اپوزیسیون چپ و انقلاب

این نوشته بر مبنای مصاحبه با کانال جدید در تاریخ ٢ تیر ١٣٨٨ تنظیم شده است.

 

اصغر کریمی: جریانات چپ معمولا خود را طرفدار انقلاب میدانند. طرفدار مبارزه وسیع توده ها میدانند. طرفدار سرنگونی میدانند. منتها در این مورد معین اختلاف نظرات زیادی بین گروههای مختلف چپ است و بعضا میگویند این دعوا و این درگیریها اساسا از دعوای جناحهای مختلف حکومت، کاندیداههای مختلفی که مربوط به خود حکومت هستند شروع شد و طبعا آنها علیرغم هر اختلافی که داشته باشند، هیچکدامشان اپوزیسیون نیستند، پاره تن حکومت هستند و همه این چهار کاندیدا قسم میخورند به سر نظام، حتی به ولایت فقیه و با همین استدلال بعضی از گروههای چپ میگویند خوب اساسا دعوا مربوط به جناحهای حکومتی است و مردم هم ملعبه دست آنها شده اند و بنابراین چرا باید حمایت کرد و اصلا اعتراض و انتقاد به مردم دارند که چرا بخاطر این تقلبی که در رأی گیری شده به خیابان آمده اند؟ میگویند اعتصاب نکنید، تظاهرات نکنید چون ملعبه دست حکومتی ها میشوید! اینها هیچ جنبه آزادیخواهانه و عادلانه ای در این مبارزه نمی بینند و به مردم فراخوان خانه نشینی میدهند! چطور گروهی که خود را در واقع چپ و انقلابی میداند میتواند به چنین تجزیه و تحلیلی برسد. شما چنین طرز تلقی را چطور ارزیابی میکنید؟

حمید تقوایی: می فکر میکنم این طرز فکر و سیاست قبل از هر چیز نشان میدهد که این عنوان چپ، کمونیست و انقلابی عاریتی است که بعدا به این میرسم؛ اما اجازه بدهید اول توضیحات و توجیهات آنها را بررسی کنیم. میگویند این یک دعوای انتخاباتی بوده و انتخابات هم ربطی به مردم ندارد و بنابراین مردم اشتباه کرده اند که به خیابانها ریخته اند، متوجه نشدند مساله به آنها مربوط نیست و رسالت این دوستان خیلی کمونیست ما این است که مردم را متوجه نمایند که انتخابات ربطی به آنها نداشته و ندارد و در نتیجه پیامدهای آن هم - به نظر آنان این جنبش توده ای پیامدهای تقلب در انتخابات جمهوری اسلامی است- ربطی به مردم ندارد و مردم اشتباه کردند به خیابان آمدند و در نتیجه فراخوان خیلی کمونیستی و انقلابی این میشود که "مردم اعتراض نکنید، به خانه بروید!"

تنها اندکی واقع بینی و دنبال کردن تحولاتی که در حال جریان است کل این تفکر را دود میکند و بهوا میبرد. حتی اگر یک هفته پیش این حرف کمی توضیح میخواست، امروز به نظر من اظهر من الشمس است که این قضیه انتخابات و تقلب در انتخابات تنها بهانه ای برای مردم بود و آنهم فقط در شروع این حرکت چنین بود. ببینید این حرکت حتی قبل از روز انتخابات شروع شد. جامعه در همان یک هفته قبل از انتخابات خیلی ملتهب بود. جوانها در خیابانها بودند، مردم در خیابانها بودند. ظاهرا قضیه این بود که طرفداران موسوی در مقابل احمدی نژاد آمدند به خیابان و دارند اعتراض میکنند. از همان موقع تحلیلی که ما داشتیم، و به نظر من امروز معلوم میشود که چقدر واقعی و حقیقی بوده است، این بود که حرکت مردم حتی قبل از رأی گیری ربطی به انتخابات ندارد و این فقط قالب و بهانه ای است که مردم بیایند و اعتراضشان را به کل این وضعیت اعلام کنند.

ببینید، احمدی نژاد چهار سال رئیس جمهور بود و به یک معنا سمبل و نماینده کل جنایتها و سربکوگریهای یک رژیم سی ساله بود. بخصوص که ولی فقیه که ستون فقرات این حکومت است کاملا پشت احمدی نژاد قرار داشت. مردم وقتی گفتند میرویم به موسوی رأی میدهیم، روی این حساب میکردند که با این حرکت ضربه محکمی به فقیه و احمدی نژاد میزنند و آنها را عقب میرانند. در دوره خاتمی هم دقیقا در ابعاد کوچکتری همین اتفاق افتاد. آنجا هم وقتی مردم رأی نسبتا وسیعی به خاتمی دادند، تحلیل و ارزیابی ما این بود که مردم از سر نه گفتن به ولی فقیه، اعتراض به ولی فقیه که آن دوره اگر یادتان باشد ناطق نوری کاندید او بود، رفتند پشت خاتمی که به فقیه و کاندیدایش یعنی به ستون فقرات حکومت بگویند با تو مخالفیم. البته عده ای بودند که این توهم را داشتند که ممکن است خاتمی گلی به سرکسی بزند ولی اساس حرکت مردم این نبود. امروز هم ممکن است بخشی از مردم تصور کنند موسوی واقعا میخواهد اصلاحاتی بیاورد ولی من فکر میکنم این بخش یک اقلیت ناچیزی از کسانی بودند که رأی دادند. اکثریت مردم حساب میکردند که به این ترتیب پایه های این رژیم را داریم میلرزانیم، داریم ولی فقیه را عقب میرانیم و خامنه ای را سرجای خودش می نشانیم و ضربه محکمی به کل رژیم میزنیم. مردم اینطور حساب میکردند که با رای به موسوی، رئیس جمهور و ولی فقیه حکومت را میزنند و کل آنرا تضعیف میکنند. به نظر من منطق حرکت مردم این بود. و گرنه شما نمی دیدید که در روزهای قبل از انتخابات، جوانان تقریبا خیابانها را به کارناوال تبدیل کرده بودند. با جشن و شادی به خیابانها می آمدند. از همان جا میشد بارقه های این را دید که مردم بلند شده اند تا از این فضا استفاده کنند، که اعلام وجود کنند. وقتیکه احمدی نژاد از صندوق بیرون آمد این خشم و نارضایتی توده ای گر گرفت و جامعه با محمل "تقلب شده" در یک مقیاس میلیونی به خیابانها آمد و گفت: "قبول نمیکنم".

