منصور حکمت و درخت سبز زندگی

جوانان کمونیست 295

مقدمه: متن سخنرانی حمید تقوایی در سمیناری که در انجمن مارکس استکهلم برگزار شد را در زیر می خوانید. این بحث در ادامه سلسله بحث هایی انجام شد که توسط علی جوادی و آذر ماجدی بر روی طرح مسئله "حکمتیسم"، برای تدوین مباحث و نظرات منصور حکمت صورت گرفت. ولی به نظر من سخنرانی که توسط حمید تقوایی ارائه شده، می تواند به صورت مستقل ارائه شود. جدای از این که بحث "حکمتیسم" چه بوده، این بخش حاوی معرفی و در واقع آموزش متدولوژی مارکس و منصور حکمت است.
این بحث در شناخت من از مارکسیسم جایگاه فوق العاده ایی داشته است، درواقع متد برخورد مارکسیستی را من در این بحث به طور یکجا پیدا کردم. شاید بتوان گفت تمام این بحث شرح و بسط جمله معروف منصور حکمت "اساس سوسیالیسم انسان است" است. و حمید تقوایی با شرح و بسط این جمله به متدولوژی مارکسیستی و نحوه برخورد کمونیستی با مسائل محتلف می پردازد. از جمله مثال هایی که می زند برخورد متفاوت منصور حکمت با دموکراسی و کشور سازی و حق تعیین سرنوشت ملل ست، که با برخورد های مارکس و لنین متفاوت است، ولی در این جا نشان داده می شود که همه این برخورد های متفاوت و ظاهرا متباین در واقع از یک متد برخورد با مسائل اجتماعی منتج می شوند.
از آنجایی که این بحث در درک من از روش شناسی مارکسیستی سهم به سزایی ایفا کرد، تصمیم گرفتم دیگران را نیز در آن شریک کنم و این بحث را از روی نوار انجمن مارکس در وب سایت کانال جدید پیاده کردم. خواندن این بحث را به همه کسانی که مایلند درک روشن تری از مارکسیسم داشته و نقش انسانگرایی را در آن ببینند توصیه می کنم. در ضمن این مطلب اول بار در جوانان کمونیست منتشر میشود و تیتر بالا از ما است.
نوید مینائی

 

سیستم نظری و متدولوژی منصور حکمت
توضیح: نوشته حاضر بر مبنای بحثی در انجمن مارکس در استکهلم ( تاریخ اکتبر ۲۰۰۵ ) تنظیم شده است. با تشکر از نوید مینائی برای پیاده کردن و ادیت اولیه این بحث.

من از قبل موضوعی آماده کرده بودم تحت عنوان "متدولوژی منصور حکمت" و در این بحث اینکه منصور حکمت چطور به تئوری، به جامعه، به جنبش ها و همه نکاتی که رفقا گفتند نگاه می کند، جای خودش را پیدا می کند. منتهی قبل از این بحث سئوالی که مطرح شد و رفقای دیگر هم جواب دادند اینست که "آیا حکمتیسم داریم"؟ اجازه بدهید ابتدا در این مورد توضیحاتی بدهم. این البته به بحث متدولوژی هم خیلی مربوط است.
به نظر من حکمتیسم فقط درافزوده ای به مارکسیسم نیست. کاربرد مارکسیسم هم نیست. وقتی بحث متدولوژی را باز کنیم می بینیم اصلا اینها بی مورد است. مارکسیسم یک دستگاه فکری از پیشی نیست که گویا مارکسیست ها به کارش می برند. همانطور که مثلا فیزیک می خوانید و میروید ماشین می سازید، یا دستورالعمل دستگاه برقی تان را می خوانید و آن را سرهم می کنید. مارکسیسم چنین دستورالعملی نیست که می خوانید و می روید به کارش می برید. بحث بر سر این هم نیست که منصور حکمت درافزوده هایی دارد و نکاتی را اضافه کرده است. منصور حکمت مسلما روی پای خودش قابل توضیح است و یک سیستم فکری است. ولی بحث من اینست که خود سیستم فکری برای منصور حکمت چیست؟ و جایگاه سیستم فکری چیست؟ و حقانیت سیستم فکری از کجا می آید؟ و رابطه سیستم فکری با واقعیت چیست؟ منصور حکمت را باید مثل خود منصور حکمت شناخت و به همین خاطر من این را باز می کنم و بعد جوابم روشن تر می شود.
مخالفتی با این ندارم که به نظرات منصور حکمت بگوییم حکمتیسم و یا یک مکتب فکری. اما باید هشیار باشیم که این نوع نام گذاری یک کلیت دگم و درخود و بسته از این نظرات نسازد. بخصوص اصطلاح "مکتب" یک سیستم فکری در خود را به ذهن میآورد و حقانیتش را در خود تعریف می کند. مستقلش می کند از جهان زنده. به طوری که لنین مجبور است بگوید تئوری خاکستری است ولی "درخت سبز، زندگی است". تئوری تبصره ای می شود بر زندگی! منصور حکمت همه اش درخت سبز است؛ از ابتدا تا آخرین آثارش. این رابطه با زندگی را اگر در منصور حکمت ببینیم ، این متد را ببینیم ، آنوقت معلوم می شود که چرا من اکراه دارم نام آنرا مکتب بگذارم.
