانش " افول نظم نوین جهانی و زمینه های تعرض تازه چپ در سطح دنیا" است در واقع یک جمعبندی و تبیین معینی است از مهمترین روندهای سیاسی در جهان بعد از جنگ سرد. چرا امروز و بعد از اینکه مصوبات و سیاستهای روشن و عملی نظیر طرح جبهه سوم و غیره را در این زمینه داشته ایم این قطعنامه ضروری شده و کنگره باید چنین سندی را تصویب کند؟ ضرورت این امر به نظرمن از اینجا ناشی میشود که جهان در آستانه دوره جدیدی قرار گرفته و حزب این را باید ببیند و در تبیین و سیاستهای عملی خودش وارد کند. خود این قطعنامه مشخصا وارد ریز سیاست ها و نتیجه گیری های عملی نمی شود، ولی لازم است کنگره یک چشم انداز و سیاست معینی را تثبیت کند و تبیین روشنی از وضعیت جهانی بدست بدهد تا بر اساس آن بتوان اقدامات و نقشه عملهای لازم را در دستور گذاشت. این قطعنامه اعلام میکند که ما در آستانه شرایط تازه ای قرار گرفته ایم و برای نشان دادن این نکته جمعبندی فشرده و دوره بندی معینی از دنیای بعد از جنگ سرد بدست میدهد. من خیلی خلاصه به این دوره بندی و تغییر شرایط اشاره میکنم.


منصور حکمت قبل از فروپاشی دیوار برلین این وضعیت را پیش بینی میکرد که با فروپاشیدن اردوگاه شوروی، کمپ غرب هم معنی و فلسفه وجودی خودش را از دست میدهد و دنیا به هم خواهد ریخت. او در سال 91 اولین حمله آمریکا به عراق را، که به جنگ خلیج معروف شد، طلوع خونین نظم نوین جهانی نامید و امروز این قطعنامه اعلام میکند که ما در آستانه افول نظم نوین جهانی قرار گرفته ایم. حمله دوم آمریکا به عراق در واقع زمینه افول خونین نظم نوین جهانی را فراهم کرد.
در فاصله بین این دو جنگ دنیا تحولات مهمی را از سر گذراند. بعد از فروپاشی شوروی هیاهوی پیروزی سرمایه داری بازار آزاد و یک تعرض همه جانبه یه کمونیسم و سوسیالیسم و آرمانهای آزادیخواهانه و برابری طلبانه کمونیستی همه دنیا را فراگرفت اما این هیاهو دیری نپائید. این موج تا نیمه دهه نود تماما فرونشست و دور تازه ای از تعرض چپ آغاز شد. دوره ای که اگر بخاطر داشته باشید مارکس دوباره محبوب شد، کتابهای چپ دوباره بازار پیدا کرد و اعتراضات نسبتا وسیعی علیه هشت کشور صنعتی و گلوبالیزاسیون و سیاستهای بانک جهانی در کشورهای مختلف بخصوص در خود کشورهای غربی شکل گرفت. این اعتراضات با همه ناخالصی ها و انتقاداتی که از دید کمونیسم کارگری بر آن وارد است در هر حال در چارچوب عمومی چپ قرار میگیرد و بخصوص در مقابل موج تعرض نئوکنسرواتیسم و راست افراطی یک حرکت مترقی و رو بجلو است. چپ به معنای عمومی کلمه دوباره داشت ارج و قرب پیدا میکرد و دوباره داشت در جامعه خودش را مطرح میکرد. در همان اوان طلوع نظم نوین جهانی جنگهای قومی مذهبی بویژه تجربه یو گسلاوی به همه این را نشان داد که قرار نیست دنیای سرمایه داری بازار آزاد بقول تئوریسینهای نظم نوینی پایان تاریخ باشد، قرار نیست دنیا گلستان شود و شیر و عسل در خیابان ها روان گردد. خیلی زود جهان از آن شوک اولیه در آمد و معلوم شد اینها همه هیاهوی پوچ است. از نظر اقتصادی نیز سیاست ریاضت کشی و سفت کردن کمربندها، خلع مسئولیت دولتها از خود در برابر جامعه و واگذار کردن همه چیز به بازار و رقابت سرمایه ها چنان فشاری به مردم و کارگران در همین جوامع غربی و در سراسر دنیا وارد آورد که جائی برای هیچ نوع توهم به معجزات بازاد آزاد و دموکراسی، حتی درمیان مردم کشورهای سابق کمپ سرمایه داری دولتی شوروی، باقی نماند.
