انقلاب با رهبریش زاده نمیشود

انترناسیونال ٤٢٠

مصاحبه تلویزین کانال جدید با حمید تقوائی در مورد مطالبات مردم، انقلاب و اصلاحات، و موقعیت و نقش چپ در هدایت و پیروزی انقلابات.

 

سیما بهاری: اولین سئوال اینستکه زندگی روزمره مردم را چه مساله ای بیش از هر چیز دیگر تحت تاثیر قرار میدهد: مشکلات اقتصادی، مسائل اجتماعی، بیکاری و فقر و یا خود حکومت جمهوری اسلامی؟

حمید تقوائی: نکاتی که بر شمردید ابعاد مختلف مسائلی که مردم با آن دست بگریبانند را مطرح میکند ولی فکر کنم هر کس این را میداند که مانع اصلی برای حل این مشکلات خود رژیم جمهوری اسلامی است. این را مدتهاست مردم میدانند.

در جامعه همیشه هم اعتراضات و مبارزات وسیعی بر سر این مسائل وجود داشته و هم جمهوری اسلامی با سرکوب و خشونت آمیزترین شیوه ها با این اعتراضات برخورد کرده است. این تجربه همه مردم را به این نتیجه درست رسانده است که با وجود جمهوری اسلامی نمیتوان از حل مسائل اقتصادی و اجتماعی مثل فقر و اعتیاد و بیکاری و بیحقوقی زنان و دیگر مسائل و مشکلات مردم حرفی بمیان آورد. همه چیز گره میخورد بوجود رژیمی که در واقع کل این مسائل و مصائب را بمردم تحمیل کرده است و با نیروهای سرکوبگر و دارو دسته های اوباش و انواع نیروهای نظامی و انتظامی که بجان مردم انداخته است به این وضعیت تداوم میبخشد. بنابرین خیلی روشن است که همه چیز گره میخورد به امر تغییر فوری رژیم. و این راه حل واقعی مشکلات و مصائب مردم است. این را هم اضافه کنم که این نتیجه گیری به این معنا نیست که بر سر مسائل مشخص مثل افزایش دستمزدها و علیه بیکاری و بر سر حقوق زن و یا علیه دخالت مذهب در دولت و قوانین و غیره نباید مبارزه کرد. برعکس از کانال همین مبارزات و با متحد شدن و همجهت شدن و یکپارچه شدن همین مبارزات هست که کل موجودیت جمهوری اسلامی هم بخطر می افتد و جنبش سرنگونی طلبانه، جنبش برای تغییر رژیم هم ازین مبارزات نیرو میگیرد. در واقع باید گفت که تمام این عرصه های مشخص مبارزه ابعاد و جنبه های مختلف جنبش عمومی برای بزیر کشیدن جمهوری اسلامی است و در همین مبارزات عرصه ای بر سر خواستهای مشخص است که مردم عملا کل رژیم جمهوری اسلامی را نیز بچالش میکشند.

سیما بهاری: معمولا وقتی از مطالبات مردم صحبت میکنیم میگوئیم مردم آزادی میخواهند ، رفاه میخواهند، برابری میخواهند. از نظر شما از این سه خواست پایه ای رفاه، آزادی و برابری کدام در درجه اول اهمیت قرار دارد؟

حمید تقوائی: به نظر من اگر آزادی و برابری و رفاه را بطور حقیقی و واقعی و درست مطرح کنیم میبینیم که همه این خواستها بهم گره خورده اند. آزدی به معنای رهائی انسان از قید و بندهائی که نظام سرمایه داری بمردم تحمیل کرده است بدون برابری ممکن نیست. و رفاه هم همینطور بدون برابری قابل تحقق نیست. اگر آزادی را به سطح قانونی و حقوقی محدود نکنیم و به معنی وسیع و عمیق کلمه رهائی مردم از تنگناهای اقتصادی و از محدودیتهائی که مردم بخاطر وضعیت معیشتی و موقعیت طبقاتی به مردم تحمیل میشوند در نظر بگیریم روشن است که بدون برابری آزادی متحقق نخواهد شد. این هم روشن است که اگر رفاه را تامین زندگی همه مردم و نه فقط بخشی از جامعه که صاحب مال و منالی هست بدانیم و بخواهیم تمام جامعه بر مبنای آخرین استانداردهای یک زندگی درخور شان انسان در قرن بیست و یک مرفه باشد آنوقت روشن میشود که بدون برابری این ممکن نیست.

