چپ، و زنجیره انقلابها در کشورهای عربی

 گفتگو با حمید تقوائی در مورد تحولات تونس و مصر

زنجیره خیزشهای توده ای که در کشورهای عربی در شمال افریقا و خاورمیانه شکل گرفته است تاثیرات تعیین کننده ای در وضعیت سیاسی این منطقه و کل دنیا خواهد داشت. این اتفاقات تا همینجا از یکسو حکومتهای ارتجاعی در منطقه را به وحشت انداخته و از سوی دیگر به منبع امید والهام برای میلیونها مردم خواهان آزادی و رهائی از چنگال سرکوب و فقر و بیحقوقی در این کشورها بدل شده است. در مورد اهمیت، زمینه ها و تاثیرات این تحولات در وجوه مختلف آن با حمید تقوائی گفتگو میکنیم.

انترناسیونال: حميد تقوايي حزب در اطلاعیه هائی تحولات در مصر و تونس را انقلاب نامیده است. قبل از هر چیز سئوال ما اینست که چرا این خیزشها را باید انقلاب نامید؟ چه خصوصیت و ویژگی در این تحولات هست که باعث میشود آنها را انقلاب بنامیم؟

حمید تقوائی: به نظر من انقلاب یک تحول عینی است و نه یک مفهوم یا مقوله ذهنی و ایدئولوژیک. انقلاب یعنی به حرکت در آمدن توده مردم در یک جامعه برای بزیر کشیدن حکومت موجود. انقلاب یعنی وقتی مردم تحت فشار فقر و بیحقوقی و انواع تبعیضات دیگر نتوانند این شرایط را تحمل کنند و با خواست محوری سرنگونی حکومت بخیابانها بریزند. و این تحولی است است که در تونس و در مصر در جریان است در بسیاری از دیگر کشورهای عربی هم در حال شکل گیری است. تحولات ایران در سال ۸۸ هم دقیقا به همین دلیل یک انقلاب بود که متاسفانه به پیروزی نرسید. به این معنی انقلاب یک پدیده عینی است که اساسا مستقل از اراده احزاب و نیروهای سیاسی شکل میگیرد و تقریبا همیشه همه را "غافلگیر" میکند. البته چگونگی پیشروی انقلاب و پیروزی یا شکست آن تماما در گرو عملکرد نیروهای سیاسی، در حکومت و در اپوزیسیون، و در سطح آن جامعه معین و در سطح بین المللی، است.

انترناسیونال: بنظر شما علت و ریشه این انقلابها در چیست؟ چرا در کشورهای عربی رخ میدهد؟ چه وجه مشترکی در این کشورها باعث شده است که همزمان دستخوش تحولات انقلابی بشوند؟

حمید تقوائی: به نظر من این انقلابها در تحلیل نهائی و پایه ای ترین سطح در بحران جهانی سرمایه و ناتوانیش در پاسخگوئی به ابتدائی ترین نیازهای اکثریت عظیم مردم ریشه دارد. در مصر چهل درصد مردم درآمدی کمتر از روزی دو دلار دارند. و پیش بینی میشود که تا سال ٢۰٢۰ جمعیت بیکاران و قربانیان فلاکت و گرسنگی در کشورهای عربی به بیش از صد میلیون نفر برسد. فقر، بیکاری، گرانی و گرسنگی و حکومتهای دیکتاتوری که با وحشیانه ترین شیوه ها از اعتراض مردم به این شرایط جلوگیری میکنند زمینه عینی انقلابهای موجود را تشکیل میدهد. سه سال قبل در شروع بحران جاری سرمایه داری یانک جهانی و نهادهای وابسته به سازمان ملل هشدار دادند که شورش گرسنگان در راهست و اکنون این شورش شروع شده است.

اما اینکه چرا این انقلابها از کشورهاي عربی آغاز شده یک علتش فقر شدید در این جوامع و تفاوت فاحشی است که بین یک اقلیت ناچیز مالتی میلیاردر، که خانواده دیکتاتور حاکم و مقامات حکومتی در راس آن قرار دارد، و توده عظیم مردم وجود دارد. شاهها و امرا و رئیس جمهورهای مادام العمر، عینا مانند ایت الله های میلیاردر در ایران، چندین دهه است که جامعه را به صلابه کشیده و جیبهای گشاد خود را پر کرده اند. یکی از جرقه هائی که موجب انقلاب تونس شد افشاءاین خبر از جانب ویکی لیکس بود که شام دختر بن علی دیکتاتور تونس که در پاریس زندگی میکند را با هواپیمای اختصاصی برایش حمل میکنند!