این شرایط دوباره زمینه رشد چپ را بوجود آورد. در این شرایط است که منصور حکمت از پایان یک دوره و از افول اسلام سیاسی صحبت میکند. اما این روند متاسفانه ادامه نیافت. آنچه که کل این روند را به هم زد و این سیر را متوقف کرد یازده سپتامبر بود. یازده سپتامبر دوباره به نظم نوین جهانی که داشت فرو میمرد نیرو و حیات تازه ای داد، نئوکنسروانیسم و اسلام سیاسی را تقویت کرد و سرآغاز رویاروئی تروریسم دولتی غرب و تروریسم اسلامی در ابعادی وسیع و گسترده شد. بعد از 11 سپتامبر است که بیش از پیش میلیتاریسم و سلطه گرائی نظامی به محور سیاست خارجی آمریکا تبدیل میشود و حمله به افغانستان و عراق را در ادامه و به بهانه پاسخ به 11 سپتامبر در دستور کار خود قرار میدهد. نئوکنسرواتیسم که در دوره جنگ اول خلیج نیز طرفدار ادامه جنگ تا سرنگونی صدام بود ولی در آن زمان هژمونی نداشت، در زمان بوش پسر دست بالا را پیدا میکند و کمپ غرب را در مقابل جنبش اسلام سیاسی، که زائده سیاستهای آمریکا در اواخر دوره جنگ سرد بود، بدنبال خود میکشد. دولت آمریکا که از زمان ریگان به شوروی لقب امپراتوری شر داده بود و در برابر آن طالبان را در افغانستان سازمان داده و بمیدان آورده بود حالا همین نیروهای اسلامی دست ساز خود را بعنوان محور شر و دشمن جدید اردوگاه غرب دنیای بعد از جنگ سرد بجهانیان معرفی میکرد و خود در مقام رهبر جهاد مقدس دموکراسی بازار آزاد در مقابل محور شر با یال و کوپال نظامی اش بمیدان می آمد.
در واقع دولت آمریکا برای حفظ سرکردگی خودش در کمپ غرب، که حالا جهان دمکراسی بازار آزاد نامیده میشد به دشمن تازه ای احتیاج داشت، و این جای خالی را اسلام سیاسی پر کرد. فرق این شر جدید با شوروی این بود که شوروی حاصل یک انقلاب بود که بعدا دفرمه شده و به سرمایه داری دولتی ختم شده بود. در دوره جنگ سرد بورژوازی غرب توانست این سرمایه د اری تحت نام سوسیالیسم را به اسم دشمن اصلی دمکراسی غرب قلمداد کند و با حمله به کمونیسم و استالینیسم و غیره خود بدترین نوع دیکتاتوریها را بر کشورهای اردوگاه خود حاکم کند. در تمام این دوران به کسی مثل پینوشه و یا شاه ایران و یا خونتاهای نظامی آمریکای لاتین لقب دمکراسی میدادند چون به اردوگاه غرب در برابر شرق متعلق بودند. در آن دوره دموکراسی مقابله با شوروی تعریف میشد. اما در دوره بعد از جنگ سرد دموکراسی در مقابل اسلام سیاسی که خود حاصل مقابله غرب با اردوگاه شوروی بود، تعریف شد. و این بار نه تنها دموکراسی بلکه مدنیت و جامعه مدنی کلا زیر سایه جنگ دموکراسی بازار آزاد با تروریسم اسلامی نفی و انکار شد و جای خود را به تبیین ها و تئوریهای ملی-قومی-مدهبی سوپر ارتجاعی از انسان و جامعه انسانی داد.
بویژه بعد از یازده سپتامبر نئوکنسرواتیسم توانست با یک تحرک و مومنتوم جدیدی و با یک تعرض نظامی از یک موضع حق به جانب - چون بالاخره نیویورک را زده بودند و آمریکا قربانی و مظلوم واقع شده بود – بمیدان بیاید. تقریبا همان تاثیری که فروریختن دیوار برلین در شروع نظم نوین جهانی داشت، یازده سبتامبر در احیا آن و تقویت مجددش ایفا کرد. پنج شش سال اخیر ما شاهد این تعرض تازه بودیم. اکنون این دوره نیز با شکست سیاسی آمریکا در عراق بپایان میرسد.
