سیاست غرب در برخورد به جمهوری اسلامی: جایگزینی یا تعدیل؟

آیا دولتهای غربی خواهان جایگزینی جمهوری اسلامی هستند؟ این سئوال را تحولات چند ماهه اخیر نظیر تشدید تحریم اقتصادی و بالاگرفتن گفتمان حمله نظامی و فضای جنگی، تبلیغات رسانه های غربی نظیر بی بی سی فارسی و صدای آمریکا و رادیو فردا حول ناسیونالیسم ایرانی و در بوق کردن زرتشت و کورش و فردوسی و غیره، و تلاشهای تازه ای از جانب نیروهای اپوزیسیون راست برای ارائه نوعی آلترناتیو، در برابر ما قرار میدهد. آیا این تحولات نشانه چرخش سیاست دولتهای غربی از تعدیل و رام کردن حکومت به سمت جایگزینی جمهوری اسلامی است؟ به نظر من چنین نیست. غرب کماکان سیاست تعدیل و رام کردن جمهوری اسلامی در چارچوب سیاستها و انتظارات و توقعات خود را پیش میبرد و این تغییرات صرفا ناظر بر شکل تازه پیشبرد همان سیاست همیشگی بر متن شرایط تازه جهانی و منطقه ای است. این نظر را هم بررسی تحلیلی شرایط و هم واقعیات موجود مورد تایید قرار میدهد.

 

غرب و معضل بحران حکومتی در ایران

از نظر تحلیلی قبل از هر چیز باید گفت بورژوازی - جهانی و بومی- مدتهاست با مساله بحران حکومتی در ایران روبروست - و این بحران امروز بمراتب تشدید شده است. انقلاب 57 در واقع جمهوری اسلامی را هم به دولتهای غربی و هم به بورژوازی ایران تحمیل کرد و امروز این حکومت بیش از هر زمان دیگری به یک معضل بورژوازی تبدیل شده است. با این وجود از لحاظ عملی سیاست دولتهای غربی برای حل این بحران هیچگاه از تغییر و تعدیل جمهوری اسلامی به حکومت مطلوب، و یا لااقل یک حکومت قابل تحمل، برای غرب فراتر نرفته است.

ظاهر و محمل این سیاست- جمهوری اسلامی بعنوان یکی از سه رکن محور شر، حمایتش از القاعده و تروریسم، و در چند سال اخیر پروژه هسته ای - تغییر کرده است اما هدف و مضمون این سیاست همواره رام کردن جمهوری اسلامی بوده است. حتی در اوج رجزخوانیهای دولت آمریکا در دوره بوش و در مقطع حمله به افغانستان و عراق، برخورد دولت آمریکا با جمهوری اسلامی در همین جهت بود. با ناکامی بوشیسم و میلیتاریسم نئوکانی در عراق و افغانستان و روی کار آمدن اوباما خط تعدیل و تغییر تدریجی جمهوری اسلامی - و کلا جنبش اسلام سیاسی- با تاکید و پیگیری بیشتری در دستور هیات حاکمه آمریکا قرار گرفت. فراخوان اوباما به نیروهای اسلامی که "مشت گره کرده تان را باز کنید تا باهم دست بدهیم" در واقع اعلام آمادگی دولت آمریکا برای رسیدن به توافق با نیروهای اسلامی از جمله رژیم حاکم بر ایران بود. اروپای واحد هم در همه این دوره ها همیشه برخوردی مماشات جویانه تر و محافظه کارانه تر از آمریکا به جمهوری اسلامی داشته است. میتوان گفت با روی کار آمدن اوباما در واقع دولت آمریکا به شیوه اروپائی برخورد به ایران نزدیک تر شده است.

