سخنراني اختتاميه حميد تقوائي در کنگره ششم

انترناسيونال ۱۹۶

جامعه ايران جبهه فعال سوسياليسم در برابر بربريت سرمايه است

 

رفقا اين کنگره را ما با تاکيد بر سوسياليسم و حزبيت شروع کرديم. در بحث افتتاحيه من گفتم اين کنگره سوسياليسم و حزبيت است و به نظر من بحثهائي که مطرح شد و قطعنامه هائي که تصويب شد کاملا در همين جهت بود. ما متاسفانه نرسيديم همه قطعنامه ها و اسناد پيشنهادي را بررسي کنيم ولي چهار قطعنامه اصلي که در اين کنگره تصويب شد هم در سطح ايران و گرايش سوسياليستي که در جنبش کارگري و مبارزات مردم شکل ميگيرد، هم در سطح جهاني و شرايط رو به افولي که کلا نظم نوين جهاني پيدا کرده است، و هم در رابطه با مساله سرنگوني جمهوري اسلامي در دل وضعيتي که بحران هسته اي ناميده ميشود، روندهائي که به نظر من سه محور اساسي شرايط سياسي در ايران و در سطح جهاني است، بحثها و نظرات روشن و منسجم و راهگشائي مطرح کرد. اين کنگره با شفافيت و با همدلي و وحدت نظر روشن کرد که حزب شرايط سياسي دنيا و ايران را چگونه ميبيند و چطور تبيين ميکند و چطور بايد به پيش برود.

قطعنامه کارگري يکي از قطعنامه هاي مهم اين کنگره بود که شرايط جديد جنبش کارگري را معرفي کرد و برسميت شناخت، بر نقطه عطف در اين جنبش و پيشرويهاي آن انگشت گذاشت و نشان داد که چطور اين جنبش کارگري در قلب و در محور تحولات سياسي در ايران به پيش ميرود و قدرت خود را نشان ميدهد. اين قطعنامه طبقه کارگري را نمايندگي کرد که بعد ازقريب يک قرن در جامعه قد راست کرده و پرچم سوسياليسم و پرچم اعتراض جهاني کارگران به سرمايه را بلند کرده است، چه در سرود مبارزات و تجمعات اعتراضي اش، سرود انترناسيونال که کنگره ما نيز با اجراي زنده آن آغاز شد، و چه در مضمون خواستها و بيانيه ها و شعارهايش.

کسي که در اين کنگره حضور دارد و يا از طريق اينترنت جلسات آنرا دنبال کرده است به شما خواهد گفت که اين کنگره سرود انترناسيونال بود، کنگره کاپيتال مارکس بود، کنگره سوسياليسم و انقلاب و کنگره حزب کارگران بود. حزبي که خودش زير خط فقر است و براي رهائي دنياي زير خط فقر ميجنگد. بحثهائي که در ساعات آخر کنگره داشتيم در مورد مشکلات و مسائل حزب بود و مهمترين مشکل ما مساله مالي است. کنگره نشان داد که چگونه بايد به جنگ اين مسائل و مشکلات رفت. کنگره بروشني نشان داد که موتور محرک و قلب حرکت و پيشرويهاي حزب ما چيست.

حزب ما فقط براي اداره تلويزيونش به بيش از ماهي ۲۰ هزار دلار نيار دارد. چطور اين پول تامين ميشود؟ چطور اين حزب در برابرانشعاب و فراکسيون و اين ضربه هاي متعدد بخودش مثل سنگ خارا ميايستد و آنها را از سر ميگذراند و همچنان به پيش ميرود و قويتر و مستحکم تر ميشود؟ اين موتور و نيروي محرکه چيست؟ اين نيرو همانست که امروز اساس و پايه جنبش انقلابي در ايران را ميسازد يعني اعتراض سوسياليستي به وضعيت موجود، اميد به زير و رو کردن اين وضعيت و برپائي يک دنياي آزاد و برابر انساني. اين دنيا بر دوش کمونيستها و سوسياليستها و بر دوش جنبشي ساخته ميشود که بطور زنده در ايران در حال جريان است. اين حزب، در صف مقدم اين جنبش است. اين حزب در شکل گيري و پيشروي اين جنبش نقش داشته است، آنرا نمايندگي ميکند و پرچمش را، در عرصه هاي مختلف مبارزه در سطح ايران و در سطح جهاني، بلند کرده است. رمز پيشرويهاي حزب ما عليرغم همه مشکلات و مسائلي که با آن روبروست در همين است.