برای این نوع تحولات نمیتوان یک مقطع تعیین کرد ولی بالاخره میشود یک نقطه عطفی را مشخص کرد که روندهائی که مدتها در جریان بوده اند نتیجه خود را مشخص میکنند. این نقطه در مورد موضوع مورد بحث ما به نطر من انتخابات میان دوره ای کنگره و سنای آمریکا در سال گذشته بود. در این انتخابات حزب محافظه کار آمریکا و نئوکنسرواتیستها به نحو آشکار و مفتضحی باختند و علت هم سیاست دولت بوش در مورد عراق بود. هر کسی می خواست رای بیاورد، حتی اگر تا دیروز خودش مدافع جنگ عراق بود، به سیاست بوش در عراق حمله میکرد. تجربه عراق در واقع مردم و افکار عمومی در آمریکا و اروپا را وسیعا به ضدیت با جنگ و سیاستهای میلیتاریستی نئوکنسرواتیستی سوق داده بود. تجربه عراق خیلی روشن تر و خیلی واضح تر و خیلی عمیق تر از تجربه یوگسلاوی یک بار دیگر به دنیا نشان داد که قضیه صدور دموکراسی و جهاد ضد تروریستی دول غربی کاملا پوچ است و این محملی است برای اینکه دولت آمریکا خاک کشور ها را به توبره بکشد. نمونه عراق نشان داد که این جهاد بازار آزاد هیچ ربطی به صدور دمکراسی ندارد، هیچ ربطی حتی به مقابله به سلاحهای کشتار جمعی ندارد و در واقع چیزی نیست جز سیاست هژمونی طلبانه و تعرض میلیتاریسم دولت آمریکا برای کسب سروری و سلطه بلامنازع بر دینای بعد از جنگ سرد.
این شکست در عراق به نظر من بعد از دیوار برلین و یازده سپتامبر سومین تحول مهم در دوره نظم نوین است. این نشانه افول نظم نوین جهانی است. ما اکنون در آغاز دوره ای قرار می گیریم که دوباره چپ در سطح جهانی میدان تعرض پیدا میکند. تاریخ تکرار می شود اما البته نه به شکل خطی. اگر در نیمه دوم دهه نود چپ زمینه رشد داشت و یازده سپتامبر آن روند را متوقف کرد، امروز ما در سطحی بسیار عمیق تر و با تجربه غنی تر و با توده وسیع تری از مردم که چشمشان به حقایق باز شده است، در این مقطع و در آستانه این تعرض قرار گرفته ایم و باید در سیاست های خودمان، در رابطه با جبهه سوم در برابر دو قطب تروریستی، و در مقابله با نئوکنسرواتیسم و تمام متعلقات و پیامدهایش، این فاکتور را در نظر بگیریم که شرایط مساعدی برای تعرض مجدد چپ شروع شده است.
این تعرض مجدد که میگوییم به چه معناست؟ معمولا وقتی شما به مبارزه طبقاتی در یک سطح عمومی و ماکرو در عرصه جهانی نگاه می کنید همیشه سوژه ها و موضوعاتی هستند که در محور قرار می گیرند، آنچه که در ادبیات ما جبهه های اصلی نبرد طبقاتی نامیده میشود. در سطح دنیا اگر یک لیستی بگذارند جلو من و بگویند اولین جبهه ای که چپ باید در آن حضور پیدا کند، جبهه اصلی نبردی که پرولتاریای دنیا، طبقه کارگر دنیا، با بورژوازی جهانی باید رو در رو شود کدام است؟ آیا مساله دستمزد است؟ حقوق مدنی است؟ بهداشت است؟ دولت رفاه است؟ من میگوییم هیچ کدام از این ها نیست. مسئله اصلی امروز صریحا و مستقیما دفاع از انسانیت و مدنیت است. بورژوازی جهانی در سیاست نظری و عملی اش، در تبلیغاتش، در تئوریهای اجتماعی و فلسفی اش و حتی در اپوزیسیون دولتها و بعنوان دموکرات و لیبرال و چپ، صریحا و علنا در برابر انسان و انسانیت قرار گرفته است. انسانیت به همان معنای بسیار ساده و ابتدائی اش، یعنی اساسا از دو جنبه پایه ای نفی شده است: یکم به رسمیت شناسی انسان به عنوان یک موجود جهانی با هویت جهانی و با شادی و غم مشترک. انسان انسان است. مهم نیست در کجاست، انسان انسان است. همین اصل پایه ای زیر سوال است و شدیدا هم زیر سوال است. و دوم دفاع از جامعه مدنی و اینکه انسان ها باید به عنوان شهروند در سیاست نمایندگی بشوند نه به هیچ عنوان دیگر. انسان ها احزاب سیاسی می خواهند. نمایندگی سیاسی باید بشوند. اهداف سیاسی دارند. مبارزه در جامعه، تحولات جامعه سیاسی است و نه مذهبی، قومی، ملی، ناسیونالیستی. انسان را باید در محور سیاست گذاشت، انسان را باید در محور ارزش های فرهنگی و اخلاقی گذاشت. این جبهه اصلی پرولتاری جهان در مقابل بورژوازی است. در ایران اینطور است، در آمریکای لاتین اینطور است در هندوستان اینطور است، در آمریکا اینطور است و شما اگر جبهه مقابلتان را نگاه کنید، وقتی در این مقیاس نگاه کنید آنوقت می بینید دشمن فقط بوش و حزب محافطه کار آمریکا نیست. دیگر اپوزیسیون، پوزیسیون حتی بر نمی دارد. تمام نیرو های بورژوا، لیبرال چپ های غربی، از آکادمیسینهایشان، از تئوریسینهاشان، تا رهبران احزاب شان، شخصیت های فرهنگی، هنری، قلمی اشان. همه اینها در یک چیز مشترک هستند: نفی هویت و ارزشهای انسانی.