آنچه امروز شاهد آن هستیم تشدید فشارها به جمهوری اسلامی برای تن دان به خواستها و انتظارات دول غربی است. زمینه این تشدید فشارها را اساسا انقلابات منطقه و حاشیه ای شدن نیروهائی نطیر حماس و حزب الله و بویِژه تضعیف موقعیت جمهوری اسلامی در معادلات منطقه ای فراهم آورده است. این شرایط در عین حال دولتهای غربی را در تلاشهایشان برای متعادل کردن جمهوری اسلامی مصر تر کرده است. بحران حکومتی بورژوازی در ایران با تحولات اخیر ( بحران اقتصادی و انقلابات منطقه و جنبش ضد کاپیتالیستی در خود غرب و غیره) بمراتب تشدید شده است و دولتهای غربی ناگزیرند به سرعت و تا آتش انقلاب به ایران سرایت نکرده فکری بحال این مساله بکنند. در واقع در دوره حاضر فاکتور انقلاب و خیابان در سیاست، بخصوص در جغرافیای سیاسی خاورمیانه و کشورهای از نظر سیاسی و جغرافیائی نزدیک به ایران و رژیم حاکم بر ایران، نقش تعیین کننده ای پیدا کرده است و همین فاکتور است که سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی را در چشم انداز قرار میدهد و در نتیجه مساله تعدیل و رام کردن جمهوری اسلامی را به امر مبرم و عاجل دولتهای غربی بدل میکند.

 

خطر انقلاب و سیاست "حداقل تغییر"

باید توجه داشت که سیاست جایگزینسازی دول غربی در قبال مصر و لیبی - و امروز سوریه- بر خلاف دوره جنگ عراق و افغانستان، بهیچوجه ناشی از ابتکار عمل دولت آمریکا و متحدین اروپائی اش و یک اقدام تعرضی برای کوبیدن میخ هژمونی آمریکا در دنیای پساشوروی نبود، بلکه بر عکس یک سیاست کاملا تدافعی و از سر ناچاری بود برای مهار و کنترل وضعیتی که این انقلابات به دولتهای غربی تحمیل کرده بودند. رضایت دادن به برکناری حسنی مبارک، حمله به لیبی و امروز مقابله با بشار اسد - که هنوز به مرحله "باید برود" نرسیده است- همه سیاستهائی بود برای از سرگذراندن بحران ناشی از خیزش توده های مردم با حداقل تغییرات ممکن. بدون این انقلابها نه هیچ دولت وحزب حاکمی در آمریکا و اروپا بفکر برکناری بن علی و حسنی مبارک و قذافی میافتاد و نه حتی از حمایت از این رژیمها دست میکشید. سیاست غرب در رابطه با این انقلابات - بجلو راندن ارتش در مصر و شورای بنغازی در لیبی و تلاش برای سرهم کردن الترناتیو ارتشی در سوریه- در واقع نمونه های مشخص سیاست "از سر گذراندن بحران با حداقل تغییرات ممکن" است. واضح است که بدون چنین بحرانی - یعنی انقلابات توده ای علیه دیکتاتورها- کل این سیاست جایگزین و الترناتیو سازی نیز تماما موضوعیت خود را از دست میدهد.

