لنین، آزادیهای سیاسی و تجربه شوروی

توضیح سردبیر نشریه کمونیسم کارگری

مقاله ای که ملاحظه میکنید به قلم حمید تقوائی است و برای چاپ در شماره ۲ نشریه کمونیسم کارگری، نشریه تئوریک-سیاسی حزب کمونیست کارگری تدوین شده است. کمونیسم کارگری به زودی منتشر خواهد شد اما به خاطر اینکه درمقطع سالگرد انقلاب اکتبر قرار داریم و موضوع این مطلب مستقیما بررسی جوانب مهمی از تجربه انقلاب اکتبر از جمله نقش و جایگاه لنین، مسئله آزادیهای سیاسی، انسانگرایی کمونیسم و ... است، ترجیح داده شد جلوتر منتشر شود اگر چه به عنوان یکی از مقالات شماره ۲، جایش در نشریه محفوظ است.

محسن ابراهیمی

۸ نوامبر ۲۰۱۰

***

نشریه کمونیسم کارگری شماره ۲

توضیح: در ماه سپتامبر در انجمن مارکس سمیناری با همین عنوان داشتم که فیلم ویدئوئی آن نیز منتشر شد. مضمون و محتوای این نوشته همانست اما متن کتبی آن سمینار نیست. بحث کلا موجزتر و فشرده تر شده و نکات تازه ای نیز به آن افزوده شده است.

زمینه و علت پرداختن به این موضوع ، چه در انجمن مارکس و چه در این نوشته، بحث و مناظره ای است که از چندی قبل حول برخورد لنین به آزادیهای بیقید و شرط و مجازات اعدام و جایگاه آن در تجربه شوروی در گرفته و در سایت روزنه و برخی سایتهای دیگرمنعکس شده است. اما قصد و انگیزه من صرفا دخالت در این پلمیک نیست بلکه پرداختن به موضوعات پایه ای است که میتواند در این قالب و چارچوب مورد تحلیل و بررسی قرار بگیرد و یک بار دیگر ویژگی کمونیسم کارگری در تمایز از شاخه های دیگر کمونیسم را در برخورد به مسائل و مقولاتی نظیر لنینیسم، آزادیهای سیاسی و رابطه آن با برابری و کلا رهائی انسان، تجربه شوروی و زمینه های عینی و سیاسی شکست انقلاب اکتبر و همچنین بخصوص متدولوژی مارکسیستی در برخورد به این موضوعات طرح کند و توضیح بدهد. البته بحث و ابراز نظر در مورد هیچ یک از این مسائل برای کمونیسم کارگری امر تازه ای نیست اما لازم است هر از چندی نظرات و مبانی فکری کمونیسم کارگری را بر متن شرایط تازه مورد بحث و بررسی و تاکید مجدد قرار داد و مناظره اخیر حول موضوع لنین و آزادی، فرصت و بهانه مناسبی برای این کار فراهم میکند.

 

صورت مساله: لنین و ترور سرخ

محور بحثهای اخیر در مورد لنین سیاست بلشویکها در دوره جنگهای داخلی در برخورد به نیروهای ضد انقلاب است. سیاستی که خود بلشویکها آنرا "ترور سرخ" مینامیدند و بهمین عنوان در نوشته های آن دوره و بعدا در تاریخنویسی مربوط به آن دوره مطرح شده است. گفته میشود در این دوره لنین دستور اعدام صادر کرده است و بنابر این با اعدام مخالف نبوده. و یا نشریاتی را بسته و فعالیت سیاسی احزابی را ممنوع کرده و بنابراین موافق آزادیهای سیاسی نبوده و درک مغشوشی از آزادی داشته است و غیره.

لنین و بلشویسم و در حقیقت کل جنبش کمونیستی در آن دوره ضعفها و کمبودهای معینی داشته اند - که بعدا به آن میپردازم - اما طرح مساله بعنوان درک مغشوش لنین از آزادی به نظر من نقدی سطحی و تنزل گرایانه و غیر واقعی از مساله است. بخصوص وقتی چنین نتیجه گرفته میشود که ریشه استالینیسم و شکست تجربه شوروی همین درک غلط لنین از آزادیها بوده است، این دیگر عین متافیزیسم است و هیچ سنخیتی با تحلیل و متد مارکسیستی در بررسی تحولات تاریخی ندارد.

اولین اشکال این متد برخورد به لنین و تجربه شوروی اینست که دوره جنگهای داخلی را با دوره تثبیت دولت شوروی اشتباه میگیرد و عملکرد لنین و بلشویکها در این دوره را بحساب سیاستهای یک دولت جا افتاده و تثبیت شده میگذارد و قضاوت میکند. ترور سرخ سیاست یک دولت تثبیت شده در یک شرایط متعارف نبود چون نه چنین دولتی اساسا هنوز شکل گرفته بود و نه جامعه در شرایط متعارفی به سر میبرد. قیام اکتبر قدرت را از دست بورژوازی خارج کرد اما این تازه آغاز یک جنگ طولانی بین نیروهای سفید ( نیروهای بورژوازی داخلی با کمک های بیدریغ سیاسی و نظامی بیش از بیست دولت از جمله انگلیس و فرانسه و آمریکا و ژاپن) با نیروهای سرخ بود که حدود شش سال بطول انجامید. بعبارت دیگر انقلاب با قیام اکتبر خاتمه نیافت بلکه در شکل یک جنگ تمام عیار و سراسری که بورژوازی و نیروهای ارتجاعی داخلی و بین المللی به بلشویکها تحمیل کردند ادامه یافت. قیام اکتبر نه پایان انقلاب بلکه آغاز آن بود. بورژوازی روسیه و نیروهای ارتجاعی با پشتیبانی بورژوازی جهانی با تمام قوا و با توحش تمام در سراسر روسیه به جنگ با انقلابیون و دولت نوپای آنان برخاست و در برابر این توحش سازمان یافته بود که بلشویکها به سیاست ارعاب و سرکوب ضد انقلاب، به ترور سرخ، روی آوردند.

