زنده باد زندگی! در بزرگداشت منصور حکمت در نهمین سالگرد درگذشتش

نه سال است منصور حکمت را از دست داده ایم و فقدان او را در هر رویداد و حرکت و تحولی که در جامعه و یا در حزب رخ داده است عمیقا احساس کرده ایم. نیاز به وجود او و تیز بینی و بصیرتش و این سئوال گریزناپذیر که اگر او بود چه میگفت و چه میکرد هر لحظه با ما بوده است. این احساس شخصی شاید همیشه با ما باشد اما صحت و حقانیت حزب منصور حکمت نه از کنکاش در سئوالی که در اذهان ما نهفته است، بلکه از واقعیات و رویدادهای عینی در اوضاع سیاسی جهان نشات میگیرد.

امروز واقعیات سیاسی جاری دنیا بیش از هر زمان دیگر بر صحت و حقانیت بینش و خط و جهت گیری سیاسی ای که منصور حکمت نماینده آن بود مهر تائید میگذارد.انقلابات جاری در منطقه شمال آفریقا و خاورمیانه و تحولاتی که امروز در یونان و اسپانیا و دیگر کشورهای اروپائی در جریان است همه از فروریزی نظم نوین جهانی سرمایه خبر میدهند. این نقطه پایان دوره ای است که منصور حکمت با نوشته "طلوع خونین نظم نوین جهانی" در آستانه جنگ اول خلیج (ژانویه ۹۱) چهره کریه آنرا به دنیا معرفی کرد:

"اين جنگ بايد متوقف شود، به دليل عقب گرد سياسى، فرهنگى و اخلاقى‌اى که به کل جهان تحميل مى کند. نشانه‌ها فى‌الحال در دست‌اند. دخالتگرى نظامى ابرقدرتها، شووينيسم ملى، نژادپرستى، ميهن‌پرستى، تعصب مذهبى، تروريسم و ژورناليسم نوکر، اينها گوشه‌اى از نيروهاى سياهى هستند که با اين جنگ افسار گسيخته‌اند. اينها مشخصات واقعى آن به اصطلاح "نظم نوين جهانى" هستند که دارد شکل مى‌گيرد. "

دنیا در بیست سال اخیر صحنه افسارگیختگی این نیروهای سیاه بود. از یازده سپتامبر تا حمله به افغانستان و حمله دوم به عراق و تا بمبگذاریهای نیروهای اسلامی در پایتختهای اروپائی و تا مماشات و آوانس دهی به اسلامیسم و قتلهای ناموسی و قوانین شریعه در قلب اروپا. جنگ و ترور و تباهی فضای کل دنیا را تیره و تار کرده بود.

از نظر اقتصادی نیز نظم نوین سرمایه داری بازار آزاد که قرار بود بعد از فروپاشی سرمایه داری دولتی بلوک شرق شیر و عسل در جویها روان کند چیزی بجز ریاضت کشی اقتصادی و بیکاری و بی تامینی و فقر و محرومیت بیشتر برای مردم دنیا به ارمغان نیاورد. همه این واقعیات دال بر آنست که روند بیست ساله اخیر در عین حال روند رسوائی و ورشکستگی سیاسی و اقتصادی طرف پیروز جنگ سرد نیز بوده است. منصور حکمت با تیزبینی و درایت سیاسی کم نظیری در همان مقاله "طلوع خونین نظم نوین جهانی" این روند را پیش بینی میکند:

سقوط شرق همچنين مترداف با زوال غرب بعنوان قطب مقابل آن است. يعنى زوال آن موجوديت اقتصادى، سياسى، نظامى و ايدئولوژيکى که براى محاصره و شکست بلوک شوروى پس از جنگ دوم جهانى حدادى شده بود. غرب، چه بعنوان يک مفهوم و چه بعنوان يک واقعيت اقتصادى - سياسى، بر مبناى هژمونى و يا به اصطلاح "نقش رهبرى" ايالات متحده بنا شده بود. حفظ اين نقش، و يا حتى گسترش آن، در دنياى متحول سياست پس از جنگ سرد، چکيده دورنماى آمريکا براى "نظم نوين جهانى" است."

این دورنما امروز بیش از همیشه تیره و تار شده است. امروز دوره جنگ توحشها، مقابله میان دو قطب میلیتاریسم نئوکانی و اسلام سیاسی، بپایان رسیده است - نه به خاطر پیروزی و یا حتی تفوق قابل مشاهده یک طرف این مجادله بر دیگری بلکه اساسا بدلیل بمیدان آمدن مردم علیه کل این نیروهای سیاه. بخاطر موج انقلابات در جوامع اسلامزده و منطقه زادگاه اسلام سیاسی علیه رژیمهای دست نشانده و مطیع و تابع غرب و علیه حکومتهای اسلامی هر دو. بخاطر خیزش انقلابی سال هشتاد و هشت مردم ایران علیه ستون فقرات اسلام سیاسی و انقلاب کوبنده مردم سوریه علیه متحد استراتژیک جمهوری اسلامی و قطب دیگر اسلام سیاسی در منطقه. بخاطر سقوط دیکتاتورهای سنتا متعلق به کمپ غرب در تونس و مصر بقدرت انقلاب مردم. بخاطر مانیفست جوانان غزه علیه اسرائیل و آمریکا و حماس و سازمان ملل. بخاطر خیزشهای اعتراضی مستمر و بیسابقه در مادرید و آتن و دیگر پایتختهای اروپائی. فروپاشی دیوار برلین پایان کمپ سرمایه داری دولتی را اعلام کرد و سقوط مبارک، که کیسنجر آنرا ریزش دیوار برلین کمپ غرب نامید، زوال سرمایه داری بازار آزاد را. این نه تنها نقطه پایان "نظم نوین" بلکه آغاز ریزش کل نظم سرمایه داری در جهان است. این بن بست و لاعلاجی نه تنها اقتصاد بلکه دموکراسی بورژوائی است که بوسیله توده های ناراضی و خشمگین مردم در غرب و شرق فریاد زده میشود. پرچم این جهان متمدن را قبل از همه منصور حکمت در "دنیا بعد از یازده سپتامبر" بر افراشت:

