گفتمان انقلاب وارد تاریخ جهان شد در مورد قطعنامه تاثیرات انقلابات منطقه

 

انترناسیونال ٤٠٦ - ۲۴ ژوئن ۲۰۱۱


انترناسیونال: حمید تقوایی پلنوم ٣٦ کمیته مرکزی قطعنامه ای در رابطه با تاثیرات انقلابات خاورمیانه و شمال آفریقا تصویب کرد. در ابتدای این قطعنامه گفته میشود که این انقلابات مهمترین تحولات تاریخ معاصر است که میتواند چهره جهان را اساسا تغییر دهد. هم اکنون که صحبت میکنیم فضا کمی نسبت به روزهای اول متفاوت شده است. در مصر و تونس دولتهای بعد از انقلاب هرروز در برابر خواستهای مردم مقاومت میکنند و حتی دست به تعرض به مردم انقلابی زده اند. در لیبی قذافی بر سر کار است و روالی که دارد طی میشود شکل انقلاب را ندارد و حالت جنگ به خود گرفته است که یک پای مهم آن ناتو و کشورهای غربی هستند. در سوریه رژیم بشار اسد در حال حملات هرروزه به تظاهر کنندگان است. در کشورهایی مثل یمن و بحرین هم هنوز تحول اساسی ای صورت نگرفته است. چگونه این حکم فوق که در قطعنامه آمده را با توجه به این اوضاع توضیح میدهید؟


حمید تقوائی: تحول اساسی همین بمیدان آمدن توده های مردم و بچالش کشیدن دیکتاتوریها است. هیچکدام از این انقلابات، حتی در مصر و سوریه هم که دیکتاتورها را فراری داده اند و دارند بمحاکمه میکشند، هنوز بفرجام نرسیده است. اما نتیجه هر چه باشد خیزش توده های میلیونی مردم در منطقه یک فاکتور سیاسی مهم و کاملا متفاوت از دوره قبل یعنی دوره پس از فروریزی بلوک شوروی و یکه تازی میلیتاریسیم نئوکنسرواتیسم غربی و اسلام سیاسی در بیست سال اخیر است. با قاطعیت میتوان گفت که انقلاب تونس و بدنبال آن موج انقلابات در منطقه به این دوره بیست ساله جنگ تروریستها نقطه پایان گذاشت. قطب سوم، یا همان جهان متمدنی که منصور حکمت در "دنیا بعد از یازده سپتامبر" به آن رجوع کرد و پرچم آنرا برافراشت، بمیدان آمده است و به یک فاکتور سیاسی مهم در عرصه جهانی تبدیل شده است. این نه هنوز به معنی پیروزی مردم است و نه به معنی ختم تلاشهای ارتجاعی دو قطب تروریستی برای به انحراف و شکست کشیدن این انقلابات. اما در این تردیدی نیست که دیگر فضای سیاسی را در سطح جهانی، و بویژه در کشورهای زادگاه و حیات خلوت اسلام سیاسی و آزمایشگاه دموکراسی نظم نوینی، نه آلترناتیوهای رژیم چنجی، نسخه انقلاب مخملی، و لشگرکشیهای میلیتاریسم غربی تعیین میکند و نه ارتجاع اسلامی و تحرکات اسلامیستی چه در شکل غرب ستیزی و تروریسم "ضد آمریکائی" و چه اسلام سیاسی کنار آمده با غرب از نوع کرزای و مالکی و غیره. دوره فعال مایشائی اینها به سر رسیده است و حضورشان در سیاست کاملا تحت الشعاع خیزشهای توده ای مردم در کشورهای اسلامزده قرار گرفته است.