این موضوع که آیا ترور سرخ اجتناب ناپذیر بود و آیا راههای دیگری برای شکست مقاومت مسلحانه بورژوازی وجود داشت یا خیر میتواند کاملا بحث معتبری باشد- پائین تر به این مساله میپردازم- اما تحلیل و ارزیابی ما هر چه باشد این روشن است که مساله به موضع لنین در قبال اعدام و یا نظرش در مورد آزادی و غیره ربط چندانی ندارد. بحث بر سر "مجازات اعدام" و یا "آزادیهای سیاسی" به نحوی که در قوانین یک جامعه و عملکرد یک دولت در اداره یک جامعه میتواند مورد بررسی قرار بگیرد نیست. مساله را باید بر متن شرایط واقعی آن دوره قرار داد و بررسی کرد. موضوع واقعی تاکتیک یک حزب انقلابی تازه بقدرت رسیده برای درهم شکستن مقاومت ضد انقلاب در یک جنگ سراسری و بیرحمانه است که به او تحمیل کرده اند. این چارچوب واقعی بحث است و باید در همین چارچوب سیاست ترور سرخ مورد نقد و بررسی قرار بگیرد و درست یا اشتباه بودن آن نشان داده بشود. هر نوع طرح موضوع در قالب مجازات اعدام و یا سیاست بلشویکها در قبال آزادیهای سیاسی و غیره اساسا متدی ذهنی و به نظر من سطحی و تنزل گرایانه است، صورت مساله را درست تعریف نمیکند و لذا به نتیجه درست و معتبر و درس آموزی نیز نمیتواند برسد.

نکته دوم در نقد این روش ذهنی گرایانه اینست که رویدادها و تحولات تاریخی را با درک و نظرات شخصیت های درگیر و موثر در این تحولات توضیح میدهد. لنین به ترور سرخ دست زد چون "مخالف اعدام و سرکوب آزادیها نبود"، چون "درک مغشوشی از آزادی داشت" و غیره! اگر این شیوه را به دیگر رویدادهای تاریخی بسط بدهیم باید به این نتیجه برسیم که مثلا هیتلر جنگ دوم را آغاز کرد چون درک مغشوشی از صلح داشت و یا ترومن در انتهای جنگ دوم صدها هزار نفر را در هیروشیما و ناکازاکی با بمب اتمی به آتش کشید چون درک مغشوشی از کشتار جمعی آدمهای بیگناه داشت! البته هیتلر و ترومن از هیچ نظر قابل مقایسه با لنین نیستند اما در مثل مناقشه نیست. نکته ای که میخواهم روشن کنم اینست که متد توضیح عملکرد سیاستمداران و شخصیتهای تاریخی بر مبنای درک و اعتقادات و نظراتشان نه تنها در مورد لنین و تجربه شوروی بلکه در هر مورد دیگری نیز از اساس غلط و ذهنی و سطحی است.

حتی تاریخ نویسان و سیاستمداران کمی عمیق بورژوازی نیز عملکرد شخصیتها و تحولات تاریخی را چنین سطحی توضیح نمیدهند. اینکه مثلا جنگهای جهانی اول و دوم بر سر تقسیم مجدد جهان بود و نه اشتباهات و کمبود های نظری رهبران سیاسی آن دوره، و یا اینکه کاربرد بمب اتمی بخاطر تثبیت قدرت و هژمونی دولت و طبقه حاکمه آمریکا در دنیای بعد از جنگ دوم - بخصوص در رقابت با قطب شوروی - بود و نه ذهن معلول ترومن، نظریاتی است که مورد قبول نه تنها مارکسیستها بلکه همه تحلیلگران و تاریخنویسانی است که سعی کرده اند کمی عمیق شوند و شرایط و زمینه های سیاسی اقتصادی را در تصمیمگیری و عملکرد احزاب و شخصیتهای تاریخی بحساب بیاورند. شخصیتها حتما در شکل دادن به تحولات تاریخی نقش دارند- و در این مورد پائین تر توضیح خوهم داد- اما این نقش هر اندازه هم مهم و تعیین کننده باشد نمیتواند از چارچوب شرایط و ملزومات هر دوره فراتر برود.

حتی درک و باورهای رهبران سیاسی انعکاس شرایط و ملزومات عینی است که در هر دوره چنین نظرات و باورهائی را طلب میکند. به این نکته نیز بیشتر خواهم پرداخت.

و بالاخره نکته سوم که بیشتر به قضاوت اخلاقی و حقوقی لنین مربوط میشود قضاوت تصمیمات و عملکردهای وی بر مبنای معیارها و ارزشهای امروز است. ارزیابی و قضاوت شخصیتهای تاریخی - سیاسی و هنری و علمی و غیره- تنها در چارچوب شرایط دوره آنها موضوعیت دارد. گذشته را میتوان و حتما باید با درک و تلقی و تئوریهای امروز تحلیل و بررسی کرد اما قضاوت شخصیتها و حتی احزاب و جنبشها در گذشته بر مبنای نظرات و ارزشها و معیارهائی که امروز به آن رسیده ایم - یا پیشرو ترین بخش جامعه به آن رسیده است- شیوه نادرستی است. جنگهای دوران باستان و یا قرون وسطی را حتما باید با تئوری و بینش و نظرات مارکسیستی و ماتریالیسم دیالکتیک- یعنی آخرین نظریات و تئوریهای علمی ای که بشریت امروز به آن دست یافته است- تحلیل کرد و توضیح داد اما قضاوت اسپارتاکوس و اسکندر و چنگیز و شاه عباس و یا جنبش سربداران و جنبش چارتیستها و اعتقادات و نقاط ضعف و قوتشان بر مبنای معیارها و ارزشهای امروزی پوچ و بی معنی است. نظرات و عملکرد شخصیتهای تاریخی را باید در چارچوب دوره خودشان قضاوت کرد. مترقی یا ارتجاعی بودن در سیاست و هنر و فرهنگ گر چه در تمام طول تاریخ مبنا و پایه یکسانی دارد - دفاع از توده مردم و محرومین در برابر دفاع از حکومتها و طبقات حاکمه - اما معیارها و دامنه آن یکسان و ثابت نیست. ارتجاع و ترقیخواهی در هر دوره مضمون و معنای مشخصی دارد و بازتاب محدوده و سقف مشخص تاریخی همان دوره است. در یک سطح عمومی میتوان گفت که در طول تاریخ با پیشرفت تمدن و جامعه بشری معیارها و ارزشهای ما در رابطه با آزادی و دیکتاتوری و برابری و تبعیض و کلا ترقیخواهی و ارتجاع نیز تعمیق شده و بسط یافته است. بعنوان مثال امروز دفاع از حقوق همجنسگرایان، "گی و لزبین" ها، یک شرط ابتدائی مترقی بودن و یک وجه تمایز میان نیروهای مترقی و پیشرو با نیروهای ارتجاعی و محافظه کار است. اما پنجاه سال قبل چنین نبود. در مورد ارزشهائی نظیر حفظ محیط زیست و یا حقوق حیوانات نیز همین امر صادق است. نمیتوان به نقد و قضاوت یک مارکسیست و حتی جنبش کمونیستی در اوایل قرن بیست نشست به این خاطر که مثلا در مورد "گی" ها عقاید امروز ما را نداشته است و یا امرش دفاع از محیط زیست و یا حقوق حیوانات نبوده است. این ارزشها دستاورد تمدن امروزی است - که از جمله بخاطر مبارزه مارکسیستها در یک قرن اخیر حاصل شده است- و به همین دلیل نمیتوان آنها را به دورانی نسبت داد که هنوز اجتماعا تمدن بشری - یا بعبارت دقیقتر مبارزه طبقاتی- به حد امروزی رشد نکرده و انکشاف نیافته بوده است. نمیتوان از تاریخ سبقت گرفت.