یک واقعیت دیگر در مورد جوامع عربی جدا ماندن و جاماندن این جوامع از تمدن امروزی است و این را بخصوص نسل جوان که معمولا اکثریت عظیمی از این جوامع را تشکیل میدهند، بهیچوجه نمیپذیرد. این عقب ماندگی یک پدیده تاریخی است که ریشه اش به شکست و سقوط امپراتوری عثمانی - که بسیاري از "کشورهاي عربی" موجود از دل آن در آمدند- و همچنین به آواره کردن مردم فلسطین و ایجاد کشور اسرائیل از جانب بورژوازی جهانی برمیگردد. اینجا فرصت نیست و لزومی هم ندارد وارد توصیح تفصیلی این مساله بشویم اما تا آنجا که به این بحث مشخص مربوط میشود باید گفت که تا کنون بورژوازی عرب با تلاش برای نقش و جایگاه پیدا کردن در سرمایه داری جهانی پرچمدار رفع این عقب ماندگی بود. در دوره جنگ سرد ناسیونالیسم عرب - ناصریسم و بعثیسم- با قرار گرفتن در کنار بلوک شوروی سهمخواهی بورژوازی عرب را نماینگی میکردند. و بعد از فروپاشی بلوک شرق اسلام سیاسی این نقش را بعهده گرفت. در هر حال این گفته یاسر عرفات در سالهای اخر عمرش که: "ما میخواهیم نه برده، بلکه شریک غرب باشیم". بخوبی تلاش چندین دهه ای بورژوازی عرب برای شریک شدن در بازار جهانی را نمایندگی میکند. اکنون بورژوازی عرب هم در قالب جنبش ناسونالیستی و هم اسلام سیاسی - در همه شاخه های چپ و راست و پرو غرب و آنتی غرب خود- به بن بست رسیده است. اکنون این تمایل به بازگشت به جهان امروز دیگر نه بوسیله بورژوازی عرب، نه از جانب بعثیستها و ناصریستها و اخوان المسلمین و نه در شکل "شریک شدن" در بازار جهانی بلکه بوسیله پرولتاریا، از جانب توده مردم محروم و پا برهنه ای که خیابانها را به تصرف خود درآورده اند و از جانب نسل جوانی نمایندگی و بیان میشود که خواهان آزادی و برابری و رفاه منطبق با آخرین استانداردهای جهانی است . اکنون نوبت پرولتاریا است! طبقه ای که مبارزه خودش را نه در پشت میزهای مذاکره و کاخ سلاطین و امرای عرب ویا پارلمانها و لابی های اروپائی، بلکه با استفاده از اخرین تکنولوژی ارتباطاتی و در خیابانها و در میان توده های جان به لب رسیده از سلطه سرمایه سازمان میدهد و به پیش میبرد. این واقعیت را حدود یک هفته قبل از شکل گیری انقلاب تونس از جمله در فراخوان اینترنتی جوانان غزه میبینید که از یک موضع رادیکال و انسانی اسرائیل و دول غربی و حماس و نیروهای اسلامی را بیکسان مورد حمله قرار میدهند. ( رجوع کنید به انترناسیونال شماره ۳۸۳ ). نه ناسیونالیسم و نه اسلامیسم پاسخی برای این جوانان نداشته و ندارد. امروز این پرولتاریا است که میخواهد بهمراه خود تمام جوامع عربی را به تمدن قرن بیست و یکمی بکشاند. و این تمدن تنها میتواند عمیقا انسانی و آزدیخواهانه و برابری طلبانه، یعنی سوسیالیستی باشد. تمدنی که همانقدر اوباما و کامرون و سرکوزی از آن بیگانه و در مقابل آن اند که بن علی و حسنی مبارک و خامنه ای.