تئوری، انسانیت و سوسیالیسم
برای این که بحث باز شود اجازه بدهید از یک جمله شروع کنم که به حق پایه ای ترین جمله منصور حکمت است "اساس سوسیالیسم انسان است" . اجازه بدهید من این سوال را بکنم ، در این جمله اهمیت با کدام است؟ سوسیالیسم یا انسان؟ بعبارت دیگر جمله "اساس سوسیالیسم انسان است" چه کسی را می خواهد جلب کند؟ سوسیالیست ها باید با این جمله اومانیست بشوند یا اومانیست ها باید سوسیالیست بشوند؟ منصور حکمت روی چه چیزی دارد تاکید می کند؟ برای من پیش فرض اومانیسم است، به همان معنای عمیقش نه شاخه های بورژوایی آن. پیش فرض انسان دوستی است، نه تنها برای من بلکه برای هر انقلابی مارکسیستی. سوال را یک جور دیگر هم می شود مطرح کرد شما مارکسیست شدید و فهمیدید دنیا را باید تغییر داد یا می خواستید دنیا را تغییر دهید و بعد مارکسیست شدید؟ جواب دومی است. منصور حکمت یا هر کمونیستی و مارکسیستی از این دنیا ناراضی است، وقتی در سطح شخصی نگاه می کنیم ممکن است اصلا مارکس را نخوانده باشد و اصلا به جنبش کمونیستی هم معتقد نباشد. از این دنیا ناراضی است، به این دنیا نقد دارد و این دنیا را نمی خواهد، ولی آیا این دنیا را می شناسد؟ نمی شناسد! آیا می فهمد چطور باید تغییرش داد؟ نمی داند! ممکن است به یاس برسد به استیصال برسد به خود کشی و اعتیاد برسد، به همه این ها هم می رسند، ممکن هم هست از حزب کمونیست کارگری ایران سر در بیاورد. منصور حکمت کسی است که میگوید انسان دوست ها خود کشی نکنید، معتاد نشوید ، نگویید شوروی رفت من هم رفتم. منصور حکمت دریچه ای به امید و مبارزه برای تغییر باز می کند و می گوید اومانیست های دنیا من حزبتان را ساخته ام ، اساس سوسیالیسم انسان است. این جمله می خواهد انسان دوست ها را سوسیالیست کند. چون اومانیست بودن سوسیالیستها فرض است، یک بدیهیت است، چون خود منصور حکمت انسان دوستی است که سوسیالیست شده است. جور دیگری سوسیالیست نشده است. ناراضی است از دنیا، منتقد دنیاست ، نمی خواهد این دنیا را. کاپیتال را می خواند بعد میگوید "فهمیدم! مارکس درست می گوید. این کتاب دنیا را به من شناساند، دلایل بدبختی ها را فهمیدم، دلایل رنج بشریت را هم فهمیدم و راه رهایی بشر را هم پیدا کردم" . برای اثبات این جمله که "اساس سوسیالیسم انسان است" لازم نیست برویم مارکس و لنین را ورق بزنیم. در چپ سنتی که برای مدتها در ایران و در دنیا مرسوم بود برای اینکه بتوانی از حقوق کودک دفاع کنی باید استدلال میکردی که این به نفع طبقه کارگر است یا جزئی از جنبش سوسیالیستی است. در قاموس این چپ برای اینکه از حقوق زنان دفاع کنید باید اول اثبات کنید که جنبش زنان به جنبش کارگری کمک می کند بعد بروید و دفاع کنید. و بعد برای اینکه دنیا را تغییر دهید باید منتظر باشید تا سوسیالیست ها بیایند و قدرت را بگیرند . به فعالین جنبش زنان می گفتند بگذارید اول قدرت را بگیریم مسئله شما هم حل می شود!! به حقوق کودک هم که در سیاست ایران قبل از منصور حکمت کسی فکر نمی کرد، چون منصور حکمت حقوق کودک را وارد سیاست کرد. ولی برفرض هم که برای کسی مطرح بود می گفتند قرار است بعد از سوسیالیسم حل بشود. هر مسئله ایی اتفاق می افتاد اول باید سوسیالیسم پیروز میشد بعد آن مسئله حل می شد. چرا؟ چون چپ سنتی مبارز نوعی "جنبش سوسیالیستی" بود که هیچ ارتباطی با درد بشریت نداشت. گویا حقانیت سوسیالیسم در خودش هست!! گویا حقانیت مارکسیسم در منطق قشنگش هست. گویا کتاب کاپیتال توده گیر شده و به عنوان یک اثر انقلابی و عمیقا انسان دوستانه کلاسیک باقی مانده چون صغری کبری و منطق خوبی دارد. گویا مارکسیسم صرفا بحث جالبی ست درباره اقتصاد که الان در دانشگاه های بورژوایی هم دارند درس می دهند. نه مارکس اینست نه لنین اینست و نه منصور حکمت اینست!
فرق منصور حکمت این است که به این خصوصیتش آگاه است . و متدلوژی و سیستم فکری اش را خودش تبیین و فرموله میکند و در برابر شما میگذارد، لنین این کار را نمیکند. آنطور که منصور حکمت لنین را توضیح می دهد خود لنین نمی تواند خودش را توضیح دهد. منصور حکمت فرقش با بقیه اینست که نقش و موقعیت خودش وخصوصیات سیستم فکری ومتدولوژی اش را بخوبی میشناسد و خودش به شما معرفی میکند. متدولوژی منصور حکمت را وقتی بررسی می کنید محور قضیه این است که مبارزه طبقه کارگر، انسان و جامعه را در یک کلیت میبیند. در دیدگاه منصور حکمت درخت سبز زندگی یک تبصره نیست. زندگی پایه و نقطه شروع تفکر اوست. هیچ تئوری یا سیستم فکری بدون رابطه با واقعیت زنده، هم بعنوان مبنای تئوری و هم بعنوان محک صحت و اعتبار آن، نمیتواند دوام بیاورد. این جوهر "تزهائی درباره فوئرباخ" مارکس است و این اساس متدی است که منصور حکمت آنرا ماتریالیسم پراتیک مینامد. در شناخت شناسی مارکس و منصور حکمت مبنا پراتیک اجتماعی انسان است. و همانطور که قبلا هم گفته ام اومانیسم مارکسیستی فقط به معنای رسیدن به درد انسان ها و منافع انسان ها نیست. احترام به حرمت انسانی و قدرت ارده او به آن معنا که "تو" می توانی، اعتماد به انسان ها و اعتقاد به اینکه انسان ها می توانند دنیا را تغییر دهند و باید تغییر دهند، یک جزء مهم این انساندوستی است. می گویند جامعه اسلامی است، جامعه افغانستان عقب مانده است منصور حکمت قبول ندارد، می گوید اگر آنجا انسان زندگی می کند میتواند بلند بشود و برای آزادی و رهائی خود مبارزه کند. می خواهم بگویم وقتی متدولوژی منصور حکمت را بررسی می کنید، وقتی می بینید چطور به جامعه، به انسان و به مبارزه نگاه می کند، می فهمید منصور حکمت اول انسان دوست و منتقد عمیق جهان امروزاست، بعد مارکسیست شده است. چرا؟ برای اینکه مارکسیسم، جهان امروز را به ما می شناساند و مبارزه علی العموم انسان را به یک طبقه معین گره می زند و نشان می دهد رهایی طبقه کارگر رهایی بشریت است. چپ سنتی از اینجا به این نتیجه میرسد که اگر مساله ای برای مارکسیستها مهم است به این خاطر است که به قدرت رسیدن طبقه کارگر کمک می کند. ارزش یک هدف، ارزش یک سیاست، ارزش یک تئوری و ارزش یک تاکتیک از اینجا نتیجه گرفته می شد که سوسیالیست ها را به قدرت می رساند . این منطق مارکس و منصور حکمت نیست. در مارکسیسم منصور حکمت مبارزه برای هر یک گام پیشرفت در زندگی انسانها یک ارزش در خود است و این نه تنها با استراتژی بقدرت رسیدن طبقه کارگر و تحقق سوسیالیسم و رهائی کل جامعه مباینتی ندارد بلکه جزء لایتجزای استراتژی و مبارزه کمونیستی برای تصرف قدرت سیاسی است. منصور حکمت وقتی می گوید "اساس سوسیالیسم انسان است" دارد اعتبار سوسیالیسم را اثبات می کند و نه اعتبار اومانیسم را. بنا به تعریف نمی تواند چیزی که انسانی باشد امر ما سوسیالیست ها نباشد. ما سوسیالیست شدیم چون اول انسان دوست بوده ایم. به همین دلیل سوسیالیست ها نمی توانند انقلابی نباشند، نمی توانند تئوری مراحل داشته باشند، نمی توانند منتظر تکامل تاریخ بنشینند. چون اگر اینطور باشد، اگر یکی به من ثابت کند که مارکس یعنی تکامل تاریخ، من رهایی امروز انسان را کنار نمی گذارم بلکه مارکس را کنار می گذارم. می گویم تئوری دیگری می خواهم.