 

جنبش کمونیستی و جنبش علیه اعدام

در مورد مساله اعدام که موضوع بحث ما است نیز دقیقا همین امر صادق است. گرچه مخالفت با اعدام سابقه دیرینه ای دارد ( در ژاپن از اویل قرن نهم تا نیمه قرن دوازدهم اعدام ممنوع بود) اما جنبش علیه اعدام بعنوان یک جنبش سیاسی - اجتماعی و ممنوعیت اعدام در بسیاری از کشورها محصول پنجاه سال اخیر است. در بیش از نود درصد کشورهائی که مجازات اعدام در آنها ممنوع است لغو اعدام در دوره بعد از جنگ جهانی دوم صورت گرفته است. در بسیاری از این کشورها ابتدا اعدام برای شرایط استتثنائی نظیر جنگ حفظ و مجاز شمرده میشده و هنوز هم در تعدادی از کشورهای لغو کننده مجازات اعدام این مجازات در شرایط استثنائی جنگ مجاز شمرده میشود.

جنبش علیه اعدام نیز گرچه سابقه اش به قرن هجده میرسد اما تنها از نیمه قرن بیستم بعنوان یک حرکت سیاسی- اجتماعی موثر نیرو میگیرد. بسیاری از سازمانها و کمپینهای جهانی علیه اعدام محصول نیمه دوم قرن بیستم هستند. فعالیت سازمانهائی نظیر عفو بین الملل علیه اعدام، و یا ائتلاف جهانی علیه اعدام، تنها سابقه ای چند دهساله دارند. جنبش علیه اعدام ( و کلا مذموم و ضد انسانی شمرده شدن اعدام در افکارعمومی) امر نسبتا متاخری است و کلا جنبش اجتماعی و حتی فکری - فرهنگی علیه اعدام تا نیمه دوم قرن بیست از دامنه و قدرتی بسیار محدودتر و ضعیف تر از امروز برخوردار بود . این واقعیت از جمله در این امر خود را نشان میدهد که در اعلامیه جهانی حقوق بشر - مصوب سازمان ملل در دسامبر ۱۹۴۸- اعدام ممنوع اعلام نشده است.

مشخصا در برخورد جنبش کمونیستی به مساله اعدام نیز این متاخر بودن مساله بچشم میخورد. تا آنجا که به شاخه های مختلف کمونیسم غیرکارگری مربوط میشود ( مائوئیسم، چریکیسم، کمونیسم روسی و غیره) مخالفت با اعدام هیچگاه در سنت آنها نبوده است و هنوز هم نیست. هنوز هم سازمانها و جریانهای کمونیسم سنتی (سازمانهائی نظیر اقلیت و یا حزب توفان) مخالفت اصولی و عمومی با اعدام را امری لیبرالی میدانند. برای این شاخه های کمونیسم غیر کارگری اعدام ضد خلق و یا اعدام ضد انقلابیون امری کاملا مجاز و حتی لازم است. ( برای شاخه مائوئیستی تز آزادی برای خلق و سرکوب برای ضد خلق چارچوب عمومی این برخورد با اعدام را تشکیل میدهد). این گرایشها اساسا بعد از شکست انقلاب اکتبر در شوروی رواج یافتند و در مضمون و اهداف خود جنبشهائی برای استقلال و صنعتگرائی و رفرمهای بورژوائی بودند.

در جنبش کمونیستی قرن نوزده که بلشویسم ادامه آن بود نیز مخالفت و مبارزه با مجازات اعدام جایگاه چندانی نداشت. گرچه مارکس نوشته روشن و عمیقی علیه اعدام دارد - مقاله ای که در فوریه ۱۸٥۳ در روزنامه نیویورک دیلی تریبون درج شده و خود مارکس بیشتر آنرا فلسفی میداند تا سیاسی- اما از نظر سیاسی مخالفت با مجازات اعدام و مبارزه علیه اعدام در دستور عملی کمونیستهای آن دوره نیست و در اسناد و پلاتفرم مبارزاتی آنها ( در مانیفست کمونیست، مصوبات انترناسیونال اول و دوم وسوم، برنامه احزاب سوسیال دموکرات و بلشویکها و کلا ادبیات چپ تا نیمه دوم قرن بیست) خواست لغو مجازات اعدام جائی ندارد. کلا سنت جنبش کمونیستی در آن دوره را میتوان ادامه سنت انقلاب کبیر فرانسه در قبال اعدام دانست. بلشویکها نیز مانند ژاکوبنها اعدام ضد انقلابیون بعنوان وجهی از سرکوب ضد انقلاب بعد از بقدرت رسیدن را مجاز میدانند و ترور سرخ در دوره جنگ داخلی بوسیله بلشویکها همانند ترور ضد انقلابیون بوسیله روبسپیر و یارانش در انقلاب کبیر فرانسه یک امر گریز ناپذیر و مجاز برای تثبیت قدرت انقلابیون محسوب میشود. بعبارت دیگر برای جنبش کمونیستی آن زمان مجازات اعدام در چارچوب سرکوب مقاومتهای ضد انقلاب در برابر دولت انقلابی تازه بقدرت رسیده مجاز و حتی لازم شمرده میشود و بلشویکها نیز دقیقا از چنین دیدگاهی ترور سرخ را علیه نیروهای سفید سازمان میدهند.