انترناسیونال: شما به افق و آینده سوسیالیستی اشاره میکنید اما مساله این است که نیروهای چپ و کمونیست در این جوامع و کلا در سطح دنیا ضعیف هستند و نقش چندانی در این تحولات ندارند. این گرایش عمومی چپ چطور میتواند تحزب پیدا کند و در این تحولات نقش ایفا کند؟

حمید تقوائی: اولین نکته اینست که در جوامع دیکتاتوری و اختناقزده- که معمولا انقلابها در چنین جوامعی شکل میگیرد- کمونیستها تحت شدیدترین سرکوبها قرار دارند و لذا عجیب نیست که وقتی انقلاب در چنین جوامعی سر بلند میکند نیروهای چپ و کمونیست ضعیف باشند و فورا نتوانند در تحولات نقش ایفا کنند. این بدرجاتی در مورد همه نیروهای سیاسی مترقی و رادیکال در این جوامع نیز صدق میکند. من اخیرا در پیام به مردم تونس نیز به این واقعیت اشاره کردم که یکی از خدمات دیکتاتوریها به طبقه حاکمه خالی کردن عرصه سیاست از نیروهای کمونیست و انقلابی است به نحوی که وقتی انقلاب در گرفت نیروئی برای سازماندهی و رهبری آن در صحنه نباشد.

جنبه دیگر مساله اما ضعف خود چپ است. واقعیت اینست بعد از شکست انقلاب در شوروی و جريان يافتن سرمایه داری دولتی تحت نام سوسیالیسم در این کشور، جریان اصلی چپ در کل جهان - اعم از احزاب پرو شوروی و يا آنها كه بعدا با نام احزاب مائوئیست و تروتسکیست و کمونیسم اروپائی و چریکیسم و غیره ابراز وجود كردند- ربطی به آرمانهای آزادیخواهانه کارگری و کمونیسم و سوسیالیسم کارگری نداشت. در کشورهای عربی هم همین نوع کمونیسم غیر کارگری و عمدتا ناسیونالیسم چپ با عنوان "سوسیالیسم عربی" میداندار بود. وجه مشترک همه این نوع چپهای غیر کارگری اعتراض به کمبودها و نواقص سرمایه داری بود و نه به نفس استثمار و نظام کارمزدی. این نوع چپ اهداف و دستور کاری برای خود داشت که از استقلال از بیگانگان تا رفع عقب ماندگیهای اقتصادی و از اتکا به فرهنگ و تاریخ خودی تا صنعتی کردن کشور و غیره را در بر میگرفت اما اساس و جوهر نقد سوسیالیستی به نفس استثمار و ماهیت ضد انسانی سرمایه درای در این لیست قرار نداشت. و هنوز هم بقایای این چپ سنتی همین نوع اهداف را دارد(نمونه حزب اس دبلیو پی در انگلیس که کاملا مدافع اسلام سیاسی در برابر امپریالیسم آمریکا است).

در کشورهای عربی هم محمل اعتراض این نوع چپ از مساله ملی فلسطین و اعتراض به اسرائیل و سلطه امپریالیسم بر کشورهای عربی و عقب ماندگیهای سرمایه داری در این کشورها فراتر نمیرفت. مشخصا در کشورهای عربی متعلق به بلوک شرق نظیر عراق و سوریه و مصر سرمایه داری دولتی با تئوری راه رشد غیر سرمایه داری الگوی اقتصادی این نیروها بود که اساسا ربطی به کمونیسم و ارمانگرائی کمونیستی نداشت.