تا آنجا که به وضعیت ایران و جمهوری اسلامی مربوط میشود در حال حاضر چنین انقلابی در ایران در جریان نیست و بنابرین شبیه سازی بین وضعیت لیبی و مصر با ایران - که بویژه نیروهای اپوزیسیون راست خیلی به آن علاقمندند- اساسا محلی از اعراب ندارد. بر عکس، تجربه انقلابات منطقه دول غربی را در برخورد به جمهوری اسلامی محتاط تر و دست به عصا تر کرده است. غرب میداند که انقلابات منطقه میتوانند الهام بخش یک جنبش انقلابی وسیع و رادیکال در ایران باشند و در این شرایط هر نوع موضعگیری دولتهای غربی که نشانه ای از براندازی و جایگزینی جمهوری اسلامی داشته باشد میتواند منفذی برای سر بلند کردن انقلاب باشد. حتی در برخورد به انقلاب مصر و لیبی نیز دول غربی بسیار با تانی و بعد از آزمایش همه راههای ممکن و وقتی انقلاب دیگر واقعا راه پس و پیشی برای آنها بجا نگذاشت به سیاست "باید برود" روی آوردند. کما اینکه امروز در مورد سوریه نیز بعد از حدود یکسال آز آغاز خیزش انقلابی هنوز مشغول سنجیدن اوضاع و یافتن راهی برای سربراه کردن بشار اسد هستند. این حساسیت و نگرانی دولتهای غربی بویژه در مورد ایران بسیار بیشتر از کشورهای دیگر منطقه است. غرب میداند که مبارزات کارگری و موقعیت چپ در جامعه ایران و همچنین جنبشهای اعتراضی رادیکال نه تنها علیه حکومت موجود بلکه علیه سلطه مذهب و علیه تبعیض به زنان و علیه مجازات اعدام و بیحقوقی کودک و غیره در ایران بسیار گسترده تر و فعال تر از کشورهائی نظیر تونس و مصر و لیبی و سوریه است و لذا برای دولتهای غربی و کل بورژوازی مهار انقلابی که در ایران سر بلند کند بسیار مشکل تر از مورد تونس و مصر و لیبی خواهد بود. ما فی الحال شاهد این سیاست محتاطانه دولتهای غربی در برخورد به خیزش انقلابی ۸۸ در ایران بوده ایم و اگر این دولتها درسی از تجربه لیبی و بویژه مصر گرفته باشند اینست که باید در قبال انقلاب بعدی در ایران محتاط تر و محافظه کارانه تر عمل کنند. ولی در هر حال اصل "از سر گذراندن بحران با حداقل تغییرات ممکن" در مورد برخورد غرب به جمهوری اسلامی نیز صادق است. سر بلند کردن انقلاب حتما حدنصاب این " حداقل تغییرات" را بالا خواهد برد اما امروز و مادام که "خطر" بالقوه انقلاب به یک امر بالفعل تبدیل نشده است - و دقیقا برای اینکه چنین نشود- دولتهای غربی نه تنها به هیچ نوع سیاست ناظر بر جایگزینی رژیم اسلامی در ایران نزدیک نمیشوند بلکه بدلایلی که گفته شد مصرانه تر از قبل سیاست تعدیل و رام کردن جمهوری اسلامی را پی میگیرند.

 

سیاست قدیم بر متن شرایط جدید

تغییراتی که در سیاست غرب شاهد آن هستیم - و در ابتدای مقاله اشاره شد- همه در جهت تشدید فشار برای بر سر میز مذاکره کشاندن جمهوری اسلامی از موضع قدرت و نهایتا رام کردن آن در چارچوب شرایط و انتظارات دول غربی است. از یکسو بعد از انقلاب ۸۸ دعوا و کشمکش میان باندهای حکومتی بویژه احمدی نژاد و خامنه ای بالاگرفته و حاد تر از از هر دوره ای شده است و از سوی دیگر انقلابات منطقه جنبش اسلام سیاسی و بویژه موقعیت جمهوری اسلامی در منطقه را بیش از پیش تضعیف و حاشیه ای کرده است. دولتها غربی در صدد هستند که از این شرایط برای به عقب راندن و تعدیل حکومت اسلامی استفاده کنند. تشدید تحریمهای اقتصادی و بالا گرفتن گفتمان جنگ همه اهرمهای فشاری است برای هرس کردن جمهوری اسلامی از ضد آمریکائی گری، متوقف کردن پروژه هسته ای رژیم و دست کشیدنش از حمایت نیروهای اسلامی در منطقه؛ که در این مورد آخر موضعگیریها اخیر حزب الله و حماس مبنی بر دوری گزیدن از جمهوری اسلامی و همچنین از سوریه و حکومت بشار اسد، دولتهای غربی را به موفقیت سیاستشان امیدوارتر میکند.

در مورد کوبیدن بر طبل ناسیونالیسم عظمت طلب ایرانی و کورش و زرتشت پناهی اخیر مدیای فارسی زبان نظیر بی بی سی و صدای امریکا نیز باید گفت که حتی این نوع تبلیغات و کلا دمیدن در بوق ناسیونالیسم ایرانی، که از مدتها قبل از مدیای غربی خود احمدی نژاد و معاونش رحیم مشائی عامل آن بوده اند، حرکتی است برای نوعی اعمال فشار ایدئولوژیک و دگر دیسی جمهوری اسلامی به یک حکومت قابل قبول تر برای بورژوازی ایران و جهان. اظهار لحیه های ناسیونالیستی احمدی نژاد و دار ودسته اش نیز در واقع نوعی اعلام آمادگی برای این دگر دیسی از درون خود حکومت است.