تا آنجا که به دولتها و بورژوازی غرب مربوط میشود سیاست اینها از سر گذراندن این موج انقلابات با کمترین تغییرات ممکن است. مستقیما در برابر این انقلابها نایستادند چون برایشان مقدور نبود. چون استفاده وسیع مردم و بوِیژه جوانان از مدیای اجتماعی و خود سازماندهی و خود گزارشگری این انقلابات انحصار این دولتها بر رسانه ها و مهندسی افکار عمومی را شکسته بود و دفاع صریح از کسانی مثل مبارک و بن علی حتی در جوامع غربی اعتباری برای این دولتها باقی نمیگذاشت. ازین رو با پرچم دفاع از مردم و با موضع دیکتاتور باید برود وارد عمل شدند تا در واقع کل دیکتاتوری را نجات بدهند. ادعا کردند میخواهند "در طرف درست تاریخ" قرار بگیرند اما این طرف درست را وضع موجود منهای دیکتاتور، و یا همان طرف غلط بعلاوه پارلمان و انتخابات پارلمانی، تعریف کردند. در تونس و مصر پای دیکتاتورهای سر سپرده و دست ساز خودشان نایستادند اما ارتش و دیگر سران رژیم دیکتاتوری را بجلو راندند و سعی کردند تحت عنوان "دولت گذار به دموکراسی" بمردم حقنه کنند. جامعه بسادگی این را نمی پذیرد و این جدالی است که تا همین امروز در مصر و تونس ادامه دارد. در لیبی و بحرین و یمن و سوریه نیز دولتهای غرب همین سیاست را به اشکال دیگری به پیش میبرند. وضعیت سیاسی همین کشورها هم با یکدیگر متفاوت است اما در همه آنها مانند مورد مصر و تونس این جنبش اعتراضی مردم است که فاکتور اصلی در شکل دادن به تحولات است. رژیمهای محلی و بورژوازی جهانی، ارتجاع بومی و بین المللی، ناگزیر شده اند سیاستهایشان را بر اساس خیزشهای توده ای و در عکس العمل به حرکت توده های مردم، تعیین و تنظیم کنند. این را مقایسه کنید با مقطع جنگ خلیج و یا یازده سپتامبر و یا حمله به عراق و افغانستان که دولت آمریکا و متحدینش یا تروریستهای اسلامی ابتکار عمل را بدست داشتند و توده مردم قربانیان و دنباله روان دست بسته دولتهای غربی و یا اپوزیسیون اسلامی آنها بودند. امروز وضعیت کاملا برعکس شده است.


در مورد نیروهای اسلامی نیز همین بحث صادق است. در این انقلابات نه حزب الله کاره ای بود و نه اخوان المسلمین و نه القاعده و جمهوری اسلامی. مانیفست این انقلابات در واقع مانیفست جوانان غزه در محکومیت سازمان ملل و دولتهای غربی و اسرائیل و حماس و اسلام سیاسی بود که حدود یکماه قبل از انقلاب تونس روی اینترنت منتشر شد و با استقبال وسیعی روبرو شد. ( با شروع انقلاب مصر حماس از تظاهرات حمایتی همین جوانان درغزه جلوگیری کرد). خواست و شعارها و مضمون این انقلابات نیز کمترین ربطی به غرب ستیزی و ضد آمریکائی گری نوع اسلامی نداشت. البته در اینجا هم جمهوری اسلامی و یا بعضی نیروهای اسلامی در خود این کشورها سعی کردند جلو بیافتند و مساله را تقابل اسلام و شیطان بزرگ وانمود کنند ولی حتی خوشان هم ادعاهایشان را جدی نگرفتند. امروز بخصوص به یمن خیزش انقلابی مردم سوریه بر همه معلوم شده است که این موج عظیم انقلابی در منطقه نه تنها تاثیری از اسلام سیاسی نپذیرفته بلکه تماما در مقابل آنست.
بر مبنای این واقعیات روشن است که قطعنامه انقلابات منطقه را یک تحول اساسی در شرایط سیاسی دنیا ارزیابی میکند.