منظور من اینستکه ممکن است آزادی و رفاه را در معنی محدود کلمه تعبیر کرد، مثلا آزادی را پارلمان و یا دموکراسی دانست آنطور که در کشورهای غربی هست و یا رفاه را تامین یک حداقل زندگی بخور و نمیری برای مردم به این معنی که شغلی داشته باشند و یا بعنوان مسکن آلونکی داشته باشند و سقفی بالای سرشان باشد تعریف کرد ولی میدانیم که اکثریت جامعه رفاه و آزادی را به این معنی درک نمیکند و نمیخواهد. در جوامعی که این نوع "آزادی و رفاه" دارند هنوز فقر و تبعیض و نابرابری طبقاتی و استثمار و انواع ستمها و مصائب بیداد میکند. مثل همه جوامع غربی که هم این مصائب در آنها هست و اعتراض و مبارزه علیه این وصعیت هم هست. اما وقتی به برابری میرسیم نمیشود زیاد تعبیرات متفاوتی از آن بدست داد. گرچه بعضی برابری را بعنوان برابری مردم در برابر قانون تعبیر میکنند ولی این تعریف پوچی از برابری است. مردم عادی وقتی از برابری صحبت میکنند منظورشان بروشنی اینست که دره عظیم بین فقر و ثروت در جامعه از بین برود. اینکه کسی که در یک خانواده ثروتمند بدنیا میاید و چون پدر و مادرش سرمایه دار و یا صاحب ثروت هستند زندگیش برای تمام عمر تامین است و در مقابل کسی که در طبقه کارگر بدنیا میآید از همان کودکی باید مشغول کار بشود تا زندگیش را تامین کند خیلی روشن است که هیچ اثر و نشانه ای از برابری در اینجا نیست. حال چه در جامعه آمریکا باشد و چه در جامعه ایران تحت سلطه جمهوری اسلامی. در هر حال نکته مهم اینست که در واقع برابری هست که میتواند بطور واقعی رفاه و آزادی را برای همه مردم تامین کند.

سیما بهاری: در انقلابات اخیر که در کشورهای متعددی اتفاق افتاد میشنویم و می بینیم و میخوانیم که معمولا دولتهای حاکم را تحت فشار میگذارند که اصلاحات بکنند. اما وقتی دولتها پای این اصلاحات میروند مردم نمیپذیرند و میگویند دیگر قبول نیست، انقلاب و سرنگونی میخواهیم. سئوال اینست که بالاخره اصلاحات قابل قبول هست و یا نیست؟ چطور باید با این مساله برخورد کرد؟

حمید تقوائی: تا جائی که به تجربه این انقلابات مربوط میشود قضیه برعکس است. یعنی اول انقلابی شروع میشود و مردم حرکتی را برای بزیر کشیدن حکومت شروع میکنند و بعد بالائیها به صرافت اصلاحات میافتند! ناگهان خرگوش اصلاحات را از کلاه در میآورند که " بخانه بروید ما اصلاحاتی را در دستور میگذاریم"!