خیلی ذهنی گری و ساده نگری میخواهد که کسی فکر کند بخاطر تقلب در انتخابات است که میلیونها مردم به خیابان می ریزند. در کشورهای امروز بخصوص جوامع جهان سومی مثل ایران انتخابات جعلی و تقلبی یک امر همیشگی و متعارف است. همه مردم هم این را خوب میدانند و با اینحال این مساله به چنین جنبش و اعتراضات توده ای منجر نمیشود. غیرممکن است کسی فکر کند که یک هفته تمام به خیابان آمدن و امروز دیگر جنگ و گریز و با پلیس و درگیر شدن هر روزه با بسیجیها و نیروهای انتظامی بخاطر این است که مردم میخواهند فقط تقلب نباشد. گویا مردم از زندگیشان راضی بودند، مسئله ای نداشتند، یک تقلب شده و اینها به این تقلب معترضند و اگر یک نفر بیاید و بگوید این تقلب درست شد - فرض کنید احمدی نژاد میرود کنار و ما بازشماری کردیم و موسوی آمد- جامعه میگوید چقدر خوب شد! برگشتیم به دوران قبل از تقلب که گویا نه گرسنگی بود، نه بی حقوقی بود، نه کسی کشته میشد. همه از جمهوری اسلامی راضی بودیم و همه برمیگردند به خانه هایشان. این تصور خیلی کودکانه است.

اصغر کریمی: حمید تقوایی بگذارید همینجا نکته ای را مطرح کنم. طبعا اینها که میگویند این دعوای دو جناح است و مردم نباید ملعبه دست آنها بشوند، قبول دارند که فقر است، گرسنگی است و مردم به آن اعتراض دارند. منتها میگویند این دعوا از سر تقلب بود. اینها رقیب بودند. ولایت فقیه و احمدی نژاد تقلب کردند و در نتیجه حق جناح دیگر را ضایع کردند. دعوا از اینجا شروع شد و یک چنین مبارزه ای دراین ابعاد هم از همینجا شد. بنابراین این مبارزه حقانیتی ندارد چون مردم به اشتباه رفته اند پشت سر یک جناح حکومت در این قضیه؛ بالاخره یا فریب خوردند یا امکانات حکومتی و تبلیغاتش زیاد است. بالاخره رفته اند پشت سر یک جناح و دارند با جناح دیگر در میافتند.

حمید تقوایی: به نظر من این نهایت سطحی نگری کسی است که یک چنین ارزیابی از این مسئله دارد. دعوای بالائی ها بر سر تقلب است ( تازه در این مورد هم تقلب محمل بروز اختلافات ریشه ای تری بین دو جناح است) اما مردمی که دارند به تقلب اعتراض میکنند دردشان، مسئله شان، مشکلشان با تقلب شروع نشده و با رفع تقلب هم تمام نمیشود. حتی آن کسی که به موسوی رأی داده است و الآن در خیابانها تظاهرات میکند امرش اینست که احمدی نژاد و خامنه ای را بزند. فکر نمیکنم هیچ کس این تصور را داشته باشد که موسوی می آید و همه جا را گلستان میکند. و یا حتی آزادی به هر معنای رقیقی می آورد. چون نه خود موسوی چنین ادعایی دارد و نه جامعه یادش رفته که موسوی نخست وزیر سال ٦٧ بوده است و پایه و یکی از ارکان این حکومت بوده است. تکلیف رفسنجانی هم، که همه میدانند پشت جناح موسوی است، روشن است. جامعه از رفسنجانی متنفر است و انتخابات قبلی هم نشان داد که یکی از شخصیتهای منفور این حکومت رفسنجانی است.

میخواهم بگویم همان جامعه ای که گرسنگی کشیده، درد کشیده، بی حقوقیها را تحمل کرده است؛ همان زنی که سی سال بدترین تحقیرها و توهینها را شنیده و خشم خود را فرو خورده، کارگری که زیر خط فقر زندگی کرده و شش ماه شش ماه حقوقش را نگرفته است، یا جوان بیکاری که به اعتیاد روی آورده است؛ اینها منفذی میبینند که بیایند و پایشان را به اصطلاح لای در بگذارند، بین شکافی که در حکومت افتاده است و حرف خود را بزنند. مضمون و ریشه واقعی این اعتراضات وسیع دردهای واقعی مردم است. این دردها و مشکلات توده مردم امروز خودش را در شعار مرگ بر دیکتاتور ومرگ بر خامنه ای متجلی میکند.

به نظر من توده مردم وقتی در این نوع برآمدهای اجتماعی و انقلابی به حرکت در می آید ، بسیار هوشیارتر و تیزبین تر است از نیروهای چپ هپروتی که میخواهند از کتاب ببینند چطور میشود کار کرد و انقلاب چیست و تعریفش چیست و صف مستقل چیست و غیره. این حرکت از مقولات سنت همیشگی جریانان هپروتی و فرقه ای است. در واقعیت، در جامعه واقعی، بخصوص جوامع اختناق زده ای مثل ایران، وقتی مردم حرکت میکنند بخصوص در شروع کار به مکانیسمها به امکانات و به روندهای موجود و در دسترس و کاملا از نظر توازن قوا امکان پذیر، کاملا حق به جانب و قابل تعرض، روی می آورند. چیزی برای توده میلیونی مردم قابل اتکاتر و قابل استفاده تر و مساعدتر از این نیست که جناحهای حکومتی بجان هم بیفتند و دزدیها و جنایات و دروغ و تقلب همدیگر را رو کنند. جامعه از این شرایط استفاده میکند که کل رژیم و پایه های رژیم را بزند تحت این لوا که تقلب کردید، دروغ گفتید، به اقرار خودتان دزدی و جنایت کردید و باید بروید. مردم از این طریق وارد میشوند.

این به نظر من مکانیسم واقعی حرکت هر جامعه انقلابی است. همه انقلابها اینطوری شروع میشوند. انقلاب از آخر شروع نمیشود از اول شروع میشود و در قدمهای اول طبیعی است که چهره هایی می آیند و میروند. رهبرانی مثل قارچ سبز میشوند و به همان سرعت از صحنه خارج میشوند. ما در انقلاب پنجاه و هفت این را دیدیم. در انقلاب روسیه هم اینطور بود. به هر تجربه انقلابی که شما رجوع کنید میبینید که چهره ها بسرعت عوض میشوند.

در دوره های انقلابی، جامعه از اولین امکان موجود استفاده میکند؛ از جریانی که مثلا شکایتی دارد، گله ای دارد، دعوائی دارد و بخصوص در برابر محور، نماد و ستون فقرات حکومت قرار میگیرد- که در ایران این محور ولی فقیه است- استفاده میکند تا حرف خودش را بزند. جامعه این را تشخیص میدهد، مردم میدانند موسوی کی است، ولی این را هم میدانند که موسوی دارد به قول خود جناح فقیه، انقلاب مخملی میکند - یا هر کاری که میخواهد بکند- به هر دلیلی مقابل ولی فقیه قرار گرفته و مردم به خیابانها میریزند که از این دعوا به نفع خودشان استفاده کنند. این شرایط به مردم اجازه میدهد، فضایی باز میکند، شرایط مساعدی به وجود می آورد که حمله خود را به کل حکومت شروع کنند.

بخشی از این جامعه حتما فکر میکند که اگر موسوی پیروز بشود مشکلات تمام میشود ولی فکر میکنم که این بخش بسیار ناچیزی از مردم است. اکثریت قریب به اتفاق مردم فکر می کنند که با آمدن موسوی روندی شروع میشود که پایه های حکومت را میلرزاند و دریچه ای باز میشود برای سرنگون کردن کل حکومت. جنبش واقعی دست میبرد به اولین اهرمها، اولین امکانات، اولین موقعیتها تا به خیابان بریزد. همه انقلابات همینطور شروع میشوند.