انترناسیونال: اما افول اسلام سیاسی و نئو کنسرواتیسم مدتها قبل از شروع انقلابات منطقه آغاز شده بود. در ادبیات حزب ما به دفعات این واقعیت توضیح داه شده است. چرا قطعنامه تاثیر این انقلابات را در پایان بخشیدن به دوره جنگ تروریستها برجسته میکند؟


حمید تقوائی: بله سیر افول میلیتاریسم نئوکنسرواتیستی و تروریسم اسلامی از مدتها قبل آغاز شده بود اما فاکتور قدرت توده مردم هنوز جای برجسته ای در معادلات سیاسی نداشت. بوش جای خود را به اوباما داده بود و استراتژی "جنگ تمدنها" به "گفتگوی تمدنها" تبدیل شده بود. اوباما خطاب به نیروهای اسلامی پیام داد که اگر مشتهای گره کرده تان را باز کنید دستتان را خواهیم فشرد. در کمپ مقابل هم از همان دوره بوش شاخه "خوش خیم" اسلام سیاسی شکل گرفته بود. اسلامیون نوع کرزای- مالکی- مقتدا صدر وملاهای کراواتی در پایتختهای اروپائی، یعنی شاخه سیاسی تروریسم اسلامی، بجلو رانده شده بودند و حتی به بازی گرفتن طالبان وارد محاسبات سیاسی غرب در افغانستان شده بود. به این ترتیب گرچه از یکسو بوشیسم و خط میلیتاریسم نئوکنسرواتیستی، که دیک چینی را میتوان بهترین نماینده آن دانست، و از سوی دیگر القاعده و بن لادن، حاشیه ای شده بودند اما ابتکار عمل در سیاست و فرهنگ سیاسی همچنان در دست دو قطب تروریستی بود و چهره سیاسی دنیا را همچنان بازیگران این دو قطب ارتجاعی، ترسیم میکردند.


با بمیدان آمدن توده مردم در تونس کل این بساط جنگ و ترور و مذاکره و دیپلماسی بین شاخه های مختلف اسلام سیاسی و استراتژیستهای مختلف بوروژازی غرب در هم ریخت. همانطور که بالاتر اشاره کردم انقلابات منطقه فاکتور قدرت و دخالتگری توده مردم - یعنی عاملی که حتی در دیپلماسی مذاکره و سازش بین دو کمپ ارتجاعی هیچ جائی نداشت و از جانب هر دو کمپ صرفا بعنوان پیروان ملاها و مشایخ مذهبی قبیله ای، بعنوان "امت اسلامی" و یا فاکتور جوامع اسلامی متعلق به "تمدن و فرهنگ دیگر" در نظر گرفته میشد- را وارد صحنه سیاست کرد. و بسرعت معلوم شد نه عربیت و اسلامیت در آرمانها و آرزوهای مردم نقشی دارد و نه سرمایه داری بازار آزاد و دموکراسی نظم نوینی. این موج انقلابی در واقع انفجار خشم مردمی است که از سلطه سیاه نیروهای هر دو قطب تروریستی - از حماس و بشار اسد اسلامی تا مبارک و بن علی آمریکائی و تا قذافی بینابینی- به تنگ آمده اند. مردمی که خواست و آرمانشان، "نان و آزادی و کرامت انسانی"، نه تنها بوسیله دو قطب اسلامیسم و دموکراسی بازار آزاد نمایندگی نمیشود بلکه، همانطور که مانیفست جوانان غزه اعلام کرد، در واقع کیفرخواستی علیه هر دو کمپ ارتجاع جهانی است.


با این توضیحات امیدوارم اهمیت انقلابات منطقه در متحول کردن اوضاع سیاسی جهان به نفع مردم و به ضرر دوقطب ارتجاعی که دنیا را به عرصه کشاکش خود تبدیل کرده بودند روشن باشد. بحثم را میتوانم اینطور خلاصه و جمعبندی کنم که گرچه سیر نزولی دو قطب تروریستی از مدتها قبل آغاز شده بود اما طوفان انقلاب در منطقه نقطه عطف بسیار تعیین کننده ای در این سیرنزولی بود. نقطه عطفی که قطب سوم، یعنی توده مردم خواستار آزادی و برابری و رفاه را بعنوان یک قدرت غیر قابل چشم پوشی وارد معادلات سیاسی در منطقه و در دنیا کرد.