جنبه دیگر مساله تا آنجا که به سیاست ترور سرخ مربوط میشود اینست که بعد از قیام اکتبر بورژوازی داخلی به پشتیبانی و کمکهای بیدریغ بورژوازی جهانی یورش سراسری و بیرحمانه ای را به دولت تازه پا گرفته در روسیه شوروی آغاز کرد. از لحاظ اقتصادی نیز قحطی و کمبود آذوقه - که در اثر احتکار که عمدتا موژیکها عامل آن بودند وضع بسیار وخیمی را در کل کشور روسیه بوجود آورده بود- انقلابیون را تحت فشار قرار داده بود و تاکتیک ترور سرخ در واقع پاسخ و عکس العمل یک دولت انقلابی نوپا به تعرض همه جانبه بورژوازی و نیروهای ضد انقلاب داخلی و جهانی بود. ترور سرخ پاسخ و عکس العملی به ترور سفید بود و نه یک نوع تائید مجازات اعدام در یک حالت غیر جنگی و متعارف جامعه.

امروز کمونیسم کارگری اعدام را قتل عمد دولتی میداند و بطور اصولی و بی قید شرط در هر شرایطی با آن مخالف است و این نشانه رشد و ارتقای جنبش کمونیستی است. اما این حاصل تفکر و تعمق و یک کشف و شهود ذهنی و نظری کمونیستها نیست. این بیانگر سطح رشد جنبش کمونیسم کارگری بمثابه یک جریان اجتماعی و در پراتیک اجتماعی است. همانطور که بیمه بیکاری و درمانی و بهداشت و تحصیل رایگان و برسمیت شناسی حقوق معینی برای خردسالان و کهنسالان و کلا ایده دولت رفاه در نهایت یک نتیجه و بازتاب پیشرویهای عملی جنبش کمونیسم کارگری ( از جمله پیروزی انقلاب اکتبر) است موقعیت امروزی جنبش علیه اعدام نیز یک نتیجه دیگر این پیشرویها است. امروز کل فرهنگ عمومی و تمدن - و در واقع باید گفت سطح رشد و انکشاف مبارزه طبقاتی در جامعه- به آن حد رسیده است که اعدام به یک امر ضد انسانی و غیر قابل قبول در افکار عمومی تبدیل شده، یک جنبش سیاسی - اجتماعی وسیع علیه اعدام وجود دارد، و در حدود پنجاه درصد کشورهای دنیا اعدام ممنوع اعلام شده است. بر متن چنین شرایط عمومی اجتماعی - تاریخی است که جنبش کمونیسم کارگری پرچم مبارزه با اعدام را بر افراشته است. در مقطع انقلاب اکتبر هیچیک از این شرایط وجود نداشت. و لذا ما مجاز نیستیم بر مبنای داده های این دوره به قضاوت بلشویکها و کلا رهبران و فعالین کمونیست در دوراه انقلاب اکتبر بپردازیم. ارزیابی و قضاوت حقوقی اخلاقی شخصیتهای تاریخی بر مبنای معیارها و تلقیات امروز ما پوچ و ذهنی است. در دادگاه تاریخ نمیتواند دادستان ازنسل امروز باشد و متهم از چند نسل قبل. حداقل شرط انصاف و عدالت در چنین دادگاهی جرم شناسی و قضاوت اخلاقی و حقوقی بر مبنای ادراک عمومی و معیارها و ارزشهای تمدن بشری در همان دوره است. باید پیشرفته ترین این معیارها و ارزشها را ملاک قرار داد اما "پیشرفته ترین" در دوره زمانی وقوع جرم و نه امروز.

 

حمله ایدئولوژیک در قالب قضاوت حقوقی- اخلاقی

نفس انتقاد و حمله به لنین و قضاوت حقوقی- اخلاقی او بخاطر سیاستهایش در قبال ضد انقلاب در دوره ترور سرخ خود امری تماما ایدئولوژیک و مغرضانه است. ریشه و علت این نوع انتقادات در واقع کاملا بر عکس آنچه وانمود میشود انساندوستی و آزادیخواهی و انقلابی گری عمیق لنین علیه بورژوازی و دولتهای بورژوائی است. "جرم" لنین اعلام تمام تفنگها بطرف دولت خودی در دل جنگ جهانی اول است. گناه او اعلام "تمام قدرت به شوراها" است و بیش و پیش از همه اینها بزرگترین جرمش عمل کردن به این شعارها و سیاستها در پایگاه ارتجاع اروپای اوایل قرن بیستم است. حمله به لنین تماما سیاسی- ایدئولوژیک است و نه حقوقی اخلاقی. ترور سرخ واعدامها در زمان جنگ داخلی برجسته میشود ( آنهم بدون در نظر گرفتن شرایط جنگ داخلی و بعنوان سیاستهای یک دولت جا افتاده و متعارف) تا به "نادرستی و اشتباه" لنین و بلشویکها در سازماندهی انقلاب و قیام برسند. تا این اصل همیشگی ارتجاع جهانی را برجسته کنند که "هر انقلابی به دیکتاتوری منجر میشود" و "ریشه جنایت در خود انقلاب است". در این اعلام ممنوعیت و غیر مجاز بودن انقلاب، که صریحا از جانب نیروها و گرایشات رسما و علنا بورژوائی و ضد انقلابی عنوان میشود، جریانات چپ غیر کارگری ( از پله خانف و کائوتسکی و منشویکها گرفته تا سوسیال دمکراتها و "مارکسیسم" آکادمیک اروپای امروز) نیز با تئوری بافیهای شبه مارکسیستیشان در مورد شرایط نیمه فئودالی روسیه و دهقانی بودن جامعه و عقب ماندگی صنعتی روسیه و نا آمادگی طبقه کارگر و غیره شریک و همراهند. در هر حال مساله در پایه و اساس سیاسی است که قالبی حقوقی - اخلاقی بخود گرفته است.

واقعیت آنست که مشغله و دغدغه قضاوت حقوقی و اخلاقی شخصیتهای تاریخی کسی را به لنین و بلشویکها نمیرساند. اگر کسی بخواهد منصفانه و بیطرفانه لیست متهمین صد سال اخیر تاریخ را بنویسد، و همینطور لیستی از آزادیخواه ترین و انساندوست ترین رهبران را، به نتیجه ای عکس لیستهای متداول رسانه ها و تاریخنگاران رسمی و از این نوع منتقدین لنین خواهد رسید. اگر واقعیات ملاک باشد امثال ترومن که با بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی صدها هزار نفر زن و مرد و کودک و پیر و جوان را به آتش میکشند در صدر لیست جنایتکاران تاریخ قرار خواهند داشت، و کسی مثل لنین که از همان زمان جنگ اول علیه این جنایت جهانی بورژوازی اعلام جنگ میدهد، کارگران دنیا را آگاه و بسیج میکند و انقلابی را با شعار قطع جنگ به پیروزی میرساند در صدر آزادیخواه ترین رهبران دنیا قرار میگیرد. امروز این لیستها وارونه اند به خاطر اینکه کل دنیای سرمایه داری با همه ارزشها و معیارهایش وارونه است.