اساس مسئله این است که آن نیرویی که به خودش میگوید چپ، انقلابی و کمونیست موضف است از پس ظاهر قضایا آن درد واقعی و مکانیسم واقعی حرکت مردم را بشناسد. اعتراض واقعی مردم را بشناسد و بداند وقتیکه این چارچوب دیکتاتوری و اختناق شکست، وقتی حکومتی خودش مشروعیت خود را زیر سؤال برد، که در این انتخابات بخصوص در یک سطح میلیونی در تلویزیونهایشان این کار را کردند، دیگر این حرکت قابل توقف نیست. بخصوص اگر آن نیروی انقلابی ظاهر شود و مضمون و شعارهای واقعی و مسائل واقعی مردم را جلوی رویشان بگذارند و در عین حال قدم به قدم توازن قوا را بشناسد، شرایط واقعی را ببیند و ببیند چطور مردم به سمت زیر و رو کردن کل وضع موجود حرکت میکنند.

امروز دیگر خصلت رادیکال و سیر رو به اعتلای جنبش مردم یک تبیین تحلیلی- تئوریک نیست، یک واقعیت غیر قابل انکار است. روز اول "موسوی رأی ما را پس بگیر" شعار غالب بود. شعارهای دیگر هم همان روز بود ولی این شعار رایج و مسلط بود. امروز مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر خامنه ای، شعار مسلط است. امروز دیگر کسی یادش نیست که چه کسی و چطور تقلب کرد. امروز مردم آمدند، حرکتی که شروع کردند، حرکتی که ظاهرا اعتراض به انتخابات و دفاع از جناحی در مقابل جناح دیگر بود - اینطور که چپهای سطحی نگر ارزیابی میکنند- عرض یک هفته به جایی رسیده است که میبینید با شعار مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر خامنه ای، وارد جنگ و گریز خیابانی با نیروهای تا دندان مسلح حکومتی شده است.

جامعه یکپارچه خشم و خروش است و فریاد میزند. هیچکس نمیتواند این پتانسیل و این خشم عظیم مردم را به حساب انتخابات بگذارد، بر عکس است. حتی در دوره انتخابات این مردم بودند که موسوی را به دنبال خود میکشاندند. امروز که خیلی روشن اینطور است. موسوی در یک بیانیه ای که شب گذشته صادر کرد گفت که من اعتراف میکنم که از مردم آموختم؛ من اعتراف میکنم که مردم به من راه نشان دادند. البته این را میگوید برای اینکه بگوید مردم در چارچوب نظام دارید کار میکنید. ولی یک جنبه از حقیقت که شاید خود نمیخواهد اعتراف کند در این گفته هست به این معنی که حرکت خیابان به ایشان تحمیل شده است. موسوی انتظار داشت، فکر میکرد که از کانالهای قانونی و در چارچوب نظام، بدون اینکه پایه های نظام در هم بریزد میتواند مسئله اش را با ولی فقیه حل و فصل کند ولی دیدند اینطور نشد. اگر یادتان باشد رفسنجانی چند روز قبل از روز رای گیری به خامنه ای نوشت جلوی این سرچشمه را با بیل بگیر و گرنه سیلی میشود که با پیل هم نمیتوانیم جلویش را بگیریم؛ و امروز آن سیل به جریان افتاده است. هیچیک از جناحها خواهان این نبودند. هیچکدام فکر نمیکردند کار به اینجا برسد. از همین امروز مردم با این حرکتشان دارند به مناسبات و تحولات درون حکومتی شکل میدهند، و به آنان دیکته میکنند که چه باید بکنند. جناح موسوی امروز خیابان را لازم دارد برای اینکه در غیاب اعتراضات خیابانی جناح فقیه سرش را میبرد. با این حال ترس و هراسش اینست که حرکت مردم کل نظام را نشانه بگیرد و این ترس کاملا بجائی است! تا همین امروز این حرکت مردم تا حد زیادی استقلال خود را از دعواهای جناحی اعلام کرده است، با شعارها، با شیوه های مبارزه و با قدرت میلیونی که به خیابان آمده است.

اصغر کریمی: از این دسته که خارج شویم باز عده ای هستند که گرچه نمی گویند این مبارزات به خاطر انتخابات بوده و می گویند مردم نارضایتی و اعتراض داشته اند به خیابان آمده اند ولی معتقدند رهبری آن کاملاٌ در دست جریان موسوی است. می گویند مردم باید با شعارهای مستقل خود به میدان بیایند. معتقدند رهبری تماماً دردست جناح موسوی است بنابراین جای تأسف است و اظهار تأسف از این وضعیت می کنند. چقدر این تصویر واقعی است و ارزیابی شما چیست از چنین تحلیلی؟

حمید تقوایی: به نظر من قبل از هر چیز برای خود این نیروها باید متاسف بود. مسئله انتخابات و تقلب در انتخابات یک جرقه ای بود که یک انبار باروت را منفجر کرد. انبار باروتی اکه سی سال است خشم خود را فرو خورده است. چطورممکن است کسی فوران این خشم را بحساب کسی بگذارد خود همین مردم چند هفته قبل با عنوان موسوی ٦٧ از او یاد میکردند؟ میخواهید استقلال این جنبش را ببینید؟ به سابقه اش رجوع کنید. جامعه در این سی سال ساکت نبود، اعتراضات و اعتصابات زیادی داشتیم.