انترناسیونال: در قطعنامه به این که گفتمان انقلاب به گفتمان جهانی تبدیل شده و حقانیت و مطلوبیت انقلاب در یک مقیاس جهانی اشاره شده است. فکر میکنید تاثیر این گفتمان بطور واقعی در فضای کشورهای مختلف جهان چیست؟ یعنی مثلا دنیا به طرف انقلابات میرود؟ یا جو و فضای مبارزات رادیکال تر و تند تر میشود؟ یا نتایج دیگری به دنبال دارد؟


حمید تقوائی: یک ویژگی دوره بیست ساله بعد از شوروی مذموم شمردن انقلاب و آرمان و ایده های انقلابی بود. بورژوازی سرمست از پیروزی بر سرمایه داری دولتی شوروی، سرمایه داری بازار آزاد را کعبه آمال مردم معرفی میکرد. آزادی، آزادی رقابت سرمایه ها و دموکراسی، شریک شدن شیوخ مذاهب و قبایل در دولت معرفی میشد. در سطح فلسفی متفکرین بورژوازی جهانی حتی ارزشهای جهانشمول انسانی را انکار میکردند. نظراتی مثل نسبیت فرهنگی و مالتی کالچرالیسم (چند فرهنگی گری)، مردم را حتی در خود کشورهای غربی به مذاهب و قومیتها و ملیتهای مختلف تقسیم میکردند و جامعه مدنی را مجموعه ای از فرهنگها و مذاهب و تمدنهای مختلف که "همدیگر را تحمل میکنند" قلمداد و معرفی میکردند. این مدل جامعه موزائیکی، که در واقع نسخه پست مدرنیستی و نئولیبرالی جوامع قرون وسطائی بود، در عراق و افغانستان و دیگر جوامع با "فرهنگ غیر غربی" به دولت کرزای و لویا جرگه و دولت ائتلافی شیعه و سنی و کرد و عرب ترجمه میشد و در خود جوامع غربی به رواج مسجد سازی و دادگاههای شریعه و چشم پوشی از قتلهای ناموسی. در هر حال آنچه از کل این سیستم غایب بود هویت انسانی شهروندان و ارزشهای جهانشمول انسانی مثل آزادی و برابری و رفاه و کلا فرهنگ مترقی و انقلابی و متمدنانه بود. خیزش میلیونی مردم کشورهای اسلامزده برای "نان و آزادی و کرامت انسانی" کل این بساط فکری- سیاسی فوق ارتجاعی بورژوازی نظم نوینی را در هم ریخت. یک بار دیگر انقلاب به معنی واقعی و رادیکال و انسانی خودش، و نه به معنای تحریف و مسخ شده "انقلابات مخملی"، وارد تاریخ شد و بر همه معلوم شد که توده مردم محروم مصری و تونسی و سوریه ای برای تحقق همان خواستها و آرمانهائی بپا خاسته اند که همه مردم متمدن در سراسر جهان خواهان آن هستند. کارگران ویسکونسین آمریکا، و مردم معترض در اسپانیا و یونان و فرانسه، که اساسا بکمک اینترنت خود را سازمان میدهند و در میدان تحریرهای خود نان و آزادی را فریاد میزنند در واقع اعلام میکنند که نه تنها گفتمان انقلاب و ارزشها و آرمانهای انسانی، بلکه تاکتیکها و شیوه ها مبارزه نیز جهانی اند. به نظر من یک تاثیر مهم انقلابات خاورمیانه و شمال آفریقا نوع اعتراضاتی است که امروز در خود کشورهای غربی شاهد آن هستیم. در میدان سل مادرید اعتراض مردم صرفا به سیاست ریاضت کشی اقتصادی و بیکاری و بی تامینی نبود بلکه کل سیستم سیاسی و دموکراسی را مورد سئوال و اعتراض قرار میداد. یک فعال میدان سل به خبرنگاران گفت "رویای ما ازصندوق رای بیرون نمیآید". این حرف دل همان فعال میدان تحریر است که بعد از سقوط مبارک به خبرنگار بی بی سی که میپرسید چرا به دولت تنطاوی مهلت نمیدهید انتخابات را برگزار کند جواب داد دموکراسی فقط انتخابات و پارلمان نیست. البته حرکات اعتراضی که امروز در کشورهای اروپائی در حال شکل گرفتن است هنوز به انقلاب انکشاف نیافته اما از نظر مضمون بسیار رادیکال تر از اعتراضات معمول در این جوامع حتی در مقایسه با اعتراضات دهه شصت ( مانند خیزش جوانان و دانشجویان پاریس در سال ٦٨) است. فروپاشی وال استریت اعلام بن بست و بی افقی اقتصادی سرمایه داری بازار آزاد برای توده مردم بود و انقلابات منطقه اعلام ورشکستگی سیاسی و بن بست دموکراسی حتی در خود کشورهای غربی. از این نقطه نظر میتوان گفت که این انقلابات آغازگر یک موج اعتراض سیاسی به نظامهای سرمایه داری است. این که این موج عمیقتر و وسیع تر میشود و یا به عقب رانده میشود به فاکتورهای متعددی بستگی دارد که بحث جداگانه ای می طلبد اما نکته مهم، و شورانگیز برای ما انقلابیون کمونیست، اینست که در تاریخ معاصر هیچگاه شرایط سیاسی و اقتصادی برای بچالش کشیده شدن سرمایه از جانب توده های کارگر و مردم محروم جامعه به اندازه امروز مساعد و مهیا نبوده است.
انترناسیونال: فکر نمیکنید انقلابات اخیر یک مقداری تصویر انقلاب را نسبت به آنچه تاکنون شناخته میشد عوض کرده است؟ آیا این تاثیری بر خط و جهت گیری و فعالیت حزب کمونیست کارگری دارد؟