بحثی که ما با توده ای ها در دوره جمهوری اسلامی داشتیم اساس اش همین بود. ما یک کلمه در نقد "تئوری دوران" (که توده ای ها مطرح میکردند) ننوشتیم. ولی بحثمان اساسا چه بود ؟ این بود که اگر مارکسیسم اینست که شما می گویید و از آن نتیجه می شود که به نحوی باید به دولت خمینی کمک کرد، چون ضد امپریالیست است و غیره، من یکی مارکسیست نیستم. من می روم یک تئوری دیگری می آورم که بشود با آن خمینی را انداخت، چون می دانم این رژیم چه جنایت هایی دارد می کند. نقطه شروع و موتور محرک مارکسیسم منصور حکمت درخت سبز زندگی است، جهان بیرون است.


ویژگیهای متدلوژی و سیستم فکری منصور حکمت
از آنچه گفتم میتوان چند نتیجه را در مورد متد و سیستم فکری منصور حکمت استنتاج کرد.
اول اینکه دینامیزم نظرات منصور حکمت مانند هر سیستم فکری مارکسیستی، در خود این نظرات نیست. منصور حکمت این نکته را می گوید که مارکسیسم انعکاس نظری- سیاسی جنبش واقعی کمونیسم کارگری است، جنبشی که در جامعه است و مستقل از مکاتب وجود دارد. مارکسیسم همیشه و در هر نسلی و در هر جامعه ای و در هر دوره ای انعکاس زنده جنبش کمونیسم کارگری دوره خودش است. به همین خاطر مارکسیسم حتی اگربه آن "مکتب" بگوییم، باید توجه داشته باشیم که در خود قابل اثبات نیست و اعتبارش از ساختمان منطقی اش ناشی نمیشود. هیچ تئوری را روی پای خودش، قائم به ذات نمی توان حقانیتش را ثابت کرد و یا بسط داد و به پیش برد. تئوری انقلابی یا سیاسی فقط می تواند به عنوان انعکاس یک جنبش واقعی اجتماعی دیده شود. در پاسخ به دنیای بیرون حقانیت یا عدم حقایتش را اثبات کند، این یکی از تز های مهم در نقد فویر باخ است. مارکس در این تزها میگوید نقش پراتیک انسان محدود است به شرایط دنیای خارج، اما این شرایط خود محصول پراتیک اجتماعی انسانهای نسلهای گذشته بوده است. پراتیک انسانی از یکسو به چارچوب شرایط عمومی اجتماعی که نسلهای گذشته بوجود آورده اند محدود است و از سوی دیگر میتواند این شرایط را تغییر بدهد. تئوری انقلابی راه این پراتیک را هموار میکند، و مشخصا مارکسیسم راه پراتیک انقلابی طبقه کارگر برای تغییر یا واژگون کردن دنیای موجود سرمایه داری را نشان میدهد. سیستم نظری منصور حکمت هم چیزی جز این نبود. میتوانیم آنرا حکمتیسم و یا مکتب فکری بنامیم ولی نباید این رابطه اش با واقعیت زنده و پراتیک اجتماعی انسانها را در هر مقطع فراموش کنیم. این رابطه اش با جهان بیرون است که نظرات منصور حکمت را زنده نگاه میدارد.
متد منصور حکمت همین بود. من هیچگاه ندیدم منصور حکمت برای پاسخگوئی به یک مساله مشخص برود کتاب های مارکس را ورق بزند. نه اینکه نخوانده بود. وقتی شما مارکس را می خوانید، همانطور که وقتی تئوری نسبیت انشتین را می خوانید، وقتی ایده را گرفتید، وقتی جوهرش را فهمیدید، وقتی درکش کردید، از آن به بعد شما دیگر شروع می کنید نه فقط به کاربردش بلکه شما بر آن اساس شروع می کنید به فکر کردن و به تحلیل و شناخت و پاسخگوئی به مسائل جدید. کسی با تکرار مارکس یا لنین مارکسیست نمیشود، با شناخت و نقد و راهگشائی برای مبارزه امروز طبقه کارگر مارکسیست میشود.
اگر حقانیت سیستم فکری از خود آن سیستم ناشی شود آنوقت چیزی که با آن سیستم فکری نمی خواند گذاشته می شود کنار و به آن می گویند رویزیونیسم. نمونه هایش فراوانند. این یک دیدگاه اسکولاستیکی از تئوری و سیستم فکری است. از این دیدگاه منصور حکمت را باید "رویزیونیست" دانست چون بارها مارکس و لنین را "رد" کرده است: در مقوله دموکراسی، در مقوله ملت، در مقوله جنبش ها و رابطه حزب و طبقه. حقانیت منصور حکمت از کجا می آید؟ اگر قرار باشد برای اثبات حقانیت منصور حکمت به مارکس و لنین رجوع نکنیم، به کی رجوع کنیم؟ به جهان زنده باید رجوع کنیم! به جنبشی که جلوی چشممان است. نمونه ای که من در آخر بحث به ان مفصل تر می پردازم، بحث منصور حکمت در باره مسئله ملی ست. به نظر من این مسئله متدولوژی منصور حکمت را خیلی تیپیک نشان می دهد ضمن اینکه امروز این مسئله در جامعه خیلی هم داغ شده است. منصور حکمت خودش توضیح می دهد و می گوید مارکس به این مسئله یک جور دیگر برخورد کرده است. می گوید مارکس و لنین به این مسئله یک جور دیگر برخورد کرده اند. منصور حکمت مساله را عمیق تر و جامع تر بررسی میکند نه به این خاطر که نابغه بهتری از مارکس و لنین است و یا آنها می توانستند ببینند و ندیدند! دنیای آن روز و درخت سبز زمان مارکس مسئله ملی را به این شکلی که دنیا بعد از جنگ سرد مقابل منصور حکمت گذاشته بود ، در مقابل مارکس نگذاشته بود. خود منصور حکمت می گوید برای دنیای امروز پوچ است که با فرمول لنین سراغ حق تعیین سرنوشت ملل بروید. با فرمول زمان مارکس هم پوچ است چون در زمان مارکس در مقطع تشکیل دولت – ملت ها بودیم در مقابل جامعه فئودالی، در حالی که امروز مساله تجزیه کشورها وجوامع به "ملل" مختلف مطرح است. بورژوازی دارد دنده عقب می رود. بنابراین وقتی منصور حکمت بحث خودش را مطرح میکند اگر یکی بگوید که مگر مارکس را نخوانده ای؟ منصور حکمت میگوید مارکس هرچه گفته! امروز حرف درست اینست. برای اینکه من دارم جواب ایران و افغانستان و چچن و یوگسلاوی و عراق و غیره را میدهم. مارکس گفته کشور سازی در برابر جوامع ملوک الطوایفی فئودالی امری مترقی است، اما امروز مساله این نیست، بلکه کاملا بر عکس مساله بر سر تجزیه ملی- قومی جوامع موجود است. منصور حکمت نمی گوید مارکس اشتباه کرده، می گوید آن زمان حرف درست همان بود ولی این زمان حرف درست این است که من می گویم. همانطور که اینشتین هم نمی گوید نیوتن اشتباه کرد می گوید من عمیق تر و وسیع تر و همه جانبه تر دارم می گویم. نیوتن و اینشتین در سطوح متفاوتی به حقیقت نزدیک میشوند و هرکدام کاربرد خودشان را دارند.