 

نقش و جایگاه واقعی لنین در تاریخ

اگر کسی بخواهد با ذره ای انصاف و بیطرفی قضاوت کند بی تردید به این نتیجه خواهد رسید که لنین آزادیخواه ترین و مترقی ترین رهبر سیاسی دنیا در دوره خود - و در صد ساله اخیر - است.

کارنامه لنین چه در مقام اپوزیسیون انقلابی یکی از ارتجاعی ترین نظامها و حکومتهای آن دوره و چه بعنوان رهبر دولت بلشویکی بعد از قیام اکتبر - و اساس نقد لنین ظاهرا به این دوره بر میگردد- انساندوستی و آزادیخواهی عمیقی را به نمایش میگذارد. لنین تنها رهبر سیاسی در تمام طول تاریخ است که در دل یک جنگ "ملی - میهنی" پرچم "برگرداندن تفنگها بطرف دولت خودی" را بلند میکند، اهداف و مضمون واقعی جنگ دولتهای بورژوائی بر سر تقسیم جهان را در برابر چشم کارگران و توده مردمی که در هر کشوربه گوشت دم توپ دولتهای بورژوائی تبدیل شده اند قرار میدهد و از آنان میخواهد که دولت خودی را سرنگون کنند. این موضعگیری و برخورد به جنگ، که بر اساس آن لنین حساب خود و جنبش کمونیستی دوره خود را از انترناسیونال دوم جدا میکند، وجه ممیزه اصلی لنین و لنینیسم از پیشرو ترین و مترقی ترین نیروهای سیاسی، نه تنها همه لیبرالها و صلحدوستها و پیشرو ترین احزاب و جنبشهای بورژوائی، بلکه حتی سوسیال دموکراسی و شخصیتها و احزابی است که خود را مارکسیست میدانستند و به حمایت از دولت خودی در غلطیده بودند. نیروهائی که لنین آنها را سوسیال شوونیست مینامد. قطع فوری جنگ یک شعار و خواست اساسی انقلاب اکتبر است. لنین بعد از بقدرت رسیدن نیز فورا و بیقید و شرط و بطور یک جانبه جنگ را متوقف میکند، روسیه را از جنگ کنار میکشد، و اجازه نمیدهد کارگران و دهقانان و توده مردم روسیه همچنان قربانی یکی از جنایتکارانه ترین جنگهای طبقات حاکمه باشند.

این موضع گیری و عملکرد ضد ناسیونالیستی در دل یک جنگ در تمام طول تاریخ و تا همین امروز از نظر عمق و مضمون مترقی و پیشرو و انساندوستانه اش بی نظیر است. در تاریخ معاصر همواره ناسیونالیسم نه تنها برای دولتها بلکه برای مترقی ترین نیروهای سیاسی یک ارزش و معیار مثبت محسوب شده است. هنوز هم در سیاست بسیاری از نیروهائی که خود را چپ و مارکسیست میدانند - نمونه حزب توده و شرکا- وطندوستی و منافع و اهداف ملی جای بر جسته ای دارد. بخصوص در شرایط جنگ و "حمله بیگانگان" این وطندوستی عود میکند و بمراتب تشدید میشود. آخرین نمونه در رابطه با شرایط سیاسی ایران تهدید جنگ و حمله نظامی از سوی آمریکا و متحدین آنست. با هر تهدید و بالا گرفتن احتمال حمله آمریکا اکثر نیروهای اپوزیسیون، از سلطنت طلبهای "ضد بیگانه" تا چپ غیر کارگری "ضد امپریالیست" اگر تماما برای دفاع از تمامیت ارضی در کنار رژیم قرار نگیرند در هر حال شعار سرنگونی و مبارزه علیه حکومت اسلامی را تا اطلاع ثانوی کنار میگذارند. در ایران و در همه کشورها دفاع از دولت خودی در برابر "حمله بیگانگان" یک ارزش و اصل مقدس و تخطی ناپذیر محسوب میشود. لنین تنها رهبر انقلابی و دولتمرد است که این تابوی ضد انسانی را میشکند و در دل جنگ جهانی اول نه دفاع از دولت خودی و یا حتی برخورد دوگانه به دولت در دوره جنگ، بلکه شعار و سیاست تمام تفنگها بطرف دولت خودی را در دستور قرار میدهد و به آن عمل میکند. این یکی از برجسته ترین سیاستها و اقدامات جنبش کمونیستی در تمام دوره حیاتش و یک نقطه اوج بی نظیر در تاریخ تمدن بشری است.

اقدام دیگر لنین که از لحاظ انساندوستی و آزادیخواهی بی نظیر است آزاد کردن همه کشورهای مستمعره و نیمه مستعمره امپراتوری تزاری بعد از پیروزی قیام اکتبر است. دولت انقلابی بلشویک بعد از پیمان صلح برست لیتوفسک با آلمان کلیه ادعاهای ارضی و مالی روسیه تزاری بر کشورهای تحت نفوذش را کان لم یکن اعلام کرد و نیروهای نظامی روسیه را از مناطق تحت نفوذش بیرون کشید. دولت بلشویکی در همان بدو بقدرت رسیدن استقلال فنلاند، لهستان، استونیا، اکراین، لاتویا و لیتوانی را اعلام میکند. بعلاوه بنا به خواست و پیشنهاد بلشویکها در یکی از بندهای معاهده برست لیتوفسک اعلام میشود که دولت جدید بلشویک روسیه و آلمان و عثمانی کشورهای ایران و افغانستان را مستقل اعلام میکنند. البته آالمان و عثمانی به این معاهده وفادار نمی مانند و تنها بعد از شکست در جنگ بناگزیر مناطق نفوذ خود را از دست میدهند. اما اعلام استقلال کلنی های تزاری و خارج کردن فوری نیروها و بخشیدن کلیه طلبهای دولت تزاری از این کشورها از اولین اقدامات دولت بلشویکی است. انقلاب اکتبر از جمله به نفوذ طولانی روسیه بر ایران عصر قاجار پایان میدهد ( این خلا فورا بوسیله امپراتوری انگلیس رقیب قدیمی روسیه در منطقه پر میشود). در ایران بخشی از نیروهای تزاری به فرمان تخلیه بلشویکها عمل نمیکنند و به نیروهای ارتش سفید و ارتش انگلیس که علیه دولت بلشویکی فعالیت میکند می پیوندند. اما حتی تهاجم نظامی نیروهای ضد انقلاب بومی و جهانی باعث نمیشود تا دولت بلشویکی در لغو سیاستهای استعماری روسیه تزاری لحظه ای درنگ کند.