با اضمحلال بلوک شرق و با سربلند کردن کمونیسم کارگری این چپ بسیار تضعیف شد. از سوی دیگر اسلام سیاسی در منطقه عروج کرد و در سطح جهان شاخه هائی از چپ از فرط "ضد امپریالیست" بودن تماما در کنار اسلام سیاسی ضد آمریکائی قرار گرفت! با توجه به این شرایط امروز چپ غیرکارگری بهیچوجه زمینه و جایگاه گذشته را در منطقه و در کل دنیا ندارد اما متاسفانه هنوز همان شیوه تفکر و متد و نگرش چپ سنتی بر بسیاری از فعالین و سازمانها و احزابی که خود را کمونیست میدانند سنگینی میکند. در رابطه با انقلاب که موضوع مورد بحث ما است برخود ایدئولوژیک ذهنی و مقوله ای به انقلاب و خیزشها و تحولات انقلابی یک ویژگی این چپ است. بسیاری از این نوع چپها تحولات اخیر را انقلاب نمیدانند و حاضرند آنرا بحران سیاسی، تحول، اعتراضات توده ای و هر چیزی بنامند بجز انقلاب. و این طفره رفتن از برسمیت شناسی تحولاتی است که همه دنیا آنرا انقلاب میداند و مینامد، تنها یک مساله مربوط به نامگذاری و لغت شناسی نیست. چپ سنتی با انکار انقلابات در واقع اعلام میکند این تحولات به خودش، به جنبش چپ و به طبقه کارگر نامربوط است. بعضی از این نیروها که میخواهند در عین پاسیفیسم ظاهر رادیکالشان را هم حفظ کنند معمولا به بهانه عدم حضور مستقل طبقه کارگر در این تحولات و یا نبود خواستهائی از لیست ایدئولوژیک و کلیشه ای که از خواستهاي سوسیالیستی و ضد سرمایه دارانه دارند متوسل میشوند و ازینجا نتیجه میگیرند که این انقلابها سوسیالیستی نیست و ازینرو به کمونیستها و طبقه کارگر ربطی ندارد! گویا از پیش بر پیشانی انقلابها نوشته شده که سوسیالیستی هستند یا نیستند! صد سال قبل لنین در پاسخ به این پرسش که انقلاب روسیه سوسیالیستی یا دموکراتیک است نوشت: این سئوال متافیزیکی است. همه چیز بستگی به پراتیک احزاب و نیروهای سیاسی دارد. این برخورد کمونیسم کارگری به انقلاب در روسیه نیمه فئودالی صد سال قبل بود. و حالا در قرن بیست و یک که سرمایه داری همه کوره دهات را هم فتح کرده است ما با چپهائی مواجهیم که از پیش تصمیم گرفته اند که انقلابها سوسیالیستی نیستند! از نظر من نام انقلابها را احزاب و نیروهای سیاسی به آنها میدهند. از نقطه نظر عینی در عصر ما هر انقلابی سوسیالیستی است اما از لحاظ سیاسی و عملا انقلاب سوسیالیستی انقلابی است که رهبری آن با سوسیالیستها باشد. نیروی مدعی سوسیالیسمی که از پیش تصمیم گرفته " انقلاب سوسیالیستی نیست" و از خود سلب مسئولیت و سلب وظیفه کرده است در واقع دارد انقلاب را دو دستی به بورژوازی تقدیم میکند.

به نظر من مدتهاست در دنیا همه انقلابها بالقوه سوسیالیستی هستند. یعنی از لحاظ عینی اعتراض به مصائب ناشی از سرمایه داری را منعکس میکنند و لذا میتوانند تحت رهبری طبقه کارگر و احزاب کمونیست کارگری به پیش بروند و به پیروزی برسند. بالفعل شدن این پتانسیل تماما به عملکرد احزاب کمونیست بستگی دارد. در مورد تحولات در تونس و مصر و دیگر کشورهای منطقه نیز عینا همین حکم صادق است. کمونیسم کارگری و حزب ما این تحولات جاری در کشورهای عربی را انقلابهای عظمیمی میداند که میتوانند به سوسیالیسم منجر شوند و با تمام قوا تلاش میکند که به این نتیجه برسند.

انترناسیونال: این تلاشی که به آن اشاره میکنید مشخصا به چه معنی است. چون هدف مشخص حزب کمونیست کارگری ایران سرنگونی جمهوری اسلامی و خلع ید سیاسی از بورژوازی در ایران است و نه در مصر و تونس یا هر کشور دیگری. در چنین شرایطی حزب واقعا و عملا چه میتواند بکند که انقلاب در مصر یا تونس تقویت شود و به پیش برود؟