حمید تقوائی: به نظر من یک ویژگی مهم این انقلابات درهم شکستن تصویر قدیمی و شاید بتوان گفت کلاسیک از انقلاب است. اینها انقلابات قرن بیست و یکم اند و نمیتوان با همان شاخصها و معیارها و تصوراتی به سراغ آنها رفت که از مطالعه و بررسی و تحلیل انقلابات قرن نوزده و یا قرن بیست بما بارث رسیده است. دینامیسم و مکانیسمهای این انقلابات کاملا از انقلابهای گذشته متفاوت است.


همانطور که در قطعنامه آمده یک خود ویژگی مهم انقلابات جاری خودسازماندهی و خود گزارشگری آنهاست. ما نه در عصر چاپخانه نینا زندگی میکنیم و نه حتی در عصر رادیو و تلویزیون تحت کنترل طبقه حاکمه و انحصار دولتها بر رسانه ها. عصر ما عصر مدیای اجتماعی است؛ عصر تویتر و فیسبوک و اینترنت و بلوتوث و تلفنهای هوشمند است. و این تکنولوژی هم از نظر سازماندهی و هم گزارشدهی و آگاه و مطلع کردن توده مردم جهان از تحولات روزبروز انقلاب شرایط را به نفع کمپ انقلاب و به ضرر دولتها و نیروهای ضد انقلابی کاملا متحول کرده است.