با توجه به این نکات باید گفت که سیاست دولتهای غربی نه تنها به سمت جایگزینی جمهوری اسلامی در حال تغییر نیست بلکه بر عکس ناظر بر عجله و مبرمیت بیشتری برای تعدیل و رام کردن جمهوری اسلامی، و اعمال فشارهای بیشتری بر حکومت اسلامی در این جهت است.

 

جایگاه تهدیدات جنگی در سیاست غرب

مراجعه به واقعیات و فاکتها ر این نتیجه گیری فوق صحه میگذارد. جایگزینی جمهوری اسلامی بوسیله غرب میباید قبل از هر چیز در اقدامات معینی برای تغییر رژیم و یا، به اصطلاح رایج از دوره جنگ عراق، "رژیم چنج" خود را نشان میداد. اقداماتی نظیر جنگ و کودتا که بتواند به تغییر رژیم از بالا و بدون دخالت توده مردم منجر بشود. حمله نظامی که گفتمانش در دوره اخیر بالاگرفته ظاهرا محتمل ترین اقدام برای رژیم چنج در ایران است اما علیرغم هیاهوهای جنگی - که با فاکتور بالا بردن فشار برای به ساز کشاندن جمهوری اسلامی کاملا قابل توضیح است- دولت آمریکا عملا نشان داده است که لاقل در شرایط حاضر و تا اطلاع ثانوی خواهان روآوری به این " آخرین گزینه" نیست. پاسخ منفی رسمی و اعلام شده اوباما و هیات حاکمه آمریکا به نتانیاهو که در اوایل ماه گذشته با پیشنهاد حمله نظامی به ایران و جلب حمایت امریکا برای آن به واشنگتن رفته بود یک نمونه گویای عدم تمایل دولت آمریکا به حمله نظامی به ایران لاقل در شرایط حاضر است. پاسخی که باعث امتنان خاطر خامنه ای شد. از همان آغاز بالا گرفتن گفتان حمله به ایران در پنچ ماه قبل ما اعلام کردیم که احتمال حمله نظامی گرچه تماما منتفی نیست اما بسیار ضعیف تر از گذشته - از دوره ماقبل انقلابات در منطقه - است و واقعیت این نظر را کاملا تایید کرده است. باید توجه داشت که یک علت جلب توافق روسیه و چین و حتی اتحادیه اروپا به تشدید تحریمهای اقتصادی علیه جمهوری اسلامی انصراف از حمله نظامی - لااقل در دوره عملی کردن این تحریمها- بود و اوباما نیز در جواب نتانیاهو به همین عامل اشاره کرد که تحریمهای اقتصادی موثر واقع شده و باید منتظر نتیجه آن نشست. بنابرین گفتمان جایگزینی بدون ممکن ترین اهرم این سیاست - یعنی حمله نظامی- حتی اگر اتخاذ و اعلام شود معنای عملی ای بجز اعمال فشار برای به عقب راندن طرف مقابل ندارد و نباید و نمیتواند به چیز بیشتری تعبیر بشود.

اما در مورد ایران حتی حرف و بحثی هم از جایگزینی رژیم و یا برکناری خامنه ای - با و یا بدون جنگ- در کار نیست. نه دولت آمریکا و نه هیچ دولت و مقام رسمی حکومتی دیگری تا امروز موضعی نگرفته اند که حتی دورادور به موضعی که این دولتها علیه مبارک و قذافی اتخاذ کردند شبیه باشد. نه حرفی از "بهترست برود" در میان است و نه حرفی از حمایت از نیروهای مخالف و نه اخطار و التیماتوم و غیره درمورد اصلاحات حکومتی و تغییر رویه دیکتاتور. گفتمان دولتهای غربی تماما بر سر پروژه هسته ای متمرکز شده است و نفس برجسته کردن این مساله معنائی جز این ندارد که ما دعوائی با حکومت و یا رهبر حکومت و غیره نداریم بلکه به سیاست معینی معترض هستیم و با دست کشیدن رژیم اسلامی از این سیاست مشکل ما هم حل خواهد شد. بعبارت دیگر مساله اساسا نه در چارچوب جایگزینی بلکه در چارچوب تغییر یک سیاست معین حکومت موجود مطرح و برجسته شده است. حتی آنان که خواهان حمله نظامی هستند از کوبیدن پایگاههای اتمی و گوشمالی حکومت اسلامی - سناریوئی نظیر حمله اول به عراق در دوره بوش پدر - صحبت میکنند و نه حمله برای براندازی - شبیه به سیاستی که در حمله دوم به عراق به پیش برده شد. البته از نظر حزب ما و توده مردم ایران هر نوع حمله نظامی یک فاجعه انسانی و سیاسی خواهد بود که باید با تمام قوا در برابر آن ایستاد اما در چارچوب بررسی سیاست غرب در قبال جمهوری اسلامی این مطرح کردن گفتمان جنگ در قالب متوقف کردن سیاست اتمی رژیم به معنی رضایت دان به همین رژیم منهای پروژه هسته ای است.