يک بند قطعنامه کارگري تاکيد بر حضور طبقه کارگر در عرصه هاي مختلف مبارزه بود. امروز اين حضور و دخالت طبقه کارگر در عرصه هاي مختلف بيش از هر زمان ديگري متحقق شده است. بايد خيلي بيش از اينها به پيش رفت ولي وقتي وضعيت حاضر را با دوره هاي گذشته در خود ايران و با جوامع ديگر در همين مقطع حاضر مقايسه ميکنيد، مي بينيد که هيچ جا و هيچ زمان خواستهاي کارگري و راه حلهاي طبقه کارگر، راه حلهاي سوسياليستي براي مسائل مختلف اجتماعي تا به اين حد که در ايران امروز ميبينيم در جامعه جا باز نکرده بوده است. پرچم آزادي، پرچم برابري، پرچم مبارزه عليه فقر، پرچم مبارزه براي حقوق کودک، پرچم مبارزه عليه اعدام و سنگسار، مبارزه عليه آپارتايد جنسي، مبارزه براي خلاصي فرهنگي و براي برخورداري از يک زندگي شاد ومدرن که بخصوص جوانان خواهان آن هستند، پرچم سکولاريسم، پرچم ايستادگي مقابل مذهب و تحجر و عقب ماندگي و شرقزدگي، و پرچم مقابله با جنگ از يک موضع انساني، پرچم همه اين مبارزات و عرصه ها پرچم طبقاتي کارگر يعني نقد و اعتراض سوسياليستي به دنياي سرمايه است.

اين وضعيت سياسي جامعه ايران در جهان بعد از جنگ سرد يک استثنا است. کسي که از کره زمين فاصله بگيرد، فرض کنيد با يک سفينه دور کره زمين بگردد و دوربيني داشته باشد که بتواند فيلم و عکس سياسي از سراسر کره ارض بگيرد، به شما خواهد گفت که جامعه اي در خاورميانه هست که به آن ايران ميگويند و نبض بشريت در آنجا ميزند. در فيلم سياسي اين را ميبينيد که دنيا قلبي دارد که در ايران ميتپد. آيا اين غلو است؟ داريم از خودمان تعريف ميکنيم؟ به اين دليل اين را ميگوئيم که "هنر نزد ايرانيان است و بس"؟! خير، دليل هيچيک از اينها نيست. واقعيت اينست که مبارزه طبقاتي بخاطر شرايط سياسي معين امروز در جامعه ايران و در سطح بين المللي، در ايران قطبي و حاد شده است. مدل حکومت مذهبي که الان در عراق و افغانستان دارند پياده ميکنند اولين بار در جامعه ايران در مقابل انقلاب ۵۷ و مدتها قبل از فروپاشي بلوک شرق، سر کار آوردند. و اين حکومت بويژه بعد از يازده سپتامبر به ستون فقرات جنبش اسلام سياسي تبديل شد و در محور منازعه و کشمکش با تروريسم دولتي غرب در خاورميانه، که ميتوان آنرا لابراتوار نظم نوين جهاني ناميد، قرار گرفت. در جامعه ايران بورژوازي با تمام ابزارها و اهرمهاي مافوق ارتجاعي اش بميدان آمده است، با مذهب و قوانين قرون وسطائي مذهبي و با سرکوب و جنايت و توحشي که فقط در قرون وسطي ميشود نظير آنرا يافت. جمهوري اسلامي زندگي هفتاد ميليون انسان را بيست و هفت سال است به گرو گرفته است اما هيچوقت نتوانسته مردم را مستاصل و نوميد و مرعوب کند و وضعيتي نظير گورستان آريامهري بوجود بياورد. جبهه انسانيت و جبهه سوسياليسم در برابر بربريت در ايران زنده و فعال است.

در دوره بعد از جنگ سرد اپوزيسيون و حق خواهي در چهار گوشه دنيا رنگ ملي و مذهبي بخود گرفت. مذاهب مدعي حقوق خود بودند، اقليتهاي قومي کشور و سرزمين و حقوق خود را ميخواستند. مرتجع ترين جنبشها و شخصيتها به راه افتادند و هر کس را که در واقع ميخواست در برابر هر نوع بيعدالتي و ظلمي بايستد، هر کس را که ميخواست بگويد سرمايه و بانک جهاني نميخواهم و ميخواست اعلام کند با رياضت کشي اقتصادي مخالف است، به دنبال خود ميکشيدند، به ياد مذهب و نژاد و قوم و قبيله اش ميانداختند و "حقوق" سکتي اش را طلب ميکردند. اين مدل و نرم و الگوي اپوزيسيون و اعتراض در دنياي بعد از جنگ سرد بود. سفينه فرضي ما که کره ارض را مونيتور سياسي ميکند مي بيند که از حدود دو دهه قبل ، از اواخر دوره بعد از جنگ سرد، تقريبا تمام اعتراضات رنگ قومي و ملي ومذهبي بخود ميگيرد و انسانيت و آرمانها و تمدن انساني زير پا انداخته ميشود. دوره اي که مذهب و مليت و قومي گرائي همه جا از يوگسلاوي گرفته تا ديگر کشورهاي اروپاي شرقي و جمهوريهاي بازمانده از شوروي، در دل خاورميانه، و در آفريقا بيداد ميکند و در همه جا پرچم اين اعتراضات و تحرکات سياسي اساسا ملي و قومي و مذهبي است.