از اعتصابات کارگری تا ١٨ تیر و ١٦ آذرها و شورشهای شهری و غیره وغیره. آخرین حرکت، حرکت اول ماه مه امسال بود که به نظر من یکی از قدرتمند ترین و اجتماعی ترین حرکتهای اعتراضی طبقه کارگر بحساب می آید. یک تاریخ سی ساله پرجنب و جوش در پشت برآمد امروز مردم است. این جنبش توده ای که امروز می بینیم بر آیند و نقطه اوج این اعتراضات و جوشش سی ساله توده مردم است. تا کنون در هیچ کدام از آن حرکتها مردم صریح و مستقیم حکومت، رئیس جمهور، ولی فقیه را آنهم در ابعاد میلیونی به چالش نکشیده بودند. تا کنون سیاست به این معنای کلان، در خیابان نبوده است. کارگر برای حقوق معوقه اش اعتراض کرده، گفته من آزادی تشکل می خواهم، در اول ماه مه ها تجمع کرده و خواستهای عمدتا صنفی اش را اعلام کرده، دانشجو بلند شده و گفته سوسیالیسم یا بربریت و یا شعارهای آرمانی و سرخ دیگری که نشان دهنده موقعیت چپ بویژه در جنبش دانشجوئی بود. ولی هیچ وقت جامعه حتی در مقیاس چندهزارنفره بخیابان نریخته بود که حکومت را نشانه بگیرد و اعلام کند مرگ بر دیکتاتور و یا مرگ بر رئیس جمهور و ولی فقیه. تا آنجا که به بالائی ها مربوط است انتخابات و تقلب انتخاباتی مساله حاد روز است و جناحهای حکومت دارند از این طریق با هم تسویه حساب میکنند ولی این مساله در جامعه بجان آمده و معترضی مثل جامعه ایران دری را بروی مردم باز میکند که در مساله دولت و قدرت سیاسی مستقیما دخالت کنند؛ مساله انتخابات مساله قدرت سیاسی را به خیابانها میکشد و یک سیاست معطوف به قدرت سیاسی و یک اعتراض معطوف به ساختمان دولت را به خیابان می آورد. به نظرم جنبشی که به بهانه تقلب در انتخابات شروع کرد و امروز با شعار مرگ بر دیکاتور در خیابانها است برآیند مبارزاتی است که مدتهاست بر سر حقوق کودک، جوان، زن، و کارگر و معلم و دانشجو و دیگر بخشهای مردم در جامعه جریان داشته است منتهی در کیفیتی بالاتر. جنبش جاری شکل بروز سیاسی اعتراضات و مبارازت گذشته و بسیار نزدیکتر به تعیین تکلیف با کل رژیم است. حتی اگر رنگ یا فرمول بندیهایش و شعارهایش را در آغاز از خود حکومت گرفته باشد. دیدیم که این وام گرفتن از دعواهای حکومتی حتی سه روز هم دوام نیاورد. اعتراضات مردم اعتراض موسوی نیست؛ این را از قبل انتخابات می بینم، موسوی مدام می گوید در چارچوب نظام، مدام دارد می گوید لباس سیاه و الله اکبر سکوت و غیره، درحالی که مردم فعلاً همه اینها را درهم شکسته اند. شما دیگر رنگ سبزی دراین تظاهرات خیابانی نمی بینید؛ کسی به مسجد و تکایایی که آنها توصیه کردند نرفت. عزاداری است و حال باید برگردیم به دوره خمینی و غیره که موسوی گفته، من فکر نمی کنم حتی نیم درصد از این جمعیتی که در خیابانها هستند اینطور فکر کنند. همفکرهای موسوی آنهایی هستند که به عنوان بسیجی و پاسدار در خیابانها هستند و در برابر مردم صف بسته اند. مردمی که موسوی می خواهد جنبششان را به جیب خودش بریزد، یا این نوع چپهای هپروتی عملا آنرا به جیب موسوی می ریزند، این مردم بخیابان نیامده اند که بگویند ما می خواهیم برگردیم به دوره خمینی! این خیلی روشن است وقتی مردم می گویند مرگ بر خامنه ای و مرگ بر دیکتاتور منظورشان صرفا دوره چهار ساله احمدی نژاد نیست.

هرکس یک میلیمتر وارد به واقعیت سیاسی و تحلیل اوضاع باشد این را میبیند و می فهمد، حتی ژورنالیست های غربی مجبور شده اند این واقعیت را بپذیرند. مقاله ای در آخرین شماره نیوزویک جمهوری اسلامی را حکومت در حال سقوط مینامد. نمی گوید موسوی درحال عروج و احمدی نژاد در حال سقوط. میگوید رژیم در حال سقوط است. اکونومیست می نویسد انقلابی دارد شکل می گیرد، البته با هشدار و بحث در این باره که چطور جلوی آنرا بگیریم. ولی در هر حال دوست و دشمن دارند این جنبش انقلابی را به رسمیت می شناسند. آیا واقعا رهبر این حرکت موسوی است؟ این درست است که الان فراخوانهای اینکه این میدان یا آن میدان جمع شویم را موسوی می دهد، اما در واقع این موسوی است که بدنبال مردم روان است. اجازه بدهید درمورد این نکته آخر بیشتر توضیح بدهم. موسوی یک روز، چهارشنبه هفته قبل، فراخوانی نداد و صدها هزار نفر به خیابان آمدند و از جمله به جام جم حمله کردند. قبل از آنهم در تبریز صدا و سیما را به آتش کشیدند. اینها نشان میدهد که مردم منتظر فراخوان موسوی نمی نشینند. همان موقع برخی رسانه های غربی مطرح کردند که این جنبش خودجوش است و آنهایی که خیلی رنگ سبز را باور کرده بودند و تصور میکردند قضیه زیر نگین انگشتری موسوی است این برایشان سئوال شد که اگر این حرکت زیرنظر موسوی است پس چرا مردم بدون فراخوان او به خیابانها میآیند؟ موسوی از همان موقع فهمید که هر روز باید فراخوان بدهد و گرنه این جامعه کار خود را می کند و از دست او خارج می شود. الان که دیگر درگیریهای خیابانی است و ایشان مدام دارد تکرار میکند در چارچوب نظام باشید و غیره. رهبردرگیریهای شبانه و روزانه مردم با بسیجی ها و شعار مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر خامنه ای و جمهوری اسلامی نمیخواهیم مردم موسوی نیست. موسوی فراخوان میدهد که این حرکت را کنترل کند و البته از پسش بر نمی آید. همانطور که در ابتدا گفتم انقلاب در مسیر خودش رادیکال تر، عمیق تر و طبقاتی تر می شود و رهبران واقعی و احزاب واقعی خودش را، البته اگر حضور داشته باشند و اگر نخواهند دستشان خاکی نشود و منزه طلبی را کنار بگذارند، می شناسد و جلو می رود، شاید بعداً بتوانیم راجع به این نکته مشروح تر صحبت کنیم.

اصغر کریمی: ممکن است اینطور استدلال کنند که هرجنبشی را از طریق خواسته های آن و مطالباتش و آن خودآگاهی که دارد باید قضاوت کرد و موقعی که نگاه می کنند به این اعتراضات بعضاً شعار الله اکبر بوده که همانطور که شما گفتید خیلی کم شده و مردم هم تکایا و مساجد نرفتند ولی حتی اگر اصلی ترین شعاری که مردم می دهند یعنی مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر خامنه ای را در نظر بگیریم ممکن است اینطور گفته شود که موسوی هم با ولی فقیه و احمدی نژاد مشکل دارد بنابر این هنوز این شعارها رنگ جناحی دارد و کلیت نظام را زیر سوال نمی گیرد.