به نظر من انقلاب الکترونیک و انفورماتیک در دو دهه آخر قرن گذشته نقش کلیدی در شکل دهی به انقلابات جاری داشته است. انقلاب الکترونیک و کامپیوتریزه شدن تولید از یکسو به انحصار بیش از پیش قدرت و ثروت در دست یک اقلیت ناچیز و فقر و بیکاری و بی تامینی توده های میلیونی در سراسر جهان منجر شد ( بیل گیتسها در مقابل محمد بوعزیزی ها) و از سوی دیگر به همین توده های میلیونی امکان داد که با یکدیگر مرتبط بشوند، بخود سازمان بدهند، بمیدان بیایند و صحنه های نبرد خود را به جهانیان مخابره کنند. مارکس میگوید در مقاطعی در تاریخ رشد نیروهای مولده به جائی میرسد که با مناسبات تولیدی در تناقض میافتد و آنگاه دوره ای از انقلابات آغاز میشود. ما در یکی از این مقاطع زندگی میکنیم و انقلاباتی که مشاهده میکنیم خود حاصل رشد جهشی نیروهای مولده در اثر انقلاب الکترونیکی است. این انقلاب تکنولوژیک در دو سطح سیاسی و تکنیکی موجد و زمینه ساز انقلابات جاری است. از لحاظ سیاسی تناقض میان رشد نیروهای مولده و مناسبات سرمایه داری در این واقعیت تلخ خود را نشان میدهد که علیرغم رشد بیسابقه قدرت تولیدی بشر در دهه گذشته، فقر و بی تامینی توده های میلیاردی مردم جهان و شکاف میان فقیر و غنی بمراتب تعمیق و گسترش پیدا کرده است. تولید ثروت چندین ده برابر شده اما حاصل آن برای توده مردم کارگر و زحمتکش فقر و بیکاری و بی تامینی و ریاضت کشی اقتصادی و سفت کردن بیشتر کمربندها است. این واقعیت در پایه ای ترین سطح زمینه ساز اعتراضات و انقلاباتی است که امروز از خاورمیانه تا یونان و اسپانیا را در بر گرفته است. تحولی که چندی قبل، در مقطع فروپاشی وال استریت، بانک جهانی بعنوان شورش گرسنگان آنرا پیش بینی کرده و به دولتها هشدار داده بود.


از نظر تکنیکی انقلاب الکترونیکی، یعنی همان تحول زیر و رو کننده ای که قدرت تولید بشری را در عرض یک دهه چندین ده برابر کرد، امکان انقلاب علیه مناسبات تولیدی که تولیدکنندگان مستقیم را از ثمره کارشان محروم میکند را نیز فراهم آورد. مدیای اجتماعی، اینترنت و مدیای اینترنتی، انحصار طبقه حاکم به رسانه ها را در هم شکست و بمردم امکان داد مستقیما با یکدیگر ارتباط بر قرار کنند همدرد و همراه شوند و بمیدان بیایند. بمردم امکان داد جهانیان را از دردها و آرمانها و مبارزات خود مطلع کنند و همه دیدند و خواندند و شنیدند که توده مردم دنیا اعتراض و خواست و آرمان مشترکی دارند. معلوم شد نه تنها تکنولوژی - کامپیوتر و اینترنت و ماهواره و تلفن هوشمند و غیره- بلکه آرمانها و آرزوهای مردم نیز جهانی و مشترک است. از وائل غنیم مصری تا ایگناسیو گارسیا اسپانیائی یک حرف دارند و فعال یک جنبش اند، فعال جنبش گرسنگان با آرزوهائی که " از صنوق رای بیرون نمی آید".


این ویژگی خودسازماندهی و خود گزارشگری انقلابات از لحاظ سیاسی قدرت عظیمی به مردم میدهد. بعنوان نمونه تجربه تونس و مصر نشان میدهد که توده مردم انقلابی بی آنکه از رهبری انقلابی و حزبی برخوردار باشند میتوانند دیکتاتوریهای سخت جان و چند دهساله را سرنگون کنند. یکسال پیش، حتی چند ماه قبل از انقلاب تونس، من و شما معتقد بودیم بدون هژمونی و رهبری یک حزب رادیکال انقلابی - که در عصر ما یعنی کمونیستها- امثال بن علی و مبارک را نمیشود برکنار کرد. امروز تجربه تونس و مصر نشان میدهد که این امر ممکن است. به نظر من این دو نمونه نه استثنا بلکه قاعده انقلابات عصر اینترنت هستند.


این واقعیت - یعنی امکانپذیری ساقط شدن دیکتاتورها بوسیله مردم خود سازمانیافته- در عین حال ضرورت رهبری سیاسی این انقلابات را بیش از پیش برجسته میکند. اگر در دوره های قبل سازماندهی و رهبری سیاسی هر دو بدون حزب و یا در حال یک نیروی رهبر- سازمانده ممکن نبود امروز که سازماندهی توده مردم به یمن اینترنت و بلاگرهائی نظیر وائل غنیم و ایگناسیو گارسیا ممکن شده است ضرورت رهبری سیاسی انقلاب بیش از پیش برجسته و تعیین کننده میشود.