خصوصيت نظم نوين سرمايه تنها اين نبود که دولتها و احزاب حاکم و سياستهاي رسمي همه جا به سياستهاي راست افراطي و فوق ارتجاعي روي آوردند، بلکه سرمايه داري حاکم در اپوزيسيون و در مقبال خودش هم يک محور شر ساخت که زائده اي از خودش بود. و اين تنها به تروريسم اسلامي هم محدود نميشد. انواع نيروهاي قومي و ملي و مذهبي فعال شدند و بجان يکديگر افتادند. کشورسازي بر اساس ناسيوناليسم قومي به يک نرم تبديل شد. و ديگر صحبتي از حقوق شهروندي در ميان نبود بلکه همه خواهان "حقوق" خود بعنوان عرب و کرد و صرب و کروات و مانته نگرو و سني و شيعه و غيره و غيره بودند.

فقط يک جاست که اين وضعت در آن مشاهده نميشود و نه تنها حرف و اعتراضش اين نيست بلکه اعلام ميکند يک کره ارض يک انسان! و اين جامعه است که در مونيتور آن سفينه فرضي به شکل قلب تپنده انسانيت عصر ما ظاهر ميشود. يک گوشه دنيا هست که مردم آن مثل مردم بقيه دنيا فقير اند، تحت فشارند، از وضعيت موجود ناراضي اند، اما مبارزه و اعتراضشان با بقيه دنيا فرق ميکند. نميگويند ما دو هزار و پانصد سال تمدن شاهنشاهي داشته ايم حقمان را بدهيد! يا ما جامعه و تمدن اسلامي داريم و بايد حقوق مسلمانان را برسميت بشناسيد. در ترکيه اپوزيسيون همين را ميگويد، در مصر همينطور و در لبنان و چچنيا هم همينطور. در ايران مساله صد و هشتاد درجه متفاوت است چون اسلام در قدرت است و اين فقط يک مذهب و يا "حکومت مذهبي" به معني رايج و کلاسيک کلمه نيست. اسلام امروز نه اسلام عصر فئودالي است و نه حتي اسلام دوره جنگ سرد است. اسلام سياسي امروز زائده اي است از نظم نوين جهاني. و شما اگر اسلام سياسي را بزنيد به نظم نوين جهاني ضربه زده ايد. همانطور که در آن دوره منصور حکمت گفت بلوک شرق که فرو بپاشد اردوگاه غرب هم بي معني ميشود امروز هم اگر سر جنبش اسلام سياسي را بکوبيد، که در جامعه ايران ميشود اين کار را کرد، تعرض سياسي نظم نوين جهاني و سياستهاي ميليتاريستي غرب بويژه در خاورميانه که آزمايشگاه نظم نوين جهاني است، معني و علت وجودي خود را از دست ميدهد.

قلب جنبش عليه نظم جهاني سرمايه و براي آرمانهاي انساني، آرمانخواهي اي که اسپارتاکوس اولين تلاشهاي آنرا نمايندگي ميکرد، امروز در ايران مي تپد اما اين جنبش اسپارتاکوس نيست. اين جنبش کمونيسم کارگري است، جنبش طبقه کارگر است با حزبش، با نقد و اعتراض سوسياليستي اش و با فعالين و رهبران اش. اين کنگره اعلام کرد که ما قدرتمندتر از هميشه در ميدان هستيم. مرتجعين دنيا بدانيد، جمهوري اسلامي، جناب بوش، سکولاريستهاي پست مدرنيست نيمچه مذهبي، ليبرالهاي نيمچه ارتجاعي، بدانيد که اين حزب با پرچم انسان و انسانيت و با پرچم سوسياليسم وآزادي در برابر کل کمپ بربريت سرمايه ايستاده است. (کف زدن حضار).