حمید تقوائی: روشن است که امر انقلاب سوسیالیستی در هر جامعه ای مستقیما امر احزاب و فعالین کمونیست در همان جامعه است اما بیشک ما و همه نیروهای کمونیست انقلابی در سراسر جهان میتوانیم در تقویت چپ و آلترناتیو سوسیالیستی و سازمانیابی تحزب کمونیستی در جوامعی که در حال انقلاب هستند نقش موثری داشته باشیم. در شرایط انقلابی جامعه علی العموم به چپ میچرخد و گوشها برای شعارها و رهنمودها و آلترناتیو چپ باز میشود. انقلاب مناسب ترین شرایط برای بسط نفوذ چپ در هر جامعه ای است و میتوان و باید در دل یک انقلاب راه چندین ساله را یک شبه طی کرد. و این امری است که به همت و تشریک مساعی همه نیروهاي چپ و انقلابی در سراسر جهان ممکن میشود. بخصوص که در عصر حاضر تکنولوژی ارتباطاتی - مدیای اجتماعی و اینترنت و ماهواره و تلفن موبایل- جهان را بیش از پیش به هم پیوند داده و جوامع را به هم نزدیک کرده است. امروز اینترنت و تلفن موبایل در سازماندهی انقلابها نقش تعیین کننده ای یافته است. تجربه انقلاب سال ۸۸ در ایران و امروز انقلاب تونس و مصر و دیگر کشورها همه نشاندهنده نقش تعیین کننده این وسائل ارتباط جمعی در خود سازماندهی مردم و شکل گیری تطاهرات و میتینگهای خیابانی و حتی گزارشدهی از انقلابات در سطح جهانی هستند. با بکار گرفتن این ابزارها نیروهاي انقلابی سراسر جهان میتوانند بسیار بیش از گذشته در تحولات انقلابی در یک جامعه دخیل شوند و بر آن تاثیر بگذارند.

در رابطه با تونس و مصر که مورد بحث ما است به نظر من هم حزب کمونیست کارگری ایران و هم بخصوص حزب کمونیست کارگری چپ عراق امکان ایفای نقش زیادی در دل این تحولات داریم. باید نیروئی از انقلاب دفاع کند، خواستهای آنرا فرموله و تبیین کند، راههای پیشروی را نشان بدهد، در مورد خطرات احتمالی و حرکات ارتجاع بمردم هشدار بدهد، سازشکاری دشمنان دوست نمای انقلاب را افشا کند، جایگاه و اهمیت ارگانهای اعمال اراده توده ای مانند شوراها در تونس و یا کمیته های دفاع از محلات در مصر را در پر کردن خلا سیاسی و شکل دهی به دولت آتی بمردم نشان دهد، و خلاصه در هر مقطع و هر لحظه از روند انقلاب مهمترین موانع و راههای غلبه بر آن را با مرد م در میان بگذارد. برای سازماندهی و رهبری عملی انقلاب البته باید در خود جامعه حضور داشت و در میدان بود ولی این وظایفی که برشمردم از هر جای دنیا میتوان به پیش برد و در شکل دهی به تحولات نقش ایفا کرد. تلاش و کوشش ما پاسخگوئی در حد ممكن یه این نوع وظایف است.

انترناسیونال: در مورد امکان دخالت و عرض اندام جریانات اسلامی در این تحولات چه نظری دارید؟ سیر وقایع تا همینجا نشان داده است که جریانات اسلامی نقش بزرگی در هدایت وقایع در این دو کشور ندارند. به نظر شما علت این امر چیست؟