خلاصه کنم. بحث اصلی من این است که تئوری اجتماعی - سیاسی حقانیتش از خودش در نمی آید و موتورش در خودش نیست. تئوری اجتماعی سیاسی حقانیتش از اینجا می آید که جواب زندگی را می دهد، جواب زندگی و جنبش های زنده را می دهد و پیشرفت و گسترشش در همین است . از این زاویه که مارکس و لنین را نگاه کنید، آنوقت منصور حکمت یعنی مارکسیسم امروز. و اگر هم به منصور حکمت بگویید سیستم فکری، آن سیستم فکری است که همیشه خودش را در رابطه با جهان زنده اثبات کرده ، تعمیق کرده و پیش رفته و این چنین خودش را نشان داده است.
یک پایه دیگر متدولوژی ما همانطور که در ابتدا اشاره کردم انسان دوستی عمیق مارکسیستی است. مارکس در تزهای فوئر باخ میگوید "نقطه عزیمت ماتریالیسم قدیمی جامعه مدنی است، نقطه عزیمت ماتریالیسم نو جامعه انسانی و یا انسان اجتماعی است." جامعه سوسیالیستی یک جامعه انسانی است و مبارزه برای رسیدن به این جامعه نیز انسانی است، دفاع از همه انسانها است. وقتی اینطور نگاه کنید و یکی بگوید که برای جنبش آزادی زن باید جنگید یا خیر، این آیا دموکراتیک است یا سوسیالیستی؟ این نکته مطرح میشود که شما اول سوسیالیست هستید و بعد انسان؟! اول سوسیالیست اید و بعد به فکر انسان ها افتاده اید؟! من برعکس حرکت می کنم . اگر زنان دنیا باید آزاد بشوند که اهمیت انسانی اش برای همه معلوم است خوب باید آزاد بشوند. اگر مارکسیسم این کار را نمی کند لطفا برود کنار من لابد می روم و فمینیست می شوم ، می روم یک قکر دیگری میکنم، می روم یک مکتب دیگری پیدا می کنم.
تئوری دوران توده ای چه کار می کند؟ از پیش یک مکتب ذهنی می سازد، که بعنوان یک نظریه خیلی هم قوی است و صغری و کبرایش را خوب چیده اند. یک سیستم منسجم فکری ساخته است که به آن می گوید"تئوری دوران" . و بعد با آن تئوری زندگی واقعی را تحلیل می کند و نتیجه می گیرد باید از خمینی دفاع کرد. یک بحث منصور حکمت این است که می گوید به طور عینی چنین نیست که اینها تئوری مارکس و لنین را نفهمیده اند، امر این نظریه ، صنعتی شدن ایران، استقلال از آمریکا، رشد سرمایه داری تحت عنایات شوروی ( که اسمش را گذاشته اند راه رشد غیر سرمایه داری) و غیره است. این جنبش یک طبقه دیگری است. انعکاسش در تئوری اینست که باید مکتب را در خود کند و طوری با فرمول ها بازی کند که مدافع خمینی "ضد آمریکائی" از آب در بیاید. وقتی مکتب فکری برایت نقطه شروع باشد و مکتب فکری را بخواهی بسط و کاربست بدهی و مکتب فکری حقانیتش در خودش باشد میشود به هر نتیجه گیری ای رسید. مگر کیانوری کم مارکسیسم خوانده بود؟ طبری شاید بیشتر از خیلی از ما کلاسیکهای مارکسیستی را خوانده بود و ترجمه هم کرده بود. ولی امر طبری و کیانوری امر یک جنبش دیگری است، خرده بورژوایی آن کشور است که صنعت می خواهد، سرمایه داری دولتی مئل روسیه میخواهد و بنابر این می رود تئوری دوران و راه رشد غیر سرمایه داری می سازد و نتیجه میگیرد که باید رفت پشت سر امثال خمینی! یا بعبارت دقیق تر نقطه عزیمت اش، بخاطر امر سیاسی و طبقاتی که دنبال میکند، حمایت از خمینی و جمهوری اسلامی است، و بعد رفته است تئوریش را هم سر هم کرده است.
نکته سوم در بررسی سیستم نظری مارکس و منصور حکمت این است که نقطه عزیمت آن شرایط واقعی زندگی و مبارزه است و از همین رو در خود و بسته نیست بلکه پویا و زنده و قابل رشد است و قابلیت بسط و فرا رفتن از خود را درخود دارد. منصور حکمت استاد نقد و بررسی شرایط زنده حاضر و استاد تحلیل مشخص از شرایط مشخص است. او استاد قرار دادن هر چیزی در چارچوب و زمینه تاریخی خودش است و حتی در رجوع به تئوریها و نظرات گذشتگان همیشه شرایط تاریخی و زمانی ومکانی آن مقطع و دوره مشخص را مد نظر دارد. هیچ بحث منصور حکمت را ندیدم که نقطه عزیمت و منطق و تحلیل اش بر نظرات و نقل قولها و کلاسیک های مارکسیستی مبتنی باشد. هر جا منصور حکمت به کلاسیکها رجوع کرده اولا چارچوب زمانی ومکانی آنها را نیز توضیح داده است و ثانیا این رجوع در تایید و توضیح بیشتر موضع و نظر و تحلیل زنده و امروزی خودش در مورد مساله معینی بوده است که امروز پیش روی ما است و جواب ویژه خود را میطلبد. او هیچگاه نه مسائل را کلاسه و طبقه بندی میکند و نه راه حلهای آنها را. جذابیت نوشته ها وتئوریهای منصور حکمت هم در همین نو بودن و زنده بودن آن است.
از اولین نوشته های منصور حکمت در مارکسیسم انقلابی تا آخرین نوشته هایش در دنیا بعد از ١١ سپتامبر، اساس حرکتش به خاطر این ما را جلب می کند، به خاطر این جزئی از ادبیات کلاسیک کمونیسم کارگری می شود ، که جواب مشخص مسئله معین و اساسی کارگران و یا بخش معینی از جامعه را در آن دوره تاریخی معین می دهد. قدرت منصور حکمت در اینست. تمام نوشته ها و نظرات منصور حکمت عمیقا مارکسیستی است و شاهد دیگری بر این حقیقت است که مارکسیسم نه مجموعه ای از مقولات، مفاهیم و رابطه بین مقولات و مفاهیم، بلکه نقد عمیق و مشخص واقعیت زنده است.