بورژوازی انسان را در نظر و پراتیک سیاسی اش به محمل مذاهب و قومیتها و ملیتها و اقوام مختلف تنزل داده است. و این کار فقط دولتها نیست. وقتی در دانمارک یا سوئد و در اروپا فلان شیخ و مفتی و آخوند را بعنوان نماینده مسلمان ها یا مهاجرین اسلامی در آن کشور برسمیمت میشناسند، این را فقط دولت نمی گوید، اپوزیسیون چپ اش هم می گوید. هر کس لیبرال تر باشد این را بیشتر می گوید. هرکه خودش را مترقی تر بداند بیشتر بر این تاکید میکند که مسلمان ها قانون خودشان را باید داشته باشند و هر قوم و ملیتی هم همینطور. برای اینکه ببینند "مسلمان" ساکن هامبورگ چه می گوید میروند از امام جمعه مسجد هامبورگ سئوال میکنند. یعنی انسان ها به زبان ساده نمایندگی سیاسی نمی شوند. مفتخورهای مذهبی، هر مذهبی، نماینده افرادی که در آن مذهب زاده شده اند، نیستند. اینکه کسی مسلمان است، مومن است، نماز میخواند یا نمی خواند به کسی مربوط نیست. ممکن است کسی به مذهبش مومن باشد ولی همان آدم مذهبی هم باید بیایید جلو بگویید من نماینده سیاسی دارم. آخوند آخوند هست چون عبادتم با خدا را تنظیم می کند. اما اینکه کوچه ام را کی آسفالت کند به او ربطی ندارد. من باید شهردار انتخاب کنم، من باید شورای شهر انتخاب کنم، من باید نماینده پارلمان انتخاب کنم، من باید رئیس جمهور انتخاب کنم، نه بر اساس مذهبم، بر اساس اولویت های اجتماعی و سیاسی ام. این تا سی سال پیش فرض بود. ارتجاعی ترین حزب راست غرب هم این را قبول داشت، کسی نمی توانست زیر این بدیهیت بزند. امروز حتی چپ لیبرال این بدیهیت را قبول ندارد. و به همین خاطر است که مبارزه برای انسانیت و مدنیت و مقابله با نفی انسانیت در سیاست و در ارزش های اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی روی دوش کمونیسم کارگری قرار میگیرد. کمونیست کارگری برای جامعه انسانی، و نه صرفا مدنی، مبارزه می کند. ما برای هزار مبارزه می کنیم اما وقتی ده را نفی کردند برای ده هم باید جنگید. وقتی بورژازی جهان با احزاب اپوزیسیون و غیر اپوریسیونش، با منتقد و غیر منتقدش، با چپ و لیبرال و غیر لیبرالش، وقتی آمده انسانیت را به همه معانی ایکه گفتم نفی کرده است، دفاع از انسان و هویت انسانی و ارزشهای جهانشمول انسانی تماما به عهده ما کمونیست های دنیا قرار میگیرد.