حمید تقوائی: من در یک سطح عمومی به این سئوال پاسخ دادم. همانطور که بالاتر اشاره کردم یک علت نضج گرفتن و عروج اسلام سیاسی سهم خواهی بورژوازی عرب از سرمایه داری جهانی و مشخصا از غرب در دوره بعد از فروپاشی بلوک شرق بود. ناسیونالیسم عربی با فروپاشی شوروی بی افق شد و اسلام سیاسی بجلو رانده شد. جالب اینست که در ایران و افغانستان غیر عربی هم اسلام سیاسی را اساسا برای کشیدن حصار سبز حول شوروی آنزمان و مقابله با انقلابهای بالقوه چپ و سوسیالیستی نظیر انقلاب ۵۷ ایران روی کار اوردند و عین همین نقش مقابله با خطر چپ کارگری بعد از میدان خارج شدن شوروی بعهده اسلام سیاسی ضدغربی- ضد آمریکائی قرار گرفت. یک پایه دیگر اسلام سیاسی مساله فلسطین است که اسلام سیاسی بویژه بعد از به بن بست رسیدن ناسیونالیسم عرب برای حل این مساله، وسیعا از آن ارتزاق میکند. این سرچشمه اسلام سیاسی نیز اکنون با بقدرت رسیدن حماس در نوار غزه در حال خشک شدن است. اما مهمتر از همه بحران و رسوائی کامل جمهوری اسلامی، در افول اسلام سیاسی نقش بازی کرده است. جمهوری اسلامی بعنوان ستون فقرات اسلام سیاسی زیر فشار مبارزه مردم در ایران و مشخصا خیزش انقلابی سال ۸۸ در انظار جهانیان و بویژه در افکار عمومی مردم کشورهای به اصطلاح اسلامی صریحا و علنا رسوا و بی اعتبار شده و ته مانده های وجهه مستصعف پناهی و ضد آمریکائی گری خود را کاملا از دست داده است. بیانیه آتشین جوانان غزه در نقد اسرائیل و آمریکا و حماس و نیروهای اسلامی یک شاخص مهم این حاشیه ای شدن اسلام سیاسی حتی در میان فلسطینی ها است. چند روز قبل در گزارشها این خبر بچشم میخورد که حماس از تظاهرات مردمی که میخواستند در غزه در حمایت از انقلاب مصر بخیابان بیایند جلو گیری کرده و حتی عده ای را در این رابطه دستگیر کرده است. و بدنبال تحولات مصر امروز از نا آرامی در سودان و در سوریه خبر میرسد. واقعیت اینست که اسلام سیاسی اساسا با خط ضد آمریکائی گری و ضدیت با فرهنگ و ارزشهای غربی از یک موضع کاملا ارتجاعی بمیدان آمد و این جهت گیری در انقلابهائی که نه در اعتراض به اسرائیل و آمریکا و نه بخاطر رشد صنعتی و یا استقلاب و "بازگشت به ریشه های خود" و غیره بلکه مستقیما و صریحا علیه فقر و بیحقوقی و تبعیض و نابرابری و سرکوب شکل میگیرد جایگاهی ندارد. مصر و تونس امروز ایران ۵۷ نیست. اگر خمینی در ایران ۵۷ توانست بعنوان رهبر انقلاب عروج کند و انقلاب را به خود بکشد اساسا به دو علت بود. علت اول وجود جنبش ملی مذهبی ضد شاهی ضد آمریکائی بود که بخصوص بعد از کودتای ۲۸ مرداد به بستر اصلی جنبش اعتراض به حکومت شاه تبدیل شده بود و نیروهای ارتجاعی اسلامی نیز در این جنبش جای مهمی داشتند و علت دوم این بود که بورژوازی غرب در هراس از انقلاب ایران و دقیقا بخاطر پتانسیل چپ این انقلاب به تنها آلترناتیو "امن و مطمئن" برای سرمایه داری ایران یعنی نیروهای اسلامی رضایت داد و خمینی را زیر نور افکن گرفت و به راس انقلاب راند. هیچ یک از این شرایط امروز در کشورهای عربی وجود ندارد. امروز اسلام سیاسی میتواند در جوامعی که از بالا دستخوش تحول میشوند مثل مورد عراق و یا افعانستان جایگاهی در سیاست پیدا کند اما در شرایط انقلابی که بر متن بحران سرمایه داری جهانی شکل میگیرد جائی در میان مردم نمیتواند پیدا کند. کما اینکه تا امروز نتوانسته است در تحولات تونس و مصر جایگاهی داشته باشد. اما البته خطر قدرت گیری این نیروها همچنان وجود دارد. هنوز این احتمال وجود دراد که نیروهای اسلامی در ائتلافی با نیروها اپوزیسیون بورژوائی و با برخورداری از حمایت غرب در این کشورها در قدرت سهیم شوند. بویژه در مصر اخوان المسلمین میتواند در آینده چنین نقشی بازی کند. اما نكته مهم اينست كه هر اندازه انقلاب به پیش برود و عمیق تر و رادیکال تر بشود این احتمال ضعیف تر خواهد شد. بعبارت دیگر نیروهای اسلامی در این انقلابات مانند هر نیروی اپوزیسیون بورژوایی دیگر در کمپ ارتجاع و ضد انقلاب تنها در مقابله صریح با خواست و آرمانهای انقلابی مردم امکان ایفای نقش دارند و نه مانند عراق یا افعانستان و یا حتی ایران سال ۵۷ در ظاهر یک نیروی انقلابی و با ادعای مستضعف پناهی و ضد آمریکائی گری. نمونه اخون المسلمین در مصر که بیشتر شبیه نهضت آزادی در ایران زمان شاه عمل میکند تا خمینی و یا القاعده بخوبی نشاندهنده این واقعیت است.