نمونه نقد دموکراسی
من در اینجا چندین مثال برای واضح تر شدن بحث می زنم. یک نمونه نظرات منصور حکمت در نقد دموکراسی است. علی جوادی در مورد فرق برخورد منصور حکمت به مقوله دموکراسی با دیگران توضیح داد. در این تردیدی نیست که منصور حکمت دموکراسی را عمیق تر و همه جانبه تر از مارکس و لنین مورد نقد قرار داه است. من می پرسم چرا اینطور است؟ آیا منصور حکمت بیشتر در مقوله دموکراسی مداقه و تعمق کرده است؟ مثلا آیا ولتر و پایه گذاران دموکراسی بورژوایی را دقیق تر خوانده است؟ ممکن است بیشتر یا کمتر از مارکس و یا لنین در این مود مطالعه و تعمق کرده باشد، اما نکته این نیست. این شیوه اسکولاستیکی ومتافیزیکی بررسی تاریخ نظرات ربطی به مارکسیسم ندارد، و کسی را بجائی نمیرساند. نکته اینست که منصور حکمت دموکراسی جهان امروز را مورد نقد و بررسی قرار داده است. منطورم از جهان امروز دوره نه فقط بعد از جنگ سرد بلکه از مقطع انقلاب اکتبر تا امروز است. دموکراسی به این معنای امروزیش در زمان مارکس و لنین اصلا وجود خارجی نداشت و مطرح نبود.
خود منصور حکمت هم به این واقعیت اشاره میکند که دموکراسی یک جا به عنوان سیستم فکری و حکومتی برای مقابله با ساختار فئودالی ظاهر می شود و یک جا به عنوان یک سیستم فکری در مقابل نقد طبقه کارگر که کاملا ارتجاعی است و یک جا به عنوان ابزار سیاست خارجی سرمایه داری غرب. در دوره جنگ سرد دموکراسی به اسم رمز طرفداری از اردوگاه غرب تبدیل میشود. شاه و پینوشه و همه خونتاهای نظامی در آمریکای جنوبی و همه دیکتاتوریهای پرو غرب در آفریقا "دموکراسی" بودند! در جنگ سرد دموکراسی حتی هیچ ربطی حتی به پارلمان ندارد و هیچ ربطی به پایه ای ترین تعاریف بورژوایی دموکراسی هم ندارد . دموکراسی در این دوره یعنی تعلق به اردوگاه غرب. خوب زمان مارکس که مساله این نبود! مارکس نمیتوانست "دموکراسی تعابیر و واقعیات" را بنویسد، اما تئوریسین مارکسیست جهان امروز میتواند. و البته یک رهبر و پیشرو تئوریک و سیاسی ای مثل منصور حکمت باید وجود داشته باشد که بتواند چنین نقد و تحلیلی را مطرح کند. نقش شخصیت و نبوغ و توانایی هایش تعیین کننده است، ولی به قول مارکس مسئله اول باید طرح شود تا راه حلش پیدا شود. کلمه و اسم "دموکراسی" ثابت است ولی مقوله ومفهوم ثابتی به عنوان دموکراسی نداریم . خود منصور حکمت می گوید مارکسیسم یک کتاب خانه نیست ، یک دائره المعارف از مفاهیم نیست که بروی ورق بزنی ببینی مثلا در باره جنگ یا دموکراسی یا انقلاب چه میگوید. جواب درست را از کتابها نمیشود درآورد. مثلا یادم هست در باره جنگ ایران و عراق ناگهان خیلی از سازمانها چپ در آن زمان رفتند ببینند لنین و مارکس درباره جنگ چه گفته اند؟! و نتیجه بگیرند. ما نگاه کردیم به دنیا موضع مان را گرفتیم، نمیدانستیم حالا لنین این را قبول می کند یا نه! منصور حکمت تمام زندگیش همین بوده است. وقتی به دموکراسی برخورد می کند معنی سیاسی دموکراسی در جهان امروز را به شما توضیح میدهد و تاریخچه اش را هم به شما می گوید. در آن بحث می گوید دموکراسی در انقلاب فرانسه چه بوده است، دموکراسی قبل از شوروی چه بوده، دموکراسی در جنگ سرد یعنی چی و دموکراسی امروز چه معنی می دهد و بر مبنای این نقد زنده سیاسی، نقد عمیق تئوریک و انتزاعی خود را نیز مطرح میکند. نقد منصور حکمت از دموکراسی از نقد مارکس و لنین عمیق تر و همه جانبه تر است چون تاریخ، سیر مبارزه زنده طبقات، مساله را در ابعاد وسیع تر و همه جانبه تری مطرح کرده است. اگر کسی بگوید مارکس در مواردی از لحاظ سیاسی از دموکراسی دفاع می کرد، جواب منصور حکمت این نیست که مارکس خوب لابد عقلش نرسید یا مارکس عمیق نشد. می گوید دوست عزیز دموکراسی یک مقوله اجتماعی سیاسی متفاوتی بود. تنها کسی که از مقولات حرکت کند میتواند دموکراسی بعنوان پرچم مبارزه علیه جوامع فئودالی را با دموکراسی بعنوان پرچم تفابل بورژوازی با سوسیالیسم و آزادیخواهی یکسان بگیرد.
اجازه بدهید همین جا یک نکته را روشن کنم. بحث منصور حکمت در" دموکراسی تعابیر و واقعیات" بر متد و نقد عمیق مارکس در برخورد به دموکراسی بورژوائی ( وهمچنین نطرات مارکس در مورد آزادی، حق، فرد و جامعه و غیره) مبتنی است اما در اینجا بحث بر سر تفاوت در موضع گیری سیاسی در قبال این مساله در دو شرایط تاریخی متفاوت است. اساسا در بحث متدولوژی این را باید در نظر داشت که تئوری هرچه آبستره تر و هرچه عمیق تر بشود عمیق تر با دنیا ارتباط برقرار می کند و به همین دلیل پایه ای تر و ماندگارتر و جامع تر است! وقتی به کاپیتال مارکس نگاه می کنید کاپیتال همه اش، از صفحه اول تا آخرش امروز هم کاملا زنده و مربوط و معتبر است. ولی در مورد مواضع سیاسی مارکس این را نمیشود گفت. مارکس ممکن است یک جایی مثلا در انترناسیونال اول در باره حقوق زنان بحثی کرده باشد که امروز موردی نداشته باشد. و یا مارکسیسم امروز از آن فراتر رفته باشد . ولی مثلا تئوری ارزش و ارزش اضافه، تئوری گرایش نزولی نرخ سود، تزهای فوئرباخ، تئوری بحران، تئوری نقد استثمار این ها همه جای خودش هست. این هم یک جنبه متدولوژی است که شما نقد را چقدر تعمیق می کنید. کتاب کاپیتال وقتی بی مورد می شود که سرمایه داری زیرورو شده باشد و رفته باشد و گرنه همیشه زنده و مربوط است. ولی بحث های سیاسی بیشتر تغییر می کند. و موضع گیری در قبال دموکراسی یکی از این موارد است.