انسان یک موجود جهانی است. با خواست ها، با غم ها و رنج ها و شادی ها ، اهداف و آمال های یکسان. و ما در سیاست نماینده سیاسی داریم. ازهر طبقه ای هستیم نماینده سیاسی داریم، نماینده اجتماعی داریم، نماینده اقتصادی داریم. این هیچ ربطی به رنگ پوستمان و قومیتمان و مذهبمان ندارد. این جبهه اصلی نبرد است. پایه جبهه سوم این است. و به نظرم پایه انقلاب سوسیالیستی که در جامعه ایران دارد شکل می گیرد همین است. سوسیالیست ها قرار بوده است جامعه مدنی را به جامعه انسانی متحول کنند و امروز برای این کار باید جامعه ماقبل قرون وسطائی را به جامعه انسانی تبدیل کرد. به همین خاطر پرچم مدنیت روی دوش ماست، پرچم سکولاریسم روی دوش ماست، پرچم دفاع از انسان و انسانیت روی دوش ماست. این حرف ها برای خود ما شاید عادی شده اما برای جامعه کاملا نو است. مثل همین کمپین من از مذهب رویگردانم در آلمان. رفقای فعال این کمپین میدانند، مصاحبه های که با روزنامه ها میکنند، برای خیلی ها نو و بدیع است. طرف استاد دانشگاه است، سمینار بحث میگذارد، راجع به اسلام سیاسی یک رفیق کادر یا عضو ساده ما بلند میشود حرف میزند، و طرف خلع سلاح میشود. و آگر آدم منصفی باشد به ما خواهند گفت، که گفته اند، که حرفهای که شما زدید حرفهای تازه و قابل فکری است. اما اینها حرف های تازه ای نیست. این حرفهای بورژوازی انقلابی انقلاب کبیر فرانسه است. ولی تاریخ اینطور پیش میرود. بورژوازی ده سال بعد از انقلاب کبیر فرانسه این پرچم را گذاشت زمین. ولی هیچ وقت اینقدر کثیف و اینقدرعمیقا ضد انسانی در این منجلاب فرو نرفته بود و به همبن خاطراین وظیفه ما کمونیست ها اینقدر خطیر و مهم و مبرم نشده بود. باید پرچم انسانیت را برداریم. انسان اساس سوسیالیسم است. شعار سوسیالیسم یا بربریتی که در ایران بالا می رود به نظرم حرف دل میلیاردها انسان کارگر و زحمتکش جهان است. داریم می بینیم بربریت را. چند بار باید به سرمان بیاید. یوگسلاوی را دیدیم، عراق را دیدیم، آفریقا را نگاه کنید، جنگ های همسایه کشی در دوره بعد از جنگ سرد را نگاه کنید، تمام خاورمیانه را نگاه کنید. هر روز دارد اتفاق می افتد. آن سوسیالیسمی که ما می گویم اساسش انسان است امروز باید مستقیما برای انسان و انسانیت بجنگد و این جبهه جهانی جلو ما باز شده است. قطعنامه ای که اینجا پیشنهاد شده است دارد بر همین تاکید میکند.
امروز پرچم سکولاریسم را فقط چپ بلند کرده است. نمی گوییم هر کسی علیه مذهب می ایستد چپ و سوسیالیست است، به این معنا نمی گویم. به این معنا که اگر ما این جنبش را رهبری نکنیم، اگر ما سازمانش ندهیم، ما جلویش نیفتیم، جنبش سکولاریستی به راه نمی افتند. شما باید یک میلیون را فریاد بزنید تا آن بگویند هزار. این حب را قورت داده اند، قبول کرده اند، افتخار لیبرالی خودشان می دانند که بگویند هر کس فرهنگ و ارزشهای خودش را دارد و عیسی به دین خودش موسی بدین خودش. خیال می کنند به مسلمان ها احترام میگذارند وقتی می گویند آخوند ها نماینده ات هستند. ما کمونیستها باید این حرکت را به راه بندازیم تا بتوانیم تاره ولتر را به یادشان بیاوریم، برای اینکه بتوانیم مارکس را ثابت کنیم، برای اینکه بتوانیم سوسیالیسم را اشاعه بدهیم. به همین خاطر این نبرد، نبردی که در برابر ماست، یک نبرد جهانی است، یک جبهه اصلی مبارزه طبقاتی است بین طبقه کارگر جهان و بورزوازی جهانی بر سر انسانیت، بر سر مدنیت و بر سر سکولاریسم. فقط سوسیالیست ها می توانند این نبرد را رهبری کنند و سازماندهی کنند. این را به عینه در پراتیک حزب خودمان دیده ایم و به نظرم هر جای دنیا هم این صادق است و من بیشتر از این وارد جرئیات نمی شوم. فقط می خواستم این روح و مبنای این قطعنامه را اینجا بحث کرده باشم. رفیق مصطفی هم در این مورد صحبت میکند و در فرصت های دیگر هم اگر سوالی بود من روی بندها توضیح خواهم داد. متشکرم.