حمید تقوایی: فرض می گیریم که این شعارها رنگ جناحی دارد و مردم دارند اینها را می گویند، خب کار یک سازمان اهل عمل، یک نیروی انقلابی دخیل و موثر در جامعه که فقط ناظر تاریخ نیست و می خواهد تأثیر بگذارد چیست؟ آیا کارش این نیست که این شعارها را عمیق کند و واقعاً خواست واقعی مردم را به صورت یک هدف در مقابلشان بگذارد؟ اینکه "جامعه چون شعارهای من را نمی دهد من دخالت نمی کنم" منتهای دوری و بیربطی به جهان واقعی است. این انقلابی گری به شرط چاقو است! گویا انقلاب قرار است طبق کتابهای اینها و در لابراتوار به دنیا بیاید و از همان اول شعارها و رهبری این عافیت طلبان را بپذیرد تا این ایشان قدم رنجه بفرمایند و پا به عرصه عمل بگذارند! تاریخ برای کسی فرش قرمز پهن نمیکند. انقلاب از آخر شروع نمیشود. اینطور نیست که مردم می آیند و روز اول شعار آخرشان را می دهند و از روز اول تصویر پیروزی نهائی را جلو خودشان می گذارند. مکانیزم حرکتهای اجتماعی اینطور نیست. همانطور که گفتم به خصوص در جوامع اختناق زده که اجازه نمی دهند حزبی مثل حزب کمونیست کارگری فعال باشد، نیرو جمع کرده باشد، خودش را معرفی کرده باشد، در این نوع جوامع حزب و نیروی انقلابی باید در دل شرایط بحرانی وارد عمل شود تا رهبری را بدست بیاورد. باید برای کسب رهبری جنگید. مردم در قدم اول به سمت رهبرانی میروند که می توانند در توازن قوای معینی که هنوز جنبش ضعیف و حکومت قوی است، از آن استفاده کنند برای اینکه مبارزه خودشان را پیش ببرند. مردم به سمت نیروئی می روند که بتوانند به بهانه او به طور میلیونی به خیابان بریزند. در شرایط امروز مردم دارند از اهرمهای موجود استفاده میکنند ولی تا همین جا هم حرف و شعار مستقل خودشان را بروشنی اعلام کرده اند. مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر خامنه ای که اکنون یک شعار غالب است یک شعار درون حکومتی نیست. همانطور که مرگ بر شاه یعنی مرگ بر سلطنت، مرگ بر خامنه ای هم یعنی مرگ بر جمهوری اسلامی، همه این را می دانند.

اصغر کریمی: این را شما و حزب کمونیست کارگری می گوید ممکن است اینطور استدلال شود که اگر موسوی مرگ بر دیکتاتور نمیگوید بالاخره معذوراتی دارد و نمی خواهد خیلی قطبی بکند تا نیروهای سرکوبگر سرش بریزند ولی همه دنیا می دانند که با خامنه ای مشکل دارد و مردم دارند خواست دل او را می گویند. ممکن است بگویند هنوز این شعارهای مردم رنگ و بوی جناحی دارد حالا اینکه مردم انگیزه شان چیست مساله دیگری است.

حمید تقوایی: واقعیت برعکس است، دعوای جناحها خود ناشی از نارضایی و خشم مردم است و نه برعکس. اجازه بدهید بگویم دعوا بین جناحها برسر چه بود. به نظر من دعوای واقعی بین رفسنجانی و خامنه ای است. موسوی یکی از مهره هائی است که به نیابت جناح رفسنجانی بجلورانده شده است. رفسنجانی از مقطعی که احمدی نژاد رئیس جمهور شد یک حرکتی را شروع کرد برای اینکه هم این دولت را کنار بزند و هم نقش رهبر را کمتر کند. حرکتی که جناح خامنه ای به آن انقلاب مخملی می گوید. در این حقیقتی هست. انقلاب مخملی نه به معنی آنچه که در کشورهای بازمانده شوروی سابق اتفاق افتاد. روشن است که در ایران بحث برسر این نیست. انقلاب مخملی به این معنی که بخشی از حکومت می خواهد زیر پای فقیه را خالی کند، یا فقیه را تبدیل کند حداکثر به یک مقام روحانی و ولایت را از او بگیرد. همانطورکه در زمان سلطنت بعضی از درون خود سیستم معتقد بودند شاه سلطنت کند نه حکومت، مدتها است این بحث هم در میان دو خردادی های سابق و جدید، بخشهای مغضوب تر دو خرداد و جناح رفسنجانی و غیره مطرح بود که ولی فقیه فقاهت کند و نه ولایت. اگر اشتباه نکنم حدود دو سال قبل دکتر ابراهیم یزدی از نهضت آزادی این بحث را مطرح کرد و این به موضوع سایتها و گفتمان میان جناح دو خرداد- رفسنجانی تبدیل شد. این جناح معتقد بود خط خامنه ای – احمدی نژاد نظامشان را بر باد میدهد و باید کنارشان زد. جناح فقیه هم همین تصور را در مورد جناح مقابل داشت. به این دعوای سیاسی البته باید مساله پول و قدرت و دست انداختن دار و دسته های مافیائی حکومت روی منابع مالی و ارگانهای نظامی و مقامات کلیدی را هم افزود. همه میدانند حکومت باندهای مختلفی دارد که روی منابع و ثروت جامعه دست انداخته اند و سر سهمشان از این خوان یغما با هم دعوا دارند. مجموعه این اختلافها دعوا بین جناحها را به مرز غیر قابل آشتی و غیر قابل بازگشتی رساند. مدتهاست در دل حکومت اسلامی جناحهای مختلفی داریم منتها تا قبل از این جنگ آخر اینها بعنوان دو بال نظام عمل میکردند و هر قدر هم دعواها حاد میشد بالاخره به موقع به نحوی باهم سازش می کردند. اما این جنگ فعلی بر سر موقعیت خود ولی فقیه است و دیگر جائی برای سازش و عقب نشینی وجود ندارد. فقیه برای تاجش میجنگد و طرف مقابل برای جانش. به این ترتیب کل دستگاه حکومتی دو شقه شده است. از بالا تا پایین، امام جمعه ها ، روحانیون و آیت الله ها، مجلس اسلامی، ادارت دولتی، استانداریها، شهرداری ها، مقامات لشکری و کشوری و خلاصه در کل ماشین دولتی این دو دسته در مقابل هم صف آرایی کرده اند. این کشمکش و مقابله در تمام طول دولت احمدی نژاد ادامه داشت. البته جناح فقیه جناح غالب است به دلیل اینکه دولت و ارتش و پاسداران را در دست دارد. وقتی موعد انتخابات رسید طبعا جناح رفسنجانی تصمیم گرفت که ریاست جمهوری را از دست جناح فقیه در بیاورد. مردم این دعوا را دیدند و قدم جلو گذاشتند و به این ترتیب این جنبش سر باز کرد و به خیابان ریخت. بعبارت دیگر خشم و اعتراض و مبارزه ای که خود باعث و ریشه این اختلاف میان بالائیها بر سر چگونگی حفظ نظامشان بود، به خیابان آمد تا کل این نظام را بلرزه درآورد. بنابراین اگر کسی اینطور تصور کند که شعار مرگ بر فقیه به خاطر گل روی موسوی است واقعیت را سرو ته دیده است. برعکس است، این موسوی است که بخیال خود دارد از یک جنبشی که خارج از اراده او به همه شان تحمیل شده استفاده میکند که امرش را پیش ببرد. و تا همینجا همانطور که گفتم این بر هر که چشم دیدن واقعیات را داشته باشد باید روشن شده باشد که این خیابان است که موسوی را بدنبال خود میکشد و نه برعکس. چه به معنای تحولات ده روزه اخیر و چه به یک معنای عمومی تر در دعوای چهار ساله اخیر بین جناحها.