این نوع اصلاح طلبی عین ارتجاع است. شان نزول آن مقابله با انقلابست و نه هیچ بهبودی در وضعیت مردم. این باصطلاح اصلاح طلبی اسلحه ایست که ارتجاع حاکم در برابر انقلاب بدست میگیرد. وقتی مردم بلند میشوند و این تشخیص را میدهند که برای حل مسائل و مشکلاتشان باید حکومتی برود و دیکتاتوری سرنگون بشود و سیل تظاهرات و اعتصابات و اعتراضات شروع میشود، دیکتاتورهائی که تا دیروزحتی با ذره ای بهبود در وضعیت مردم مخالفت میکرده اند دفعتا به صرافت اصلاحات می افتند. این "اصلاح طلبی" قبول نیست. این را حتی اصلاحات نمیشود نامید. این یک تاکتیک ارتجاع است برای خواباندن انقلاب و ادامه همان وضعیت قبلی. دیدیم بشار اسد حرف از اصلاحات زد، اما نه اصلاحاتی در کار است و نه کسی این ادعا را جدی میگیرد و یا قذافی و پسرش سیف الاسلام هم قبل از اینکه متواری بشوند ادعا های اصلاح طلبی داشتند و میگفتند بیائید مذاکره کنیم و اصلاحاتی را در دستور بگذاریم. دولتهای غربی هم معمولا این موضع را میگیرند که باید دیکتاتورها به اصلاحات تن در بدهند ولی بطور واقعی حتی اسم اصلاحات از سر این نوع مانورها و تاکتیکها زیاد است. اینها تمهیداتی است که ارتجاع حاکم و دیکتاتوری حاکم بکار میگیرد تا مردمی که دقیقا بهبود و رفاه و باین معنی اصلاحات عمیق در زندگیشان میخواهند را به عقب براند و به شکست بکشاند و وضعیت موجود را حفظ کند. باین دلیل است که اصلاح طلبی در شرایط انقلابی به نظر من یک تاکتیک ارتجاعی است. استفاده از نام اصلاحات است برای سرکوب و توهم ایجاد کردن و بخانه فرستادن مردم معترض.

ولی با اصلاحات علی العموم ما نه فقط مخالفتی نداریم بلکه از هر نوع اصلاح واقعی در وضعیت مردم حمایت میکنیم. اصلاح طلب واقعی کسی است که خواهان بهبود وضعیت مردم است. کسی که وقتی شرایط طوفانی نیست، وقتی جامعه در حالت انقلابی نیست، وقتی مردم تحت فشارند و ساکت و مرعوب شده اند، در چنین شرایطی سینه سپر کند و خواهان اصلاحات در برابر دیکتاتوری حاکم بشود. مثلا خواهان آن باشد که زنان با مردان برابر باشند یا حقوق کارگران افزایش پیدا کند و یا حق تشکل و اعتصاب و آزادیهای سیاسی برسمیت شناخته بشود و غیره. یعنی اصلاح طلبی برای بهبود وضعیت زندگی توده مردم و نه بعنوان آلترناتیو انقلاب آنها. این نیروها را میشود اصلاح طلب نامید ولی اصلاح طلبی دوران انقلاب مثل همان اصلاح طلبی نوع دو خردادی در ایران در واقع تلاشی برای حفظ نظام از "گزند" انقلاب است و کاملا ارتجاعی است.

سیما بهاری: تقریبا بیشتر صاحبنظران و حتی برخی از دولتها این ارزیابی را دارند که همان اتفاقاتی که در منطقه افتاد و انقلاباتی که شد در ایران هم تکرار میشود. اما بیشتر از دوسال است که از انقلاب ٨٨ که مردم در صفوف میلیونی یک نبرد رو در رو با حکومت داشتند گذشته است. چرا امروز ما تحرکی نمیبینیم؟ آیا واقعا تحرکی نیست و اگراینطورست دلیلش چیست؟

حمید تقوائی: اینکه تحرکی هست و یا نیست را اجازه بدهید بعدا توضیح بدهم لی هر چه هست در هر حال روشن است که جنبش انقلابی مردم که در سال ٨٨ بمیدان آمد و آن ابعاد عظیم را داشت فرونشانده شده و به عقب رانده شده. چه عواملی باعث این امر شد؟ اولین عامل سرکوب و خشونت و جنایت بیحد و حصری است که جمهوری اسلامی در برابر جنبش انقلابی مردم در پیش گرفت. بگلوله بست، وسیعا بازداشت و دستگیر کرد، کهریزکها را بوجود آورد، جامعه را مرعوب کرد و جنبش را به عقب راند.