هیچ رهبر سیاسی ای در دنیا چه در دوره قبل از قیام اکتبر و چه در دوره بعد از آن و تا امروز به اقدامی حتی شبیه این عملکرد انقلابی بلشویکها دست نزده است. تا کنون هیچ قدرت استعماری و امپریالیستی به تصمیم و اراده خود از مستعمرات و مناطق تحت نفوذش دست نکشیده است. اعلام استقلال مناطق تحت نفوذ روسیه یک دستاورد منحصر بفرد انقلاب بلشویکی به رهبری لنین است و بعنوان یک نقطه درخشان در تاریخ جهان باقی خواهد ماند.

یک دستاورد دیگر انقلاب بلشویکی لغو تبعیض نسبت به زنان و اعطای جامع ترین آزادیها در مقایسه با پیشرفته ترین کشورهای دنیا در آن دوره به نیمی از جمعیت عقب مانده ترین کشور اروپائی است. بسیاری از حقوق زنان بویژه و از جمله حق انتخاب کردن و انتخاب شدن بعد از انقلاب اکتبر و در نتیجه آن در دیگر کشورها از جمله کشورهای صنعتی غرب، برسمیت شناخته شد. در مورد حقوق کارگران و خدمات رفاهی و اجتماعی نیز قانون اساسی شوروی و سیاستهای آن برای مدتی طولانی الهام بخش جنبش کارگری و اعتراضات حق طلبانه مردم جهان و عامل عقب نشاندن و به تسلیم واداشتن دولتهای بورژوائی در برابر بسیاری ازاین مطالبات بر حق بود.

برای شناختن نقش لنین و تاثیر لنین در تاریخ باید تمامی این واقعیات را مدنظر قرار داد. محدود کردن لنین و لنینیسم بدوران جنگ داخلی و ترور سرخ اگر ناشی از برخورد ایدئولوژیک و مغرضانه بورژوازی و ارتجاع جهانی نباشد، در بهترین حالت نشانه سطحی گری و محدود نگری است. کافی است تنها یکی از این اقدامات و سیاستهای لنین و بلشویکها را با کارنامه لیبرال ترین دولتها و رهبران بورژوازی در صد سال اخیر مقایسه کنید تا بی پایگی حملات ایدئولوژیک راست به لنین و لنینیسم عریان و افشا شود.

 

نقد کمونیستی تجربه شوروی

نقد کمونیستی، یعنی نقد واقعی و حقیقی، دست به ریشه میبرد و به علل واقعی مسائل رجوع میکند. چرا انقلاب اکتبر شکست خورد؟ زمینه های اقتصادی و سیاسی شکست تجربه شوروی چیست و در این میان احزاب و شخصیتها چه نقشی دارند؟ چه درسی میتوان از این تجربه گرفت و چگونه میتوان از تکرار این تجربه جلوگیری کرد؟

کلید مساله نقد و بررسی عمیق و ریشه ای شرایط اجتماعی و سیاسی است و تنها بر مبنای چنین نقدی میتوان به بررسی و نقد عملکرد احزاب و شخصیتها نیز پرداخت. مارکس در "مقدمه برنقد اقتصاد سیاسی" میگوید:

"آگاهی انسان‌ها نیست که چگونگی موجودیت‌شان را تعیین می‌کند، بلکه چگونگی موجودیت اجتماعی آنهاست که آگاهی‌شان را تعیین می‌کند. در مرحله‌ای از پروسه رشد جامعه، نیروهای تولید مادی آن با مناسبات تولیدی یا مِلکی (که صرفا اصطلاحی حقوقی برای بیان همان مناسبات تولیدی است) موجودش،‌ که تا آن زمان چارچوبی برای عملکرد این نیروها فراهم می‌آورده‌اند‌، دچار تناقض می‌شوند، و این مناسبات از اشکالی برای رشد نیروهای تولیدی مبدل به قیودی بر دست و پای آنها می‌شوند. آنگاه دوران انقلاب اجتماعی فرا می‌رسد. ... همانطور که هیچکس را بر مبنای آنچه خود دربارۀ خویش می‌گوید قضاوت نمی‌کنند، چنین دوره تحولی را نمی‌توان بر مبنای آگاهی خود این دوره قضاوت کرد. بلکه، برعکس، این آگاهی را باید بر مبنای تناقضات حیات مادی، بر مبنای تعارض موجود میان نیروهای تولیدی اجتماعی و مناسبات تولیدی، توضیح داد."

بعبارت دیگر آگاهی انسانها در هر دوره تاریخی انعکاس و بازتاب شرایط اقتصادی و اجتماعی در آن دوره است. و برای شناخت و نقد و بررسی افکار و عقاید و فرهنگ در هر دوره باید شرایط اقتصادی و اجتماعی آن دوره را مورد مطاله و برسی قرار داد.

این رجوع به شرایط اقتصادی یک رکن بینش مارکسیستی - و هر نظریه ای که بخواهد جوامع انسانی را عمیقا بشناسد و بشناساند- و توضیح دهنده واقعیت تحولات عینی و ذهنی در سیر تاریخ جوامع انسانی است. اما این تاکید بر شرایط اجتماعی و اقتصادی به معنی پاسیو و انفعالی تلقی کردن و یا بی ثمر انگاشتن و نادیده گرفتن نقش شخصیتها و احزاب سیاسی نیست. یک رکن دیگر مارکسیسم اعتقاد به نقش تعیین کننده پراتیک انسانی، عملکرد احزاب و شخصیتها و جنبشها وغیره، در شکل دادن به تاریخ است. این دو رکن - تعیین کننده بودن شرایط و نقش تعیین کننده پراتیک انسانی- نه دو قطب متناقض با یکدیگربلکه دو جنبه مکمل همدیگرند. پراتیک انقلابی انسانها بنوبه خود در شکل دهی به شرایط اجتماعی ایفا میکند و تاکید بر این واقعیت یک وجه تمایز نظریه مارکس از ماتریالیسم مکانیکی است:

"دکترین ماتریالیستی قائل به تغییرات اوضاع و تربیت فراموش میکند که اوضاع توسط انسان ها تغییر مییابد و اینکه آموزش دادن خود آموزگار امری اساسی است. این دکترین، بنابراین باید جامعه را به دو بخش تقسیم کند که یکی برتر از جامعه است. تقارن تغییر اوضاع با تغییر فعالیت انسانی یا خود- تغییری تنها میتواند بصورت پراتیک انقلابی در نظر گرفته و تعقلا فهمیده شود."