انترناسیونال: بعنوان اخرین سئوال نظر شما در مورد تاثیرات این تحولات بر وضعیت سیاسی در ایران چیست؟

حمید تقوائی: جمهوری اسلامی سعی میکند این تحولات را به نفع خود و نیروهای اسلامی تعبیر و تفسیر کند اما وحشت حکومت از این انقلابها کاملا آشکار است. یک علت بالا گرفتن دستگیریها و اعدامها و بگیر و ببندها در هفته های اخیروحشتی است که حکومت از انقلاب در مصر و تونس دارد. از سوی دیگر شعارهائی نظیر "بعد از بن علی نوبت سید علی" و یا "چه تهران چه قاهره دیکتاتور باید بره" را از هم اکنون در سایتهای ضد حکومتی و در فراخوانهای دانشجویان دیگر گروههای فعال اجتماعی مشاهده میکنیم. واقعیت اینست که تحولات جاری در کشورهای عربی بسیار شبیه و نزدیک به تحولات سال ۸۸ در ایران است تا به جنبش و نیروهای اسلامی نظیرحزب الله و حماس و یا القاعده و شیعیان عراق. سیدعلی و بن علی و حسنی مبارک و رژیمهای فاسد و سرکوبگرشان نیز وجهه مشترک زیادی با هم دارند. مردم ایران با شوق و امید، و حکومت با ترس و وحشت تحولات منطقه را دنبال میکنند و هریک درسهای خود را میگیرند اما نکته مهم اینست که افق و چشم اندازی که این انقلابها در برابر جامعه ایران و دیگر جوامع در منطقه قرار داده است کل صورت مساله را از تقابل دو قطب غرب و اسلام سیاسی خارج کرده و برمبنای تقابل طبقاتی بین صف انقلاب و ضد انقلاب قرار داده است. مساله بر سر مقابله کارگران و توده مردم محروم با حکومتهای موجود و بر سر آزادی و برابری و رفاه است و این واقعیت را امروز حتی از برخورد نیروهای اپوزیسون بورژوائی ایران به تحولات مصر میتوان دریافت. این انقلابها در پایگاه سنتی غرب و متحد آمریکا در منطقه صورت میگیرد و از این نظر آینده چندان دلچسب و مطمئنی در برابر نیروهای سلطنت طلب که همه سرمایه سیاسی شان حمایت آمریکا است قرار نمیدهد. از سوی دیگر تمام آرمان و ایدئولوژی و ارزشهای قومی ناسیونالیستی اینان - دفاع از خلیج همیشه فارس و تحقير مداوم اعراب و بالیدن به کورش بزرگ و غیره- با انقلاب در کشورهای عربی دود میشود و به هوا میرود. این نیروها در تحولات ۸۸ ایران توانستند به هرشکل قیافه آزادیخواهی - حال تحت نام حقوق بشر نوع کورش کبیر- به خود بگیرند و گلیمشان را از آب بکشند اما در برابر انقلاب در مصر و تونس کاملا آچمز شده اند. بخشی به آمریکا بخاطر پشت کردن به متحد دیرینه اش انتقاد میکنند و بخشی خطر نیروهای اسلامی را برخ میکشند و غرب را از اشتباهی که در انقلاب ۵۷ کرد برحذر میدارند. اما هر چه هست هراس این نیروها از یک انقلاب چپ و آزادیخواهانه است که به چنین دست و پازدنهائی وادارشان کرده است.

وضع نیروهای ملی اسلامی و رهبران باصطلاح جنبش سبز نیز تعریف چندانی ندارد. اینان خود را به این دلخوش میکنند که اخوان المسلمین از نوع اسلام میانه رو است و اگر در مصر روی کار بیاید دموکراسی برقرار میکند و غیره. اما واقعیت جائی برای این دلخوشیها باقی نمیگذارد. اولین درسی که هم اکنون مردم ایران از تحولات تونس و مصر گرفته اند اینست که نباید به هیچیک از مهره های حکومتی دلخوش کرد. باید از پائین سازمان دااد و بسیج کرد و حرکت کرد و این امر همانطور که جوانان تونسی و مصری نشان دادند کااملا امکان پذیر است.

خلاصه کنم. زنجیره انقلابهائی که شروع شده است کل ارتجاع در پوزیسون و در اپوزیسیون را بچالش میکشد و این راه را برای عروج چپ و کمونیسم کارگری بسیار مساعد و هموار کرده است.