فرق مبارزه ما با دوره اسپارتاکوس و با دوره هاي گذشته چيست؟ اين بار طبقه اي پرچم انسانيت را بدوش گرفته است که آزادي کل بشريت به نفع اوست. طبقه اي که آزادي و برابري را ميخواهد بخاطر اينکه براي رهائي خودش بايد همه بشريت را آزاد کند. وقتي بورژوازي در انقلاب کبير فرانسه شعار آزادي سر داد، اين آزادي بطور واقعي و عيني بجز جابجا کردن يک طبقه استثمارگر با طبقه استثمار گر ديگر معنائي نميتوانست داشته باشد. در طول تاريخ تمام جنبشها جاي طبقه حاکم را با طبقه ديگري عوض کردند و تنها تغييري که بوجود مي آمد اين بود که شکل معين استثمار عوض ميشد. اما طبقه کارگر نميتواند آزاد شود مگر اينکه کل جامعه طبقاتي را نفي کند. و بنا بر اين بطور عيني و بطور واقعي، و نه به اين خاطر که کارگران انساندوست اند و به فکر ديگر بخشهاي جامعه هستند، طبقه کارگرميتواند و ميخواهد تمام بشريت را آزاد کند. امروز اين طبقه هست که به تمام ليبرالهاي نيمه مرتجع و سکولارهاي نيمه مذهبي و انساندوستان نيمه ملي نيمه قومي اعلام ميکند که انساندوستي و سکولاريسم و تمدن واقعي امروز فقط در سوسياليسم و جامعه سوسياليستي ممکن است. طبقه کارگر تنها طبقه اي است که ميتواند، به نفعش هست، و از قدرت اجتماعي و موقعيت عيني برخوردار است که بشريت را آزاد کند. اين طبقه در ايران حزبش را دارد و مبارزه اش را ميکند و در راس جنبش آزادي زن، جنبش جوانان، جنبش دفاع از حقوق کودک جنبش خلاصي فرهنکي پرچم نقد سوسياليستي را بر افراشته و به پيش ميرود.

اين کنگره فقط کنگره يک حزب نيست، کنگره جامعه اي است که فرياد اعتراض سوسياليستي اش را همه شنيده اند و اين فرياد ميتواند دنيا را بلرزاند. و حزب ما هست براي اينکه اين فرياد را به يک حرکت منسجم سازمانيافته و پيروز تبديل کند. ( کف زدن حضار).

عده اي از کادرها و اعضاي حزب در کنگره شرکت داشتند و مستقيما در بحثها دخالت کردند عده اي از طريق اينترنت مباحث و جلسات کنگره را دنبال کردند که من از همه آنها تشکر ميکنم و دستشان را ميفشارم و آرزو ميکنم روزي بتوانيم همه در يک سالن گرد بيائيم و در مورد آينده

و در مورد سياستهايمان و درمورد چه بايد کرد و اميدوارم آنجا ديگر بعنوان شوراهاي تشکيل دهنده جمهوري سوسياليستي کنگره مان را تشکيل بدهيم و با هم به بحث و گفتگو بنشينيم. در هر حال جاي تک تک شما در اين کنگره خالي بود. همچنين جاي رفقائي که بدليل اعتصاب کارگران اس آ اس و يا به هردليل ديگري نتوانستند در اين کنگره حاضر شوند.

اين کنگره يک حزب، يک جنبش و يک جبهه انساني و متمدن است که دنياي معاصر را عميقا ميشناسد، نقد عميقي به اين دنيا دارد و چه بايد کرد و راه حلهايش را هم دارد و عزم جزم کرده است تا اين دنياي وارونه را از پايه زيرو رو کند. ما اين مبارزه را امروز شروع نکرده ايم، ما در نيمه راه هستيم، پيروزيهاي عرصه اي و مقطعي کم نداشته ايم اما بخش اعظم کار مانده است و پيروزي نهائي هنوز در راه است. ما وقتي پيروزيم که بتوانيم در جامعه ايران قدرت را از چنگ سرمايه داري بيرون بياوريم. و انسانيت و ارزشهاي انساني را به محور و اساس جامعه تبديل کنيم. اين پيروزي از صدها کنگره و قطعنامه قويتر و موثر تر خواهد بود. بشريت در يک گوشه دنيا آزاد ميشود و در همه جاي دنيا ورق بر ميگردد. آن سفينه اي که ناظر اوضاع بود در ايران سوسياليستي به زمين مي نشيند و همه ما، همه آزاديخواهان دنيا، آستينها را بالا ميزنيم و در گير ساختن يک جهان سوسياليستي ميشويم. به اميد آنروز! پيروز و موفق باشيد.