(مارکس تزهائی درباره فوئرباخ، تز سوم)

بعبارت دیگر شرایط اجتماعی تعیین کننده آگاهی است اما نکته مهم اینست که شرایط اجتماعی بنوبه خود محصول پراتیک انقلابی انسانها است. این پراتیک امری اجتماعی است، عملا به شکل فعالیت اجتماعی و مبارزاتی طبقات و توده مردم آنگاه که "دوران انقلاب اجتماعی فرا می‌رسد" بروز پیدا میکند و در این تحولات، بویژه در انقلابها، جنبشها، احزاب و شخصیتها نقش تعیین کننده ای ایفا میکنند.

در بحث مشخص ما در بررسی انقلاب اکتبر نیز دقیقا با همین متد باید به سراغ مساله رفت. قبل از هر چیز و در یک سطح پایه ای سوسیال دموکراسی روسیه در اوایل قرن بیستم، و مشخصا لنین و بلشویکها، خود حامل و عامل و تبلور انسانی انقلاب اجتماعی ای هستند که دورانش فرا رسیده است. به این معنی لنینیسم مظهر امکان پذیری انقلاب سوسیالیستی و نقش اراده انسانها در تحقق این انقلاب است. لنینیسم مظهر "ماتریالیسم پراتیک" است. نظرات و پراتیک لنین و بلشویکها تماما در نقطه مقابل گرایش منشویکی و کلا انترناسیونال دوم است که از یک دیگاه اولوشنیستی و دترمینیستی همه چیز را به رشد نیروهای مولده احاله میکند. این دید اولوسیونیستی از نظر فلسفی ماتریالیسم مکانیکی فوئرباخ، و از لحاظ سیاسی و طبقاتی تسلیم و واگذاری قدرت سیاسی به بورژوازی را نمایندگی میکند. کما اینکه منشویسم در انقلاب اکتبر عملا به حمایت از دولت موقت کرنسکی در غلطید. همین امروز هم نظریه ای که دلایل شکست انقلاب اکتبر را در ناآمادگی شرایط اقتصادی و اجتماعی و عقب ماندگی روسیه و غیره جستجو میکند در واقع نماینده امروزی این گرایش و دیگاه اولوسیونیستی و منشویکی است.

نقد کمونیسم کارگری از تجربه شوروی قبل از هر چیز نقد این دیگاه منشویکی نیز هست. به نظر من اساسا با عزیمت از نقد و بررسی عمیق منشویسم (و کلا گرایش انترناسیونال دوم که لنین تحت عنوان سوسیال شوونیسم مورد نقد قرار میدهد) میتوان به شناخت واقعی تجربه شوروی و دلایل شکست آن نیز رسید. و در این بررسی شناخت جنبشهای طبقاتی در روسیه آن زمان نقشی کلیدی دارد.

یک درافزوده مهم منصور حکمت به مارکسیسم اینست که مبارزه طبقاتی از طریق برخورد بین جنبشهای طبقاتی مختلف در هر دوره بروز می یابد. احزاب و شخصیتها مستقیما و بیواسطه به طبقات وصل نمیشوند بلکه از طریق و در دل جنبشهای اجتماعی معینی اهداف و منافع طبقاتی را نمایندگی میکنند. و یک نتیجه مهم این تئوری، که به نظر من باید آنرا "تئوری جنبشی مبارزه طبقاتی" نامید، اینست که اساسا آنچه در تاریخ جنبش کمونیستی بعنوان انحرافات نظری و یا رویزیونیسم فهمیده شده است چیزی بجز نظرات و سیاستها و عملکرد جنبشهای طبقاتی دیگر تحت نام کمونیسم نیست. بعنوان مثال مائوئیسم نظریه و تئوری جنبش ضد استعماری و ضد فئودالی چین است که هدفی بجز استقلال و صنعتی کردن چین ندارد ( و به این عنوان پیروز هم شده است). سوسیال دموکراسی و چریکیسم و کمونیسم روسی و سایر شاخه های کمونیسم غیر کارگری نیز ( که معمولا هر یک دیگری را به رویزونیسم متهم میکند) خود در نهایت محصول و انعکاس جنبشهای طبقات دیگر و برای رسیدن به اهداف دیگری بجز سوسیالیسم هستند. (برای مطالعه بیشتر در این مورد رجوع کنید به "تفاوتهای ما" اثر منصور حکمت).

تجربه شوروی را باید با همین متد و نگرش مورد نقد و بررسی قرار داد. در روسیه آن زمان در برابر حکومت تزاری اساسا دو جنبش اجتماعی با دو هدف و آرمان طبقاتی متفاوت فعال بودند. یکی جنبش کمونیستی ( یا به اسم آنروزش سوسیال دموکراسی) که برای رهائی طبقه کارگر و سوسیالیسم مبارزه میکرد و دیگری جنبش بورژوازی عظمت طلب روس که خواهان رفع عقب ماندگیهای فئودالی و صنعتی شدن روسیه ( رسیدن به پای کشورهای پیشرفته اروپای غربی) بود. این دو جنبش احزاب و فعالین و شخصیتهای خود را داشتند. لنین و بلشویکها جنبش اول را نمایندگی میکردند و حزب کادت و منشویکها به جنبش دوم تعلق داشتند. بعبارت دیگر منشویسم شاخه راست جنبش کمونیستی نبود بلکه شاخه چپ جنبش لیبرال بورژوائی روسیه بود. منشویسم در اهداف و آرمان برطرف کردن عقب ماندگیهای فئودالی و رشد تولید و صنعت روسیه با کادتها شریک بود، با این تفاوت که این آرمان را در قالب عبارت پردازیهای چپ و مارکسیستی بیان میکرد. به همین علت است که بعد از انقلاب فوریه و بقدرت رسیدن حزب کادت منشویسم کلا انقلاب و مبارزه برای سرنگونی را کنار گذاشت و عملا در برابر بلشویکهای انقلابی قرار گرفت. این جنبش صنعتی گرا که در روسیه عقب مانده و فئودالی پایگاه نسبتا وسیعی داشت بعد از انقلاب اکتبر تماما شکل و قالب کمونیسم و بلشویسم بخود گرفت و بتدریج در حزب و در دولت دست بالا پیدا کرد. به این معنی شکست انقلاب اکتبر در تحلیل نهائی نتیجه شکست جنبش کمونیستی از جنبش رفرمیست و صنعتگرای بورژوازی روسیه بود. بتدریج ایده و آرمان سوسیالیسم جای خود را به رشد صنعت و تولید بزرگ داد و دولت شورائی نیز بوسیله بوروکراسی یک دولت مافوق مردم جایگزین شد.