جنبه دیگر اینست که مردم بدرست از شکاف و دعواهای درون حکومتی استفاده کردند. دعوای بین جناح موسوی- کروبی با جناح احمدی نژاد و خامنه ای و اصولگرایان بر سر انتخابات حاد شد و مردم بدرست ازین شکاف استفاده کردند اما در عین حال این شکل و ظرف و محمل اعتراض اجازه داد که جناح مغلوب حکومت که صریحا میگفت میخواهد نظام را حفظ کند و تنها اختیارات رهبر محدود بشود و غیره در جامعه بجلوی صحنه سیاسی رانده بشود و بعنوان قیدی بپای جنبش انقلابی مردم عمل کند. . به نحوی که مبارزه مردم در خیابان کاملا علیرغم و در مقابل شعارها و باصطلاح رهنمودهائی بود که خط موسوی- کروبی اعلام میکرد. نظیر راهپیمائی سکوت و شعار الله و اکبر و یا خواست بازگشت بقانون اساسی و دوره خمینی و غیره و غیره. مطرح شدن و بجلو رانده شدن این نوع مواضع و سیاستها یک نقطه ضعف حرکت ٨٨ بود. انقلاب نتوانست با پرچم متفاوتی و با نقد جریان "اپوزیسیون" حافط نظام و یا نیروهای "اصلاح طلب" به معنائی که در سئوال قبل توضیح دادم تداوم پیدا کند. انقلاب به آن درجه از عمق نرسید که حساب خودش را بروشنی از این نیروها جدا کند.

بالاخره شرایط منطقه ای و جهانی را هم باید در نظر گرفت. امروز بعد از زنجیره انقلابات در کشورهای منطقه میبینیم که از انقلاب و انقلابیگری اعاده حیثیت شده است، انقلاب به یک گفتمان جهانی تبدیل شده و بورژوازی جهانی و دولتهای غربی کاملا به موضعی تدافعی افتاده اند. بهمین خاطر استقبالی که در افکار عمومی از این انقلابات میشود و اتوریته و جذابیت و محبوبیتی که انقلابها در زمان حاضر در منطقه و در جهان کسب کرده اند در سال ٨٨ وجود نداشت. امروز انقلابها در کشورها مختلف بیکدیگر یاری میرسانند و بهمدیگر امید میدهند و یکدیگر را تقویت میکنند. انقلاب ٨٨ ازین نقطه نظر میشود گفت تنها بود.

اینها عوامل مختلفی است که باعث شد انقلاب ٨٨ به عقب نشانده شود. ولی نمیتوان گفت امروز در جامعه ایران تحرکی وجود ندارد. بهیچوجه جامعه ساکت و ساکن نشده است. این را شما در اعتصابات مداوم کارگری و اعتراضات هر رزوه مردم میبینید. و بازتاب این امر را بخصوص در این یکی دوساله اخیر در حاد شدن بیسابقه دعواهای درون حکومت و بجان هم افتادن بخشهائی از خوداصولگرایان مشاهده میکنید. اینها همه نشان میدهد که جامعه آبستن تحولات عظیمی است و من فکر میکنم زنجیره انقلابات منطقه بسرعت به ایران هم خواهد رسید و ما شاهد اوجگیری دور مجددی از انقلاب در ایران خواهیم بود.