"جنگ تروريستها ميتواند آغاز يکى از خونبار ترين دوره هاى تاريخ معاصر باشد. تا همينجا نفس در سينه صدها ميليون انسان حبس شده است. اما اين دورنما محتوم نيست. صحنه به دو سوى اين جدال محدود نيست. يک نيروى سوم، يک غول خفته، وجود دارد که ميتواند ورق را برگرداند. اين دوره ميتواند، اگر اين غول بيدار شود، سر آغاز تحولات مثبت و تحقق آرمانهايى در جهان باشد که بشريت در دهه هاى آخر قرن بيستم ديگر از آن قطع اميد کرده بود. بوش و بلر و خامنه اى، آمريکا و ناتو و اسلام سياسى، نميدانند که واقعا يک بشريت متمدن، يک جهان متمدن، وجود دارد که ممکن است در اين ميان برخيزد و در مقابل جنگ تروريستها از خود دفاع کند. عليرغم همه اين تاريکى و وحشتى که در برابر ما مردم گرفته اند. قرن بيست و يکم ميتواند قرن بربريت کاپيتاليستى نباشد. اين روزهاى تعيين کننده اى است."

این غول خفته امروز بیدار شده است. امروز این نیروی سوم، این جهان متمدن مورد اشاره منصور حکمت، ازشمال آفریقا و خاورمیانه سر برآورده است. در بخش دیگری از نوشته "دنیا پس از یازده سپتامبر" حتی همین واقعیت هم بروشنی پیش بینی شده است:

" سياست کنونى و اقدامات آمريکا چهارچوبهاى سياسى موجود در خاورميانه را خواه ناخواه بهم ميريزد، اما مناسبات آلترناتيوى که شکل خواهد گرفت را نيروهاى ديگرى تعيين خواهند کرد. در اين شک نيست که رويارويى غرب با اسلام سياسى به تضعيف جنبش اسلامى و احزاب و دولتهاى اين جنبش منجر ميشود. اما اين کشمکش در يک صحنه خالى صورت نميگيرد. خاورميانه، همچنان که خود غرب، صحنه جدال جنبشهاى اجتماعى اى است که مقدم بر اين کشمکش بورژوازى غرب با اسلام سياسى وجود داشته اند و روند سياسى در جوامع مختلف را شکل داده اند. جدال غرب با اسلام سياسى، با همه اهميتى که دارد، نيروى محرکه و موتور پيشبرنده تاريخ در اين جوامع نيست، برعکس، خود در متن اين تاريخ قرار ميگيرد و معنى ميشود. جدال بر سر تعيين نظم نوين جهانى بازيگران مهم ترى دارد. طبقات اجتماعى و جنبشهاى سياسى آنها چه در غرب و چه در خاورميانه، بر سر آينده سياسى و اقتصادى و فرهنگى جهان صفبندى کرده اند. اين جنبشها هستند که مستقل از خواست سران و سياستمداران غربى و زعماى اسلام سياسى، جهت نهايى اين روندها را تعيين خواهند کرد."

این گفته منصور حکمت در دهسال قبل شاید از جانب خیلیها بیشتر بیان یک آرزو و آرمان تلقی میشد تا طرح یک واقعیت اما امروز همه بروشنی میبینند که چهره خاورمیانه را نه اسلامیون و نیروهای غربی، نه طرفین جنگ در عراق و افعانستان، بلکه توده های بپاخاسته مردم در میدان تحریرها ترسیم میکنند. تحولات جهان بعد از منصور حکمت دقیقا در همان جهت و سمت و سوئی به پیش رفته است که او پیش بینی میکرد، ما را به استقبالش میبرد، و حزب خود را برای ایفای نقش تعیین کننده در آن آماده میساخت. حزب در این نه ساله با اتکا به بینش و برنامه و خط و جهتگیری سیاسی که منصور حکمت برای ما به ارث گذاشت راه خود را بجلو باز کرده و به پیش رفته است. اما نقطه قدرت واقعی ما در اینست که واقعیات جهان بیرونی نیز در چهارچوب افق و چشم اندازی که منصور حکمت در برابر ما گذاشت متحول شده است.

براستی اگر منصور حکمت زنده بود چه میکرد و چه میگفت؟ پاسخ به این سئوال نه در آثار منصور حکمت بلکه در خیزش جهان متمدن، در میدانهای قاهره و تونس و مادرید و آتن و سلیمانه، نهفته است. پاسخ در خود زندگی است.

زنده باد زندگی!

زنده باد منصور حکمت!