تجربه مصر و تونس هم نشاندهنده قدرت مردم در بر انداختن دیکتاتور است و هم ضعف آنان در درهم کوبیدن کل رژیم و نظام موجود. فائق آمدن بر این ضعف تماما مستلزم در صحنه بودن یک حزب و نیروی انقلابی است. نیروئی که نقد و اعتراض مردم به وضع موجود را تعمیق کند، دست به ریشه ببرد و علت واقعی مصائب و رنجهای مردم یعنی نظم سرمایه داری را افشا و رسوا کند. نیروئی که خواست و آرمان توده مردم را به سیاست به پلاتفرم و برنامه ترجمه کند، به حرکت مردم جهت و افق بدهد و از جانب توده مردم انقلابی بعنوان آلترناتیو قدرت سیاسی شناخته و انتخاب بشود. این در یک کلام یعنی ضرورت وجود جنبش و حزب کمونیست کارگری برای به پیش راندن و به پیروزی رساندن نهائی این انقلابات. من این نکته را در نوشته " قدرت مردم و مساله رهبری حزبی در انقلابات عصر اینترنت " ( انترناسیونال شماره ٣٩٠ ) نسبتا به تفصیل توضیح داده ام. و توجه خواننده علاقمند را به این نوشته جلب میکنم.


بخشی از سئوالتان درباره تاثیر این انقلابات بر خط و جهت گیری و فعالیت حزب بود. تا آنجا که به خط و جهتگیری حزب مربوط میشود باید بگویم این انقلابات در واقع تاکید دیگری بود بر افق و سیاستی که همیشه حزب ما دنبال میکرده است. نه تنها در سطح آرمانی و اهداف بلند مدت- که در این سطح هر حزبی که خود را کمونیست مینامد انقلابی و طرفدار انقلاب است- بلکه در شرایط مشخص عصر حاضر و دوره بعد از فروپاشی شوروی ما همواره مبشر و مبلغ ارزشها و آرمانهای انقلابی و جهانشمول مردم - در نقد و در مقابل تزهائی نطیر نسبیت فرهنگی و غیره- ، پرچمدار جهان متمدن در مقابل دو قطب تروریستی و مبلغ و اشاعه دهنده ضرورت و مبرمیت و مطلوبیت انقلاب بعنوان تنها راه رهائی بشریت از جهنمی که سرمایه و نظم نوین سرمایه داری، دموکراسی و بازار آزاد، برای ساکنین کره ارض برپا کرده است بوده ایم. و امروز به یمن انقلابات و اعتراضات جاری این خط و جهت حزب مقبولیت جهانی یافته و زمینه بسیار مساعدی برای جذب توده های میلیونی مردم از التحریر تا میدان سل و از میدان آزادی سلیمانیه تا میدان باستیل پاریس پیدا کرده است. ازینرو انقلابات جاری زمینه فعالیت حزب را بسیار بیشتر و وسیعتر از گذشته فراهم کرده است. در بخش دوم قطعنامه وظایف مشخصی که این انقلابات در برابر احزاب کمونیست انقلابی نظیر حزب ما قرار میگیرد بر شمرده شده است. این لیست وظایف در واقع اتکا بر درسها و دستاورهای انقلابات جاری در جهت فعالیت بیشتر و وسیعتر و همه جانبه تر برای تحقق استراتژی اعلام شده حزب ما است: درهم شکستن سرمایه داری و برپائی یک جامعه آزاد و برابر و مرفه انسانی بقدرت انقلاب مردم.


انترناسیونال: حمید تقوایی ممنون که در این بحث شرکت کردید. امیدواریم که بتوانیم در مورد بخش دوم قطعنامه یعنی استنتاجات هم که اشاره کردید در شماره های بعدی با شما گفتگویی داشته باشیم.*