سمیا بهاری: وجه مشخصه تقریبا همه انقلاباتی که در منطقه اتفاق افتاد بی رهبر بودن آنهاست. توده مردم بطور خوربخودی به خیابان میریزند و اعتراض میکنند آیا نمیشود ازین مشاهده اینطور نتیجه گرفت که انقلابات با رهبری از پیش تعیین شده و معین پیش نمیروند و پیروزنمیشوند؟

حمید تقوائی: به نظر من شکل درست تبیین مساله اینستکه رهبری انقلابها در دل خود انقلاب شکل میگیرد و عروج میکند. هر اندازه هم احزاب رادیکال و چپ و انقلابی از پیش وجود داشته باشند و قوی هم باشند- که البته در این دیکتاتوریها چنین شرایطی نیست چون یکی از دلایل وجودی دیکتاتوری اینست که احزاب چپ و رادیکال را سرکوب کند و تحت پیگیرد و دستگیری و زندان و اعدام قرار بدهد؛ در جمهوری اسلامی اینطورست و در مصر زمان مبارک هم همینطور بود- ولی در هر حال حتی اگر فرض کنیم چنین احزاب قدرتمند و پر نفوذی هم وجود میداشتند باز رهبری انقلاب پیشاپیش به آنان اعطا نمیشد.

این تصور خیلی ساده انگارانه و سطحی است که فکر کنیم انقلاب با رهبرش بدنیا می آید! بهیچوجه اینطور نیست. نه در تجربه تاریخی و نه در تئوری اینطور نیست. انقلاب خودش روندی از تحولات است که مسائل جامعه را بیش از پیش عریان میکند و مقابل چشم مردم قرار میدهد. تضاد و اختلاف منافع طبقاتی بین حکومتگران و توده عظیم کارگران و مردم زحمتکش به سرعت در دل انقلاب خودش را نشان میدهد. بهمین دلیل است که مارکس میگوید در دوره انقلابی در یک روز باندازه ده ها سال مردم تجربه کسب میکنند و آگاه میشوند و به واقعیات پی میبرند. این مکانیسم عینی انقلابات باعث میشود که رهبری انقلاب در دل خود انقلاب شکل بگیرد و عروج کند. رهبری امریست که در روند انقلاب باید کسب بشود منتهی روشن است از جانب احزاب و نیروها و شخصیتهای سیاسی که سابقه ای دارند و در مبارزات فعال بوده اند و از پیش از انقلاب خود را آماده کرده اند.

در مورد اینکه انقلابات میتوانند و یا نمیتوانند بدون رهبری پیروز بشوند اگر پیروزی را پیروزی نهائی و تحقق کامل خواستها و آرمانهای توده مردم یعنی آزادی و رفاه و برابری بدانیم طبعا بدون رهبری چنین چیزی ممکن نیست. ولی پیروزی به معنی پیشروی های مهم و گامهای تعیین کننده بطرف پیروزی نهائی، نظیر برانداختن دیکتاتورهائی که برای چند دهه جامعه ای را به انقیاد کشیده اند - مورد مصر و یا تونس- میتواند قبل از آنکه نیروی رهبری کننده انقلاب شکل گرفته باشد اتفاق بیافتد. این پیشرویها خود جزئی از روند شکلگیری و عروج رهبری انقلابات است. اما در هر حال چه به معنی پیروزی نهائی و چه پیشرویهای مقطعی، این نظر که انقلابات بدون رهبری از پیشی پیروز نمیشوند درست نیست. این گفته مانند اینست که بگوئیم هیچ انقلابی پیروز نمیشود چون انقلابات همانطور که گفتم با رهبرشان زاده نمیشوند.

سیما بهاری: معمولا احزاب و نیروهای چپ و کمونیست بعنوان نیروهای آزادیخواه و برابری طلب و دخالتگر و فعال در مبارزات و انقلابات شناخته میشوند. ولی در انقلابات اخیر مشاهده میکنیم چپها و کمونیستها جلوی صحنه نبودند؟ مشکل چیست؟ آیا نوبت چپها هنوز فرا نرسیده؟ آیا این انقلابات نوع انقلاب سوسیالیستی نبود؟ یا علت ضعفی است که خود چپها دارند و اشکال از آنهاست؟