یک نکته دیگر که باید بر آن تاکید کرد اینستکه در جریان این انتخابات رژیم از خودش عبور کرد. دعوا ناحی بود ولی کل حکومت خودش را بی اعتبار و سکه یک پول کرد. در مناظره انتخاباتی حکومت از روی نعش خود رد شد. شما اگر دقت کنید در آن مناظره ها برای هیچ دوره ای هیچ حیثیتی باقی نگذاشتند. گرپه تنها بخش کوچکی از حقایق را گفتند ولی همان اندازه کافی بود تا حیثیتی برای کل نظامشان بجا نماند. از دوره خمینی و موسوی شروع کردند تا رفسنجانی و بقیه هم پرونده دوره احمدی نژاد را رو کردند. معلوم شد اینها دروغ می گویند، جعل می کنند، دزدی می کنند، زندان خصوصی درست می کنند، "انقلاب فرهنگی" می کنند، دانشجویان را می کشند، همه اینها آمد روی میز. اینها را مردم می دانستند ولی حکومت با زبان خود یکبار دیگر این تاریخ سراسر سیاه را در مقابل چشم جامعه گذاشت و لذا مشروعیت خودش را علنا و صریحا رد کرد. حتی اگر این تقلب نمی شد و موسوی هم از صندوق بیرون می آمد این جمهوری اسلامی دیگر آن جمهوری اسلامی نبود و مردمی که این عبور حکومت از خودش را دیده بودند، به نظرم دیگر هیچ وقت زیر بار این حکومت نمی رفتند. شعار مرگ بر خامنه ای از این شرایط بر آمده است. این شعار یعنی مرگ بر این دزدان و غارتگرانی که آخرین بار خودشان در تلویزیون اقرار کردند که چه جانورانی هستند ( قبل از آن پالیزدار و کردان پته آیت الله های میلیاردر و جعل و دروغ آنانرا روی آب ریخته بود). مرگ بر خامنه ای یعنی مرگ بر غارت ، چپاول، جنایت و سرکوب.

نکته آخر اینکه در انقلابها هر شعاری ممکن است به شعار محوری تبدیل شود. انقلاب سوسیالیستی روسیه یک محورش صلح بود، چون در دورۀ جنگ اول جهانی اتفاق می افتاد و بلشویکها توانستند با شعار قطع یکطرفه جنگ و صلح جامعه را به دنبال خودشان بیاورند. شعار مرگ بر خامنه ای یا مرگ بر ولایت فقیه که خیلی روشن و سیاسی تر و مشخص تر دارد می گوید جامعه کل حکومت را زیر سوال برده است. اینکه این شعار یک مورد استفاده در دعواهای درون حکومتی پیدا کرده تنها موید این است که اختلافات میان جناحها بازتاب مقابله مردم با کل این نظام است و نه برعکس.

اصغر کریمی: شما گفتید که مبارزه مردم موقعی کامل از اینها رد می شود که واقعاً رهبری دیگری انتخاب کرده باشد و خواستش را خیلی روشن و شفاف بشناسد، تاچه حد این انجام شده آیا مردم رهبر دیگری انتخاب کرده اند، یا به این سمت حرکت میکنند؟

حمید تقوائی: به نظر من تمایل و حرکت جنبشهای برحق و آزادیخواهانه توده ای به سمت نیروهای رادیکال تر استثنا نیست بلکه قانونمندی همه انقلابهاست. همانطور که گفتم اولین چهره های دم دست در جامعه اختناق زده را مردم جلو می اندازند، مدال رهبری به گردنش می آویزند ولی به سرعت هم از آن رد می شوند چون جامعه به سرعت رادیکال تر شده و خواسته های ریشه ای تری را مطرح می کند، جلوتر می آید، اشکال و مضمون مبارزاتی اش عمیق تر میشود و در سیر این حرکت به رهبران رادیکال تر و پیشروتر( البته اگر چنین نیروهائی وجود و حضور فعالی داشته باشند) روی می آورد. اینها که فعلا در جنبش حاضر جلو افتاده اند بخشهائی از خود حکومت هستند و جامعه دارد به سرعت از اینها رد میشود. موسوی و رفسنجانی حتی اهل اینکه با اتکا بقدرت مردم جناح مقابل را بزنند نیستند. از بد حادثه به این روز افتاده اند و جامعه هم این را میداند. اما مردم وقتی اثباتی و قویاً و کاملا اینان را – حتی بعنوان بهانه و چتر حرکت خود- کنار میگذارند که چهره دیگری جلو بیاید و رهبر دیگری را ببیند. ممکن است هنوز این چهره ای میانی و گذرا باشد، ولی جنبش از همان آغاز هم رهبر نهائی خود، رهبری که بتواند انقلاب را به پیروزی برساند طلب میکند و هم زمینه عروج چنین رهبری را فراهم می آورد. این سیر را داریم می بینیم، هنوز خیلی کسانی هستند که می خواهند جلو بیایند و بگویند منم، به حرف من گوش کنید. جامعه ممکن است از موسوی و رفسنجانی رد شود ولی مثلاً گیر جناح سکولار خط دو خرداد بیفتد که خیلی بیشتر از موسوی اپوزیسیون بوده و رئیس جمهور و نخست وزیرهم نبوده. کسانی که مدتهاست می گویند آزادی اندیشه و آزادی دگراندیشی، ممکن است اینها جلو بیایند، و چند صباحی نوبت دوخردادیهای سکولار باشد، اما از اینها هم جامعه بسرعت رد می شود. مارکس یک تعبیری دارد که در دوران انقلابی جامعه به چپ سوق می یابد و در دوران رکود و سکون برعکس جامعه به راست متمایل می شود. الان در دوره سوق یافتن جامعه ایران به چپ هستیم. در خیابانها این را می بینید، در شعارها می بینید، این یک ارزیابی و حکم بسیار مستند و انکار ناپذیر است که در عرض هفت روز اخیر جامعه به سرعت رادیکالیزه شد و به سمت چپ حرکت کرده است.

اگر این سیر حرکت به چپ را ببینیم و برسمیت بشناسیم آن وقت روشن میشود که رهبر واقعی و نهائی این حرکت تنها میتواند نیروئی باشد که نقد و اعتراض مردم به کل حکومت را از همان روز اول نمایندگی و مطرح می کند. کسی که از روز اول بگوید مسئله و درد مردم چیست و مضمون واقعی جنبش انقلابی آنان چیست. معنی پیروزی آن چیست. نیروئی که مدام به مردم هشدار بدهد که فریب دوستان مصلحتی و ابن الوقت انقلاب را نخورند، رهبران مصلحتی را قبول نکنند و از آنها رد شوند. این مکانیزم دخالت گری فعال برای کسب رهبری یک حرکت توده ای است.