مثال تئوری حزب
یک نمونه دیگر هم تئوری حزب است. در مقطع تشکیل حزب کمونیست ایران در سال 1362 منصور حکمت تحلیل وتئوری متفاوتی، متفاوت از آنچه بعدا در مورد حزب کمونیست کارگری میگوید، درمورد تشکیل حزب دارد. اساس بحث او اینست که حزب پرچم استقلال همه جانبه طبقه کارگر است. در کنگره دوم در بحث حزب و قدرت سیاسی، حزب را ابزار گرفتن قدرت سیاسی می داند، ومیگوید حزبی که نخواهد قدرت سیاسی را بگیرد، حزب نیست، گروه فشار است. خوب حالا کدام تئوری منصور حکمت درست است؟ آیا منصور حکمت در مقطع تشکیل حزب کمونیست ایران عقلش نمی رسید؟ خوب دقیق نشده بود در تئوری حزب؟ یا مارکس و لنین را خوب نخوانده بود؟ این یک جور توضیح است! ولی این توضیح بدرد همان اسکولاستیکها میخورد و بس! تئوری حزب برای منصور حکمت عوض می شود، که بعدا نشان میدهم در واقع عمیق تر و دقیق تر میشود، چون مسئله گرفتن قدرت سیاسی مطرح می شود. و حزب ما در موقعیتی قرار میگیرد که عملا می تواند قدرت سیاسی را تصرف کند. ولی اتحاد مبارزان کمونیست نمی توانست عملا به قدرت سیاسی معطوف باشد. می توانست به صورت تئوریک درباره قدرت سیاسی بحث کند ولی گرفتن قدرت سیاسی در چشم اندازش نبود. آن موقع خصلت نمای مارکسیسم انقلابی و وظیفه عاجلی که برای خود تعریف کرده بود نه گرفتن قدرت سیاسی، بلکه تشکیل حزب بود. آن زمان گروه های مختلف چپ سنتی هریک به نحوی از حزب و تشکیل حزب طفره میرفتند و تحت عنوان تئوری پیوند در واقع ایجاد حزب را موکول به محال میکردند. منصور حکمت با تز تشکیل حزب بعنوان تجسم استقلال همه جانبه طبقه کارگر به جنگ این نوع تئوریها رفت و اعلام کرد ما منتطر پیوند نمی نشینیم، ما می توانیم و محقیم حزب درست کنیم، و این کار را می کنیم. حزب کمونیست ایران درنقد چپ سنتی و در مقابل تئوری پیوند این چپ تشکیل شد.
در کنگره دوم حزب کمونیست کارگری منصور حکمت بحث حزب و قدرت سیاسی را مطرح میکند و اعلام میکند حزبی که نخواهد و نتواند قدرت سیاسی را تصرف کند حزب نیست یک گروه فشار است! این یک بحث تازه است. حتی در مقطع تشکیل حزب کمونیست کارگری و در کنگره اول آن این بحث مطرح نبود. در "تفاوت های ما" بحثی در مورد حزب و تصرف قدرت سیاسی مطرح نشده و هیچ کجا گفته نشده حزب را برای تصرف قدرت سیاسی می خواهیم.
چه چیزی این تعاریف متفاوت از حزب را به یکدیگر متصل میکند؟ آیا آنطور که دوستان منشعب ما ادعا میکنند منصور حکمت با بحث حزب و قدرت سیاسی گذشه خودش را نقد و رد میکند، آیا واقعا حکمتیسم فقط بعد از کنگره دوم معنی دارد و نظرات او قبل از بحث حزب و قدرت سیاسی را باید کنار گذاشت؟! من قبلا در سمینار حزب و انقلاب، وقتی اولین بار رفقائی که بعدا از ما جدا شدند همین نظرات را مطرح کردند، به این برخورد مکتبی به مارکسیسم جواب داده ام. پاسخ من اینست که وقتی منصور حکمت می گوید حزب باید در عرصه قدرت سیاسی حضور داشته باشد، این ناقض "حزب به عنوان پرچم استقلال طبقاتی منافع طبقه کارگر" نیست. معنی تدقیق شده و امروزی شده همان تعریف است و در واقع دارد می گوید که حزب باید پرچم استقلال طبقه کارگر را در عرصه مشخص مبارزه بر سر قدرت سیاسی و برای کسب قدرت سیاسی بلند کند. معنی مشخص استقلال همه جانبه طبقه کارگر در اینجا یعنی تصرف قدرت سیاسی بوسیله حزب طبقه کارگر بدون هیچ تخفیف و مصالحه و مسامحه ای با طبقات و احزاب و جنبشهای دیگر (یعنی اصلی که دوستان منشعب ما زیر پا گذاشتند). حزبی که حضور مستقل طبقه کارگر را در عرصه مبارزه سیاسی برای کسب قدرت سیاسی نمایندگی نکند حزب نیست، یک گروه فشار است. حزبی که به بهانه "خود طبقه کارگر و یا شوراهای کارگری باید قدرت را بگیرد" تصرف قدرت سیاسی را از دستور خود خارج میکند حزب نیست یک گروه فشار است و ربطی به طبقه کارگر ندارد. همانطور که چپ سنتی که به بهانه تئوری پیوند نمیخواست حزب درست کند ربطی به طبقه کارگر نداشت. میخواهم انسجام و مضمون مشترک طبقاتی نظرات منصور حکمت در مقاطع مختلف مبارزه را نشان بدهم. هدف، متدولوژی و مضمون طبقاتی این نظرات تغییری نمیکند و اگر تعاریف و مقولات تغییر میکند دقیقا به این خاطر است که این انسجام و همسانی طبقاتی حفظ شود. در این مورد معین تئوری حزب تعاریف تغییر میکند چون جنبش کمونیسم کارگری بجلو آمده و این قدرت و موقعیت را در جامعه بدست آوره است که صریح و مستقیم تصرف قدرت سیاسی را در دستور کار خودش قرار بدهد. تعمیق نظرات منصور حکمت در مورد حزب نمونه درخشانی است از پویائی و زنده و مربوط بودن نظرات او به واقعیات زنده و مسائل مبرم مبارزه طبقاتی در هر دوره. .


در باره مساله ملی
در این قسمت می خواهم در مورد کاربرد متد منصور حکمت در برخورد به ملت و مسئله ملی بحث کنم. اما ابتدا باید به نکته پایه ای تری در مورد متد منصور حکمت تاکید کنم. منصور حکمت در ابتدای بحث و نوشته اش در مورد "حزب و جامعه، از گروه فشار به حزب سیاسی" و همچنین بطور مبسوط تری در سمینار دوم کمونیسم کارگری در لندن ، ژانویه 2000، خود در مورد سیر حرکت از مارکسیسم انقلابی تا امروز توضیح میدهد و بر پیوستگی این حرکت تاکید میکند. به نظر من منصور حکمت را فقط می شود بر متن این حرکت پیوسته و در بستر تاریخی اش شناخت، همان طور که مارکس را این طور می شود شناخت. کسی که می گوید مارکس در مورد دموکراسی فلان نظر را داده است، فورا باید این سوال در برابر او قرار داد: بر متن چه شرایطی، کی و کجا این نظر را داده است؟ چون دموکراسی علی العموم وجود ندارد. یا مثلا لنین در مورد مسئله ملی چنان گفته است. اینجا هم همان سوال را باید پرسید: کی و کجا؟ همین طور مثلا منصور حکمت در مورد انقلاب چنین گفته است، باید پرسید کی و کجا؟ مثلا منشعبین دارند نقل قول از "دولت در دوره های انقلابی " می آورند که بگویند انقلاب نمیشود کرد، برویم در دولت های بورژوائی شریک شویم!! من می گویم رفقا تیترش را یادتان رفته است ، دولت در دوره های انقلابی! از بحث انقلاب سلبی است به این نتیجه می رسند که نباید انقلاب کرد! این نوع نتیجه گیری های مکتبی از منصور حکمت زیاد است. منصور حکمت چنین جملاتی گفته است، مثلا گفته سوسیالیسم سم است، عین جمله اش هست، ولی باید گفت خارج از متن این ها را بازگو نکنید!! این هم گفته منصور حکمت است که زیپ پوست هر انسان شریفی را بکشید یک سوسیالیست می یابید. و یا در همان بحث سلبی اثباتی منصور حکمت می گوید بحث بر سر تامین هژمونی جنبش سوسیالیستی بر انقلاب است. باید دید این عبارات بریده از متن در چه بحث و تحلیل معینی و در باره چی و در چه موردی گفته شده. با نقل قول خارج از متن تقریبا هر نظری را میتوان به هر کسی نسبت داد. نباید اجازه داد با منصور حکمت چنین کنند، همانطور که خود او با لنین و مارکس چنین نمی کرد.