حمید تقوائی: به نظر من نکاتی که بر شمردید هیچکدام جواب واقعی مساله نیست گرچه نکته آخر جنبه ای از واقعیت را بیان میکند. اجازه بدهید منهم از همین جا شروع کنم. وقتی از چپ و کمونیسم صحبت میکنیم باید توجه کنیم که یک تصویر عمومی از چپ و کمونیسم وجود دارد که در چهل پنجاه سال اخیر در دنیا شکل گرفته است. در این دوره جنبشها و فعالین و احزاب سیاسی خود را چپ و کمونیست مینامیدند که به آرمان و خواست آزادی و برابری و حتی دخالتگری و فعالیت در مبارازت و خصوصیاتی دیگری که شما که به آن اشاره کردید ربطی نداشته اند. نه در عمل و نه حتی در سیاستها و مواضع اعلام شده شان. همین امروز نیروهائی خود را کمونیست میخوانند که طرفدار حزب الله و اسلام سیاسی هستند. چپهای ضد آمریکائی که هر نیروی مخالف آمریکا را خودبخود مترقی و انقلابی میدانند. "چپهائی" هستند مثل حزب توده در خود ایران که مواضعشان ارتجاعی است. و کلا احزاب دیگری که طرفدار شوروی بودند و غیره. این نیروها را بهیچوجه نمیتوان جزء جنبشی دانست که امرش آزادی و برابری و رفاه و بزیر کشیدن کل نظام استثمار سرمایه داری برای رسیدن به این اهداف است. صف این نیروهای مدعی کمونیسم را نباید با صف کمونیسم کارگری اشتباه گرفت. متاسفانه در دوره جنگ سرد چپ و کمونیسم عمدتا با این نوع نیروها تداعی میشد و هنوز هم در افکار عمومی کمونیسم نوع بلوک شوروی تصویرعمومی است که مردم از کمونیسم دارند. بنابر این وقتی از ضعف چپ در انقلابات جاری صحبت میکنیم باید متوجه باشیم که این نوع چپ و کمونیسم غیر کارگری بنا به مناهیت سیاستهایش اصولا نمیتوانست و نمیتواند در این انقلابات جائی داشته باشد.

از طرف دیگر شناخته شدن چنین نیروهائی به اسم کمونیست در اذهان عمومی خود بعنوان مانعی برای رشد و کسب نفوذ کمونیسم کارگری عمل میکند. روشن است که جنبش کمونیسم کارگری که منافع و سیاستها و اهداف واقعی طبقه کارگر و به این اعتبار سیاستهای رهائیبخش کل جامعه را نمایندگی میکند تماما در نقطه مقابل شاخه های مختلف چپ غیرکارگری قرار دارد اما این واقعیت باید در یک سطح وسیعی شناخته بشود و این تماما به پراتیک کمونیسم کارگری در دل این انقلابات گره میخورد. با این توضحیات امیدوارم نقش بقول شما "ضعف چپ" در جلوی صحنه نبودن کمو نیستها روشن باشد.