اصغر کریمی: اشاره کردید مردم باید رهبر واقعی را بشناسند. به نظر شما تا چه حد مردم از موسوی عبور کرده اند و یا دارند می کنند؟ آیا مردم به یک نیروی مصمم رهبری انقلاب مثل حزب کمونیست کارگری روی می آورند؟ الان تا چه حد می شود این را دید، شواهد شما چیست؟

حمید تقوائی: ما داریم به آن طرف حرکت می کنیم. اگر کسی فقط برنامه چند روز ما را نگاه کرده باشد متوجه میشود که به طور واقعی و عینی الان این کانال جدید، تلویزیون حزب، تنها ارگانی است که دارد به مردم جرأت می دهد، اعتماد به نفس می دهد، میگوید دست اندر کار یک انقلاب هستید، میگوید این جنبش بر سر چیست، راه نشان میدهد، می گوید حجابها را بردارید و به خیابان بیائید، می گوید مسجد و تکیه جای اعتراض نیست و از پشت بامها باید مرگ بر دیکتاتور گفت و نه الله اکبر. و شاهدیم که جنبش مردم نیز در همین جهت حرکت میکند. من فکر میکنم عملکرد ما در این دوره در سمت دهی جنبش مردم به چپ و عبور اعتراضات و شعارهای مردم از موسوی و دعواهای بین جناحی نقش به سزائی ایفا کرده است.

اصغر کریمی: چقدر این جریاناتی که خود را چپ میدانند و انقلاب را برسمیت نمیشناسند تلقی شان به خاطر اینستکه درک کلیشه ای از انقلاب دارند. مثلاً اینکه مبارزه واقعی اینست که کارگران اول اعتصاب می کنند و بعد کم کم مبارزه شان سیاسی می شود و یا مردم از همان روز اول خارج از این جناحها و با خواستهای مشروعشان علیه اعدام، برای آزادی بیان می ریزند در خیابان و مبارزه شان توده ای می شود و از همان اول رنگ وبوی جناحی ندارد. چقدر درک این گروهها ناشی از درک کلیشه ای است، شما این مکانیزم را چطور توضیح می دهید؟

حمید تقوائی: ممکن است کسانی اشکالات نظری و فکری هم داشته باشند ولی اختلاف نظر اینجا نیست. کسی یا نیروهایی که خودشان را چپ یا کمونیست میدانند و می گویند این انقلاب نیست و قبول نداریم و شعارهایش آنچه که ما فکر می کنیم نیست و پشتیبانی از جناحی از رژیم و غیره است، به نظر من مشکلشان اینجاست که اصلاً اهل این کار نیستند. مساله واقعی اینست که اصلا انقلاب در نظرات و عملکردشان جائی ندارد. نظرات و راهها و شیوه های دیگری دارند. بهانه اینست که این انقلاب جاری را قبول ندارم چون طبق فرمولهای من اتفاق نیفتاده. خب هیچ وقت طبق فرمول آنها اتفاق نمی افتد! اینها ظاهرا از فرط رادیکال بودن دست به سیا ه و سفید نمی زنند، منزه طلب می شوند و حتی در برابر مردم معترض قرار میگیرند و فراخوان می دهند که بروید خانه، اعتصاب نکنید، خودتان را کنار بکشید و گرنه کشته می دهید و غیره. این برخورد به نظر من از اینجا ناشی نمی شود که به تئوریهایشان و فرمولهایشان عمل نشده، بر عکس به این نوع فرمولها آویزان شده اند که خود را از انقلاب واقعی کنار بکشند. این فرمولها عاریتی است. همین نیروهایی که امروز از فرط رادیکالیسم خانه نشین شده اند، و بد تر از آن در برابر جنبش مردم قرار گرفته اند، کافی بود یک دو خردادی دیگری روی کار بیاید تا هزار و یک نقشه عمل و سناریو برای رسیدن بقدرت و تصرف قدرت سیاسی سر هم کنند و بپرند وسط میدان سیاست. طرح بریزند که چطور از طریق دو خرداد باید رفت در حکومت و رفراندوم کرد و قانون اساسی را تغییر داد و غیره و غیره. همین ها وقتی نیروهای ناسیونالیست و قوم پرست دم مرزها شلوغ می کردند فوری یک تئوری و استراتژی سرهم کردند که چطور می شود با بحران آفرینی در مرزها به قدرت سیاسی نزدیک شد. اینجا دیگر تمام رادیکال نمائی و وسواس تئوریک عاریتی شان را کنار گذاشتند و خیلی عملگرا و دخالتگر شدند. الان خانه نشینی اینان از زور بی چادری است. وقتی توده مردم میلیونی در خیابان هستند اینها کز میکنند و بگوشه ای می خزند اما وقتی حسن نصرالله جلو می افتد گل از گلشان میشکفد و با دست و دلبازی مدال انقلابی و ضد امپریالیستی به سینه اش میزنند! اینها اهل آن کارند، اهل دیپلماسی و پلتیک زدن سرکار استواری در اردوگاه نیروهای ضد انقلاب هستند و نه اهل انقلاب. قدرت سیاسی مسئله اینها هست ولی نه از طریق انقلاب، بلکه از طریق مکانیزم های بالا، جنگ و تخاصمی میان بالائی ها که راه را برای بحران آفرینی در مرزها باز کند و یا قدرت سیاسی را بدامن اپوزیسیونهای مشروع درون رژیمی بیندازد که اینها وسط بپرند و بساط رفراندوم ومجلس موسسانشان را پهن کنند. وقتی مردم در صحنه نیستند هزار و یک فرمول دخالت گری عملی دارند و وقتی مردم می آیند به خیابان فوری می خزند در قالب رادیکال که این انقلاب ما نیست همه بروند خانه! این دیگر کمونیسم، حال با هر تئوری هپروتی ای، نیست؛ عین ارتجاع است، عین ضد انقلاب است. تئوری و مارکسیسم و انقلاب همه به کنار، اگر شما یک نیروی سیاسی شریفی هستید، انساندوست هستید، یک جامعه را می بینید که بلند شده گیرم به دنبال موسوی، گیرم به خاطر اعتراض به تقلب، ولی بلند شده و برای یک خواست برحق و مترقی یک هفته است که می جنگد، کشته داده ، ایستاده، جنگیده، موضع شما چه باید باشد؟ فایده ندارد و اشتباه است و باید رفت خانه؟! کمونیسم پیشکش انساندوستی و آزادیخواهیتان کجا رفته؟ آنقدر گفتند جنبش سرنگونی شکست خورد و جمهوری اسلامی تثبیت شد و حسن نصرالله و حماس مهد کودک میسازد و ضد امپریالیستی است و کمونیسم ضعیف است و غیره که حالا وقتی موج خیزش میلیونی مردم همه این تئوریهای پا در هوا را ( که همان موقع هم برای عدم دخالت در مبارزات مردم سر هم شده بود) در هم می پیچد ناگزیرند بگویند اینها انقلاب نیست، جنگ جناحهاست! خودشان را گول می زنند، سرشان را زیر برف میکنند و می گوئید این جنگ ما نیست! راست هم میگویند. جنگ اینها بحران آفرینی در مرزها و مجاهدتهای دیپلماتیک برای رسیدن به مجلس موسسان و پامنبری خوانی حزب الله است. خیزش توده ای مردم جنگ اینها نیست! خودشان را گول میزنند که گذشته شان و تئوریهای باد کرده تا کنونیشان را نجات بدهند. این رادیکالیسم منزه طلبانه تماما عاریتی است. لازم نیست حتی کسی کمونیست باشد. هرکس بخواهد آن جامعه رها شود، حتی آن جوان آلمانی - که امروز ویدئویش را از کانال جدید نشان می دهیم – می آید با لهجه آلمانی می گوید آزادی برای ایران، نمیتواند بی تفاوت بماند. هیچ انسان آزادیخواهی نمیتواند حتی خودش در خانه بنشیند چه برسد به بقیه هم توصیه کند بخانه بروید! دنیا به شور آمده. حتی روزنامه های دست راستی می گویند رژیم دارد می افتد، می گویند انقلابی در کار است و آنوقت کسی که خودش را کمونیست میداند می گوید این جنگ ما نیست! واقعا رقت آور است.