این تحول خود البته بر پایه ضعفها و کمبودهای لنین و بلشویکها و کلا جنبش کمونیستی در اوایل قرن بیستم امکان پذیر شد. جنبش کمونیستی آن دوره به تئوری جنبشهای اجتماعی و تقابل میان آنها بمثابه ظرف و محمل بروز کشمکشها و مباره طبقاتی مجهز نبود. و در نتیجه در یک سطح اجتماعی چهره بلشویسم باندازه کافی روشن و شفاف با سوسیالیسم به معنی مارکسی و واقعی کلمه- یعنی لغو کار مزدی و استثمار- و در تمایز از هر نوع صنعتگرائی و نقد بورژوائی تزاریسم، تداعی و شناخته نمیشد. نقد منشویسم و سوسیال شوونیسم بعنوان ارتداد از مارکسیسم و مرتد خواندن کسانی نظیر پله خانف و کائوتسکی و کلا ارزیابی این گرایشات و افراد بعنوان رویزیونیست و تجدید نظرطلب - امری که امروز به یک سنت و شیوه رایج شاخه های مختلف چپ غیر کارگری در نقد مخالفینشان تبدیل شده- نشان میدهد که چپ آن زمان شناخت و ارزیابی و نقد عمیقی از گرایشات و احزاب و شخصیتهای سیاسی نداشته است. نقد لنین و بلشویکها از منشویسم و کل جریانات رفرمیستی و ناسیونالیستی انترناسیونال دوم هیچگاه تا سطح نقد جنبش رفرمیستی ناسیونالیستی بورژوازی روس تعمیق نشد.

این ضعف و کمبود نظری لنین و حزب بلشویک نه صرفا در ضعف معرفتی رهبران بلکه در ضعف کل جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر بعنوان یک جنبش اجتماعی خود را نشان میدهد. جنبش سوسیالیستی در روسیه در نبرد با جنبش ضد تزاری بورژوازی روسیه شکست خورد قبل از هر چیز به این خاطر که این دشمن را در هیات واقعی اش یعنی بمثابه یک جنبش اجتماعی نمیشناخت. مسلح نبودن به این تئوری و دیدگاه انتقادی نسبت به جنبش رفرمیستی و صنعتی گرای روسیه نقطه ضعف مهمی بود که زمینه را برای سر برآوردن این گرایش در حزب و دولت بلشویکی فراهم آورد. وقتی تفاوتها و تمایزات سیاسی بین دو جنبش مختلف طبقاتی به بد فهمی و تجدید نظر طلبی و ارتداد تنزل بیاید از یکسو راه برای تسویه صفوف حزب و دولت از "مرتدین" باز میشود (سیاستی که استالین وسیعا عملی کرد) و از سوی دیگر آرمان و هدف سوسیالیسم تا سطح رشد صنعت و سربلندی میهن سوسیالیستی تنزل پیدا میکند. و این دو عامل، دو وجه مشخصه سیاسی- نظری سرمایه داری دولتی روسیه را تشکیل میدادند.

این تقابل میان دو جنبش طبقاتی در مقطع انقلاب اکتبر بر این واقعیت مبتنی بود که بعد از سقوط تزاریسم از نظر اقتصادی و اجتماعی دو افق و دو آلترناتیو در روسیه آن زمان امکان تحقق داشت: آلترناتیو بورژوا رفرمیستی و آلترناتیو سوسیالیستی. سیستم اقتصادی اجتماعی ای که در شوروی شکل گرفت و تثبت شد آلترناتیو اول در قالب دومی، یعنی سرمایه داری دولتی تحت نام سوسیالیسم بود. انقلاب اکتبر بقول منصور حکمت در برابر وظایف اقتصادی اش، در امر پیاده کردن سوسیالیسم، شکست خورد. اقتصاد سرمایه داری دولتی جای اقتصادی سوسیالیستی را گرفت و بهمراه آن روبنای متناسب با این سرمایه داری، سرکوب آزادیها، دیکتاتوری تک حزبی، توتالیتاریسم و غیره نیز شکل گرفت و برجامعه مسلط شد. بعبارت دیگر پراتیک لنین و بلشویکها در دوره جنگ داخلی هر چه میبود، در هر حال پیاده نشدن سوسیالیسم و سر برآوردن و رشد سرمایه داری دولتی در روسیه بعد از پایان دوره جنگ داخلی ناگزیر روبنای متناظر با خود - دیکتاتوری تک حزبی و توتالیتاریسم- را بهمراه میآورد.

در واقع زمینه عینی و واقعی آنچه بعنوان استالینیسم و توتالیتاریسم شناخته میشود سرمایه داری دولتی بود اما همین واقعیت که سوسیالیسم در روسیه پیاده نشد و سرمایه داری دولتی توانست قالب و ظاهر سوسیالیسم بخود بگیرد نشان میدهد که جنبش سوسیالیستی به اندازه کافی عمیق و همه جانبه تفاوت خود را با جنبشهای طبقاتی دیگر - که آنها هم از زاویه اهداف و منافع خودشان منتقد تزاریسم بودند- روشن نکرده بوده است. این روشنگری و برجسته کردن تمایزات باید هم در بعد تئوریک-سیاسی صورت بگیرد و هم بخصوص در یک بعد جنبشی و در پراتیک اجتماعی(در سطح اهداف و ارزشها و سنتهای عملی- مبارزاتی که یک جنبش خود را میشناسد و بجامعه میشناساند). و نقش احزاب و شخصیتها در هر دو بعد تعیین کننده است.

به نظر من امروز دو خصوصیت اصلی جنبش کمونیسم کارگری در یک سطح پایه ای تمایز آن از کمونیسمهای غیرکارگری را بیان میدارد. اولین ویژگی تاکید بر این حقیقت و ترسیم چهره اجتماعی جنبش کمونیستی، هم در عرصه نظری و سیاسی و هم بخصوص از نظر عملی و در پراتیک، بر پایه این حقیقت است که سوسیالیسم معنائی بجز