اما فاکتورهای دیگری که گفتید نظیر اینکه وقت ایفای نقش چپ نرسیده و یا شرایط انقلاب سوسیالیستی مهیا نیست و غیره، اینها دیگر صادق نیست. این انقلابات از لحاظ مضمون واقعیشان و بطور عینی انقلاباتی هستند علیه سرمایه داری و این کاملا روشن است. همه میدانند که مردم گرچه علیه دیکتاتورها بلند شده اند ولی آرمانشان پارلمان و انتخابات و دموکراسی نوع غربی نیست. و حتی رسانه ها و دولتهای غربی هم هیچکدام نتوانستند ادعا کنند که این انقلابات بر سر پارلمان است. یک دلیلش اینست که در خود اروپا و آمریکا دموکراسی به آخر خط رسیده است. مردم میگویند پارلمان بخواهیم که چه بشود؟ که مثل آمریکا و انگلیس و یونان و غیره قوانین ریاضتکشی اقتصادی را تصویب کند و به فقر و بیکاری و بستن بیمارستانها و مهد کودکها و زدن از خدمات عمومی قانونیت بدهد؟ بنابرین پارلمان آرمان کسی نیست. دوره توهم به آن نوع حکومتی که بورژوازی غرب همیشه تلاش داشت بعنوان آرمان و الگوی مردم کشورهای جهان سوم قلمداد کند تمام شده است و بطور واقعی الان بحث بر سر دخالت مستقیم مردم در سیاست و در سرنوشت سیاسی خودشان است و اینکه "رویای ما از صندوقهای رای بیرون نمیآید" و غیره. بنابر این باید گفت که از لحاظ اجتماعی چپ قوی است و این شرایط چپ انقلابی نوع کمونیسم کارگری را طلب میکند و بمیدان فرا میخواند. من فکر میکنیم بر زمینه این شرایط کمونیسم کارگری میتواند به سرعت نیرو جمع کند و به یک عامل موثر در تحولات سیاسی تبدیل بشود. بخصوص در کشورهائی که انقلاب دیکتاتور را سرنگون کرده یک آزادیهای دوفاکتو و فضای باز سیاسی ایجاد شده که مثل شرایط امروز مصر به جنبش کارگری و چپ کارگری امکان میدهد که بعنوان نیروی مدافع و پرچمدار و نماینده برابری و آزادی و رفاه بجلوی صحنه رانده بشود.

سیما بهاری: حمید تقوائی آیا فکر نمیکنید که تنها یک حزب حالا هر مرامی داشته باشد و هر اندازه رادیکال باشد به تنهائی نمیتواند رهبری را بدست بگیرد؟ نطرتان در مورد جبهه فراگیر احزاب و جریانات سیاسی چیست؟

حمید تقوائی: این نظریه که گویا هر چه تعداد بیشتری از احزاب و فعالین سیاسی مخالف دور هم جمع بشوند مبارزه برای سرنگونی و انقلاب بیشتر تقویت میشود یک تصور سطحی و ساده اندیشانه و یک توهم است. اینطور نیست. مبارزه مردم وقتی تقویت میشود که اعتراض و نقد رادیکال و عمیق کمونیستی به وضعیت موجود بتواند در انقلاب دست بالا پیدا کند و نظر توده های انقلابی را بخودش جلب کند. بعنوان مثال در شرایط سیاسی ایران نیروهائی که خواهان سرنگونی هستند تعابیر مختلفی از سرنگونی دارند. برخی مقصودشان صرفا کنار گذاشتن ولی فقیه است. یا حتی اگر مخالف حکومت اسلامی باشند با نظام حاکم مشکلی ندارند و میخواهند ماشین دولتی را با تمام دستگاه اداری و زندانها و نیروهای انتظامی و نظامی و سایر نهادهای سرکوبگرش حفظ کنند. هرچه این نوع نیروها بیشتر متحد بشوند و یا ائتلاف کنند و جبهه تشکیل بدهند مبارزه تقویت نمیشود، تضعیف میشود. چنین جبهه ای نمیتواند به پرچمدار و نماینده آزادیخواهی و برابری طلبی بی تخفیف و آرمانی کارگران و توده مردم حتی در همان سطحی که در خیابانها - در انقلاب ٨٨ ایران و در انقلابات جاری در منطقه- مطرح میکنند تبدیل بشود.

به نظر من راه تقویت انقلاب این است که نیروهای انقلابی - منظورم فقط کمونیسم کارگری و حزب نیست بلکه هر نیروئی که بخواهد به آرمان های انقلاب وفادار باشد- انتقاد و اعتراض مردم به وضعیت موجود را تعمیق ببخشند و رادیکالیزه کنند. برای مردم توضیح بدهند که علت وجود دیکتاتوری و فقر و بیحقوقی گریبانگیر جامعه چیست، نقش مذهب در این میان چیست، و چطور مذهب در ایران و در هر کشور دیگری در خدمت مفتخورها و سرمایه داران عمل میکند.