امر یک کمونیست انقلابی اینست که اولین بروزات طوفان انقلاب را ببیند و به استقبالش برود، از آن حمایت کند حتی اگر مردم اشتباه می کنند با آنها برود برای اینکه راه درست را به آنان نشان بدهد. برای اینکه حرکت مرم را رادیکالیزه کند. هیچ جنبشی را با در خانه بنشینید نمیتوان بجائی رساند. می دانید این تز کی به پیروزی می رسد؟ در صورتیکه مردم به خون کشیده شوند و شکست بخورند، آنوقت صاحبان این نظرات احساس پیروزی خواهند کرد. این جغد جنبش است نه رهبر آن، آیه یأس خوان انقلاب است، منتظر شکست انقلاب است، پیروزی این خط در شکست انقلاب است.

یک نیروی انقلابی مردم را فرامیخواند که متشکل شوید، با خواستهای انسانی و آزادیخواهانه به خیابان بیائید، فریب نخورید. یک کمونیست انقلابی اگر انقلاب ابهام دارد ابهام هایش را برطرف میکند، اگر انقلاب شعارهایش خالص نیست شعارهایش را جلا می دهد، درد و خواست مردم را سیاسی می کند و به شعار سیاسی تبدیل می کند و روی میز می گذارد؛ اگر ضد انقلاب می گوید الله اکبر، می گوید برو پشت بام و بگو جمهوری اسلامی نمی خواهیم، بگو مرگ بر دیکتاتور و جامعه به او جواب می دهد، اگر می خواهند به خاطر کشته شدن ندا یا سی نفر دیگر جامعه را به عزا ببرند و لباس سیاه و سکوت را جا بیاندازند این تمهیدات را خنثی کند و غیره. مکانیزم انقلاب و تبدیل شدن به رهبری انقلاب اینست که در این حرکت موجود و واقعی انسانهای زنده توی خیابان شرکت کنید، تن به طوفان بزنید و بجنگید تا در راس آن قرار بگیرید، رنگ و شعار و پرچم خودتان و هدف استراتژیک خودتان را به اعماق جامعه ببرید، تنها از این طریق است که جامعه میتواند به شما روی آورد و شما را به عنوان رهبر انتخاب کند. کار یک انقلابی مثل کار یک هنرمند و مجسمه سازی است که خمیر را در مقابلش گذاشته اند. هیچ شباهتی به آنچه که ما می خواهیم ندارد ولی ما باید به آن شکل بدهیم. باید به این خمیر شکل داد. این خمیر آماده وحی وحاضر است، این جامعه، جامعه انقلابی است. این جامعه دارد به سی سال محرومیت و فقر و کشتار و غارت و بی حقوقی اعتراض می کند حتی اگر امروز به موسوی زنده باد بگوید - که نمی گوید- حتی اگر بگوید مرگ بر تقلب - که نمی گوید و می گوید مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر خامنه ای- کار من انقلابی این بود که بگویم دردهایت واقعی اند، پرچمت اشتباهی است! دردهای واقعی و خواستهای واقعی ات را پرچم ات کن و روی پای خود بایست، چوبدستی جناحها را کنار بگذار! روی پای خودت بایست و به انسانیت، آزادی ، برابری، رهایی متکی بشو. و این کاری است که ما سالهاست و بخصوص در این دو هفته بطور فشرده و بیست و چهار ساعته مشغول آن هستیم. مردم بیست و چهار ساعته با ما تماس میگیرند و دردشان و خشمشان را با ما و با میلیونها نفر دیگر در میان میگذارند. ما به مردم راه نشان می دهیم، اخبار مبارزاتشان را منتشر میکنیم، می گوئیم مردم رژیم مفلوک است و شما مقتدرید، پیروز می شوید، این باید سیاستتان باشد، این باید شعارهایتان باشد، مواظب این سناریو باشید، این احتمالات را ببینید و بدانید که چطور باید از آنها رد شوید، این پروسه رهبر شدن انقلاب و به پیروزی رساندن انقلاب است.

اصغر کریمی: شما فراخوانی دادید به سوسیالیستها و کمونیستها که به این حزب بپیوندند. این فراخوان چه ربطی به شرایط امروز دارد؟

حمید تقوائی: من به همه رفقا، به همه کسانی که خود را چپ می دانند و واقعاً شریف اند، کسانی که احیانا تئوریهای دیگری دارند، به دنبال خطوط دیگری افتاده اند، یا در رودربایستی سابقه شان مانده اند یا هرچیز دیگر، می گویم این روز، روز این حسابها نیست. ما همه مان عمری را گذاشته ایم برای اینکه چنین انقلاب و تحولاتی اجتماعی و طوفانهایی را ببینیم و در آن دخالت کنیم. اگر نمی خواهید وارد این طوفان شوید و نمی خواهید مردم را به رهایی رهنمود شوید، برای چه اصلاً به خود گفتید فعال سیاسی، فعال کمونیست، چرا حزب درست کردید، چرا دور هم جمع شدید؟ من به تمام کسانی که می خواهند که نقش داشته باشند در زندگی این نسل و یک جامعه هفتاد میلیونی میگویم که امروز وقت این کار فرا رسیده. امروز جای بحثهای تئوریک که آیا این انقلاب است یا سرنگونی است یا حرکت مستقل است یا غیرمستقل است و غیره، الان وقت این حرفها نیست. مردم بلند شده اند دارند هر روزه می جنگند، این مردم نیرویی می خواهند که متشکل شان کند، پرچم رهبری انقلابی و کمونیستی را بلند کند و جامعه را به رهایی رهنمون شود. حزب ما هرچقدر هم امکانات داشته باشد، هنوز احتیاج دارد به فعالین، به کادرها، به کسانی که به این صف بپیوندند. من یک بار دیگر به این فراخوان تأکید می کنم به حزب کمونیست کارگری بپیوندید، امروز روز عمل است، امروز روز دخالت در جامعه و روز به پیروزی رساندن مردم است. هفتاد میلیون مردم آن جامعه به ما احتیاج دارند، دعواها و سوابق و اصطکاک ها را کنار بگذارید، به صف خودتان، به صف حزب کمونیست کارگری بپیوندید.