حالا اجازه بدهید بعد از این مقدمه به مساله ملی بپردازیم. منصور حکمت می گوید کمونیست کارگری امروز باید جواب مسئله ملی امروز را بدهد و نشان میدهد فرمول های مارکس و انگلس پاسخ گوی این مسئله نیست. خودش می گوید در این تلاش که جواب مسئله ملی را امروز بدهیم، می توان به تبیینی رسید که دروه های گذشته را هم بهتر توضیح بدهد و مارکس و لنین را تعمیق کند و بر خورد منسجم آن ها را نشان بدهد و در عین حال جواب امروز باشد. و این کاری است که به نظر من منصور حکمت نه تنها در مورد مساله ملی، بلکه در رابطه با دموکراسی و تئوری حزب نیز کرده است. منصور حکمت در نظراتش چون از مقوله حرکت نمی کند و از زندگی حرکت می کند، همیشه مارکس را تایید می کند. اگر مارکس حقایقی را گفته است، حقیقت فقط می تواند خودش را تعمیم بدهد و تعمیق کند. مارکسیسم هم همین طور است، همیشه تعمیم پیدا می کند و تعمیق می شود، نمی تواند خودش را رد کند. ممکن است برخی از موضع گیری های سیاسی و عملی مارکس یا لنین در همان موقع خودش هم اشتباه بوده ، ولی مارکسیسم به عنوان یک متدولوژی، یک بینش و یک جهان بینی چون حقیقی است و چون حقیقت محورش است فقط می تواند عمیق تر بشود، نمی تواند رد بشود. همان طور که در فیزیک انشتین نیوتن را رد نکرد . بستگی دارد به اینکه دنیا را چه قدر بخواهی تغییر بدهی. اگر بخواهی میز و صندلی بسازی با ارشمیدس هم می توانی، اگر کره ماه هم بخواهی بروی شاید با نیوتن هم بتوانی بروی، ولی اگر با دقت بخواهی محاسبه کنی فلان سیاره کی از بغل فلان ستاره عبور می کند ، آنوقت دیگر تئوری نسبیت می خواهی. همانطور که انشتین نیوتن را رد نکرد بلکه تعمیق اش کرد در سطح سیاسی اجتماعی هم همین رابطه هست ولی بسیار پیچیده تر. منصور حکمت هم کسی را رد نمی کند بلکه تعمیق می کند. در مورد مسئله ملی خودش می گوید، مسئله ملی همانطور که امروز هست باید بهش نگاه کرد و حلش کرد.
دوره مارکس دوره ای بود که در مقابل دنیای کهنه فئودالی داشت دولت- ملت به وجود می آمد و مارکس این حرکت را مترقی و روبجلو میداند و در مواردی ملت و کشورسازی بورژوازی را تایید میکند. چون آن موقع در نظرات لیبرالیسم بورژوایی و انقلاب بورژوایی مبنای جامعه اشرافیت و مدهب و قومیت نیست. انقلاب کبیر جامعه فرانسه را یک جامعه مدنی و متشکل از شهر وندان و مستقل از نژاد و مدهب و قومیت تعریف میکند. انقلاب کبیر فرانسه بورژوازی را تا منتهی الیه ترقی خواهیش پیش میبرد ، یعنی در تئوری و نظر و در پراتیک سیاسی کوتاهی بعد از انقلاب کبیر، تنها تمایز طبقاتی در عرصه اقتصاد و مالکیت را برسمیت میشناسد و هر نوع تبعیض نژادی قومی مذهبی حاکم بر جوامع فئودالی را نقد و رد میکند.
البته برای مدت کوتاهی در مقطع انقلاب کبیراین صادق است. در همان دوره در بقیه اروپا این نظرات حاکم نیست و در خود فرانسه هم در مقابله با طبقه کارگر و مشخصا در پاسخ به کمون پاریس بورژوازی از نظرات انقلابی اولیه خود دست میشوید و یک سیر قهقرائی را شروع میکند. امابا ابن همه از لحاظ سیاسی در اروپا و آمریکا که جنگ استقلال را شروع کرده است، کشور– ملت اساسا به معنی نفی جوامع اشرافی وفئودالی است و یک حرکت مترقی و یک گام بجلو محسوب میشود. در آن زمان ملتها در مقابل جامعه فئودالی و بر پایه تشکیل جوامع مدنی شکل میگیرند و اساس جوامع مدنی مذهب و نژاد و اقوام نیست بلکه شهروندی است و این البته امری مترقی است.
بنا بر این مسئله ملی زمان مارکس اساسا با امروزمتفاوت بود. با زمان لنین هم متفاوت بود. در زمان لنین مسئله ملی اساسا به مساله مستعمرات و کسب استقلال ملی از امپریالیسم گره خورده است. این یک جنبه حق تعیین سرنوشت است که در زمان لنین مطرح است و جنبه دیگر مساله به اصطلاح "اقلیتهای ملی" در کشورها است، مساله ای که تحت عنوان "ملت بالا دست و فرو دست در یک کشور" مطرح و فرموله میشود. در این مورد منصور حکمت می گوید حق تعیین سرنوشت را بلشویک ها فقط به معنی جدایی می دانستند که بعدا حالت های دیگری به این فرمول بندی الصاق شد مثل خود مختاری، حقوق ویژه، فدرالیسم، اتونومی و غیره. اینها را دیگر منصور حکمت قبول نمی کند، و لنین هم به این معانی حق تعیین سرنوشت را بکار نمیبرد. ولی تئوری و نظریه ای را طرح میکند که راه را برای همه این تعابیر ارتجاعی، از جمله تعابیر استالین از مساله ملی که منصور حکمت به تفصیل مورد نقد قرار داده است، باز میگذارد. لنین راه حلش درست است و می خواهد مسئله ملی را به عنوان یک مسئله بر سر مبارزه طبقاتی حل کند. جوهر موضع لنین اینست که اگر ملتی، یا بخشی از جامعه که خود را یک ملت میداند، می خواهد جدا بشود به زور الحاقش نمی کنم. و به این می گوید حق تعیین سرنوشت، یعنی حق جدایی. ولی در دوران استالین حق تعیین سرنوشت تبدیل میشود به خود مختاری و حقوق ویژه و اتونومی مشروط و غیره. منصور حکمت نشان میدهد که این نوع "راه حل" ها نه تنها مسئله ملی و ستم ملی را حل نمی کند بلکه بر عکس تبعیض و تفرقه ملی را دامن میزند و تعمیق میکند. اگر مارکس و لنین می دانستند با همان فرمول ها چچن و بوسنیی و مانته نگرو و صرب و کروات و هوتسی و توتو و شیعه و سنی وخلاصه هر قوم و نژاد و مذهبی بجان هم میافتند و هر کس می خواهد کشور مستقل خودش را درست کند قطعا عمیق تر می شدند و نظرات و فرمول های دقیق تری می دادند. حل مسئله ملی بعد از جنگ سرد برای ما نه کشور سازی است ، نه ملت سازی ست و نه حق جدایی و حق خود مختاری است، اینها همه متلاشی کردن جوامع مدنی موجود است. امروز حق تعیین سرنوشت بازگشت به عقب است. کسی که امروز می گوید حق ملی و یا خود مختاری و یا فدرالیسم، جامعه فئودالی را نمی خواهد بورژوایی کند ، بلکه جوامع بورژوایی را دارد فئودالی می کند. فدرالیسم چیست؟ شکستن جوامع بر اساس مشخصات نژادی، قومی و ملی و مذهبی. در حالی که در انقلاب فرانسه و دوره عروج جامعه مدنی در برابر جوامع فئودالی قضیه برعکس بود.