یا وقتی با رژیم حاکم مخالفت میکنیم منظورمان از رژیم چیست؟ شخص دیکتاتور؟ دولت و کابینه موجود؟ یا کل سیستم و کل ماشین دولتی حاکم با همه ادارات و قوانین و زندانها و نیروهای سرکوبگرش؟ سیستمی که باید تماما کنار زده شود و جای خودش را بقدرت مستقیم مردم بدهد، همانطور که امروز مردم در مصر و دیگر جوامع در حال انقلاب دارند فریاد میزنند.

این خط و سیاست - که ما آنرا "تعمیق نه مردم به وضع موجود مینامیم"- راه واقعی تقویت انقلاب و به جلو سوق دادن آنست و نه جمع جبری نیروهای سرنگونی طلب.

سیما بهاری: سئوال آخرم را مطرح میکنم چون فرصت کمی داریم. حزب برای آنکه مردم آنرا انتخاب بکنند چه سیاستهائی را در دستور دارد؟

حمید تقوائی: فکر میکنم توضیحاتی که در سئوال قبلی دادم تا حدی پاسخ به این سئوال هم بود. قدم اول ما اینست که همانطور که گفتم نقد و اعتراض مردم به وضعیت موجود را عمیق کنیم و رادیکالیزه کنیم و به این ترتیب بتوانیم پرچمدار و نماینده و سخنگوی آمال و آرزوهای انسانی و برحق توده مردم باشیم. در زمینه مبارزه برای سرنگونی، در عرصه مبارزه برای مطالبات جنبش کارگری، آزادی زن، مذهب زدائی از دولت و جامعه، مبارزات جوانان و کلا در همه عرصه های مبارزاتی حزب باید حرف آخر را اول بزند یعنی نشان بدهد که چطور تحقق خواستهای برحق و انسانی مردم در گرو اینست که کل نطام سرمایه داری از بین برود. بخشهای مختلف جامعه به جنبه ها و گوشه هائی از نظام موجود اعتراض دارند. باید این اعتراضات را تا حد نقد ریشه های مصائب مردم و کلیت این نظام بسط داد و این یعنی پیشبرد سیاست تعمیق نه مردم در سطح کل جامعه.

جنبه دیگر سیاست حزب اینستکه در سطح عملی باید به سازماندهی مبارزات در جنبش کارگری و در دیگر جنبشهای اعتراضی - حول خواستهای رادیکالی که به آنها اشاره کردم- پرداخت. ما در انقلاب ٨٨ بیانیه ده خواست مردم را اعلام کردیم و بسیاری از بندهای این بیانیه محور فعالیت سازماندهی حزب و بسیج حامعه در عرصه های مختلف مبارزاتی است.

نکته بعد اینست که حزب ما باید هر چه بیشتر به یک حزب معرفه و شناخته شده و در دسترس برای مردم تبدیل بشود و مردم باید در سطح هر چه وسیعتری متوجه بشوند که حزب چه میگوید و چه میخواهد و اهداف و سیاستهایش چیست. به نظر من هر چه بیشتر مردم حزب را بشناسند، بیشتر بطرف حزب روی می آورند. به این دلیل که ما در برنامه و سیاستها و اهدافمان بیانیگر آرمان و آرزوهای عمیق انسانی و آزدیخواهانه و برابری طلبانه مردم هستیم.

و بالاخره باید بر این نکته هم تاکید کنم که حزب باید در عرصه مبارزه بر سر قدرت سیاسی بعنوان یک نیروی جدی و فعال شناخته بشود و مردم در سیمای این حزب این را ببینند که حزب میتواند قدرت سیاسی را بگیرد و نگهدارد و میتواند به این ترتیب جامعه را آزادی و رفاه برساند. اینها بطور خلاصه رئوس سیاست حزب است که گرچه سیاست همیشگی ما بوده است اما در این دوره و در شرایطی که جامعه در تب و تاب انقلاب قرار دارد پیشبرد این سیاستها جنبه مبرم و فوری و بسیار تعیین کننده ای پیدا میکند.