بنابرین علاوه بر تحلیل و ارزیابی، فاکتهای سیاسی و مواضع اعلام شده دولتهای غربی نیز بیانگرهیچ نشانی از سمت گیری غرب در جهت جایگزینی حکومت اسلامی نیست. آنچه شاهد هستیم صرفا تکاپوهای نیروهای راست اپوزیسیون است که وضعیت ایران را با مصر و لیبی و سوریه، و مواضع دول غربی در قبال ایران را با سناریوهائی که این دولتها در انقلابات منطقه دنبال کردند، اشتباه گرفته اند و به دل خودشان وعده تبدیل شدن به آلترناتیو مورد توجه غرب داده اند. شبیه همان حالتی که در دوره حمله به عراق و امید به ایفای نقش چلبی ایران به این نیروها دست داد و البته زود به عرق نشست.

 

آلترناتیو مردم : سرنگونی انقلابی رژیم

در خاتمه لازمست به این نکته نیز اشاره کنم که شرایط حاضر بطور واقعی مساله سرنگونی و جایگزینی جمهوری اسلامی را به صدر مسائل سیاسی در ایران رانده است، اما نه در چارچوب رابطه غرب با جمهوری اسلامی و سناریوهای تغییر و تبدیل رژیم از بالای سر مردم بلکه بر عکس در برابر این نوع سناریوها و در چارچوب انقلاب و سرنگونی انقلابی رژیم اسلامی. سیاستهای دول غربی از تحریم اقتصادی گرفته تا خط و نشانهای جنگی و تا حمله احتمالی نظامی و یا هر نوع دخالتگری دیگر با هر هدفی که صورت بگیرد تماما در مقابل تنها راه ممکن و مطلوب و انسانی خلاصی از شر جمهوری اسلامی، یعنی انقلاب، قرار میگیرد و این واقعیتی است که انقلابات اخیر در منطقه بر همه روشن کرده است. تجربه این انقلابات، هم از نظر بازتاب و تاثیراتش در صفوف دول غربی و جبهه ضد انقلاب و هم اثباتا از نقطه نظر شکل و شیوه های مبارزه برای جبهه انقلاب و توده مردم در ایران درسهای آموزنده ای دارد. نیروهای راست در هر حال مجازند تعابیر و نتایج باب طبع خود را از این تجربه بگیرند، اما برای چپ انقلابی و مشخصا حزب ما مساله بر سر سرنگونی جمهوری اسلامی به شیوه ایست که هیچ منفذی برای دخالتگری دولتهای غربی در جهت مهار و قیچی کردن انقلاب و آلترناتیوسازیهائی شبیه دولت طنطاوی و شورای بنغازی در ایران باقی نگذارد. وزنه چپ وکمونیسم، و رادیکالیسم و وسعت مبارزات کارگری در ایران و همچنین جنبشهای اعتراضی نظیر جنبش ضد اسلامی و جنبش ضد اعدام و جنبش آزادی زن و غیره کاملا این امکان را فراهم میکند که انقلاب آتی در ایران تا تعیین تکلیف کامل با حکومت اسلامی و خلع ید سیاسی از کل بورژوازی به پیش برود.

٤ آوریل ٢۰١٢