امروز مفهوم شهروندی و جوامع مدنی بحاشیه رانده شده و جای خود را به نسبیت فرهنگی و جوامع و دولتهای موزائیکی متشکل از مذاهب و اقوام داده است. راه پاسخ به این مساله احیای نظرات بورژوازی جوان اروپا نیست، آن بورژوازی امروز "عاقل و بالغ" شده است و ادامه آن نظرات دنیای سیاهی است که امروز می بینیم. پاسخ این وضعیت نقد ملت و مساله ملی از دید طبقه کارگر است و این دقیقا کاری است که منصور حکمت انجام میدهد. نطرات منصور حکمت در نوشته "ملت، ناسیونالیسم و برنامه کمونیسم کارگری" بر یک تجربه غنی از سه دوره تاریخی در رابطه با مساله ملی مبتنی است و از همین رو عمیق ترین و جامع ترین نقد مارکسیستی است که در رابطه با ملت ومساله ملی مطرح شده است.
درخاتمه باید بر یک نکته دیگر هم تاکید کنم. منصور حکمت فقط نسل خودش و تاریخ امروز را نباید جواب بدهد. به خاطر تحریفاتی که در مارکسیسم طی یک دوره شده است، به خاطر تجربه شکست خورده شوروی و به خاطر چپ غیر کارگری که هم در تایید و هم در نقد تجربه شوروی بوجود آمده است، بخاطر توسل جنبشهای طبقات دیگر به مارکسیسم و انواع ایسم های منتسب به مارکسیسم، منصور حکمت باید در نظراتش یک دوره تاریخی نسبتا طولانی، دوره بعد از انقلاب اکتبر را توضیح بدهد و تحلیل وجمعبندی کند و در بسیاری از نوشته های پایه ای اش مثل "اسطوره بورژوازی ملی و مترقی" و نقد تجربه شوری در "بولتن مباحثات مارکسیسم و مساله شوروی" و در " تفاوتهای ما" دقیقا یه همین وظیفه پاسخ میگوید. معمولا میگویند گذشته چراغ راه آینده است اما به نظر من در عرصه شناخت شناسی و نقد و تحلیل تئو ریک این حال است که بر گذشته نور میتاباند و نقد و شناخت مسائل مشخص امروز نقد و درک ما از گذشته را نیز عمیق تر و جامع تر میکند. و بهترین شاهد برای این مدعا نظرات و تئو ریهای درخشان منصور حکمت است.


موخره
نطر ما در مورد حکمتیسم و مضمون و نقطه شروع آن هر چه باشد، در این تردیدی نیست که نظرات منصور حکمت یک دستگاه فکریست، انعکاس جنبش کمونیسم کارگری امروز است، فقط هم درافزوده ای به مارکسیسم نیست، بلکه مارکسیسم امروز است و فقط هم کاربست آن نیست ( همانطور که در ابتدا اشاره کردم من اساسا مقوله کاربست را قبول ندارم) بلکه یک سیستم فکری زنده است که حقانیتش را از واقعیت مبارزه طبقاتی، از جامعه و از دفاع از انسان و انسانیت می گیرد، و مثل هر سیستم فکری علمی و معتبری نباید در خود ومستقل از واقعیت زنده نگریسته شود.
هرکسی بخواهد درافزایشی به منصور حکمت داشته باشد و بخواهد مسئله جدیدی که در دوره منصور حکمت مطرح نبوده است، را جواب بدهد باید متد وهدف و مضمون طبقاتی نظرات منصور حکمت را بفهمد و دنبال کند. تنها درک متد و مضمون نوشته های منصور حکمت و نه تکرار و انتقال مکانیکی آنها به مسائل امروز میتواند راهگشا و راهنمای کار ما باشد. یعنی دقیقا همان شیوه ای که خود منصور حکمت در رابطه با مارکس و لنین و کلاسیکهای مارکسیستی دنبال میکرد. وقتی به این شیوه منصور حکمت را بشناسیم و بشناسانیم آنوقت منصور حکمت را به دورانهای مختلف تقسیم نمیکنیم و برای حکمتیسم نقطه شروعهای متفاوت قائل نمیشویم و حکمتیسم هم مانند لنینیسم و مارکسیسم همه آثار و تئوریهای منصور حکمت را شامل میشود.
منصور حکمت وقتی از لنین دفاع می کند، لنین ۱۹۰۵ را که تئوری دیکتاتوری دو طبقه را طرح کرده، از لنین تزهای آوریل که می گوید سوسیالیسم فورا، جدا نمیکند. منصور حکمت می گوید این دو لنین یکی هستند. وجه مشترک یا لنینیزم آن ها را نشان می دهد. من هم به این معنا می گویم منصور حکمت ۵۷ با منصور حکمت سال ۸۴ جوهر و روح و مضمون طبقاتی اش یکی ست. به خاطر اینکه این جوهر و مضمون از ذهن نیامده است، از وجود اجتماعی منصور حکمت آمده است ، از چیزی که می خواهد، از اعتراضی که دارد و هدفی که دنبال میکند. چیزی که منصور حکمت و لنین را به هم نزدیک می کند وقوف به نقش اراده انسان و سازماندادن و به فعل در آوردن این اراده در تغییر و ساختن تاریخ است. منصور حکمت حود تجسم این اراده است. تغییر جهان امر او است و رهائی انسانها آرمان و هدفش. با این معیار منصور حکمت منصور حکمت شده است و با همین معیار می تواند بسط پیدا کند، با همین معیار می تواند به کار برده بشود و با همین معیار می تواند به عنوان یک دستگاه نظری واحد و منسجم شناخته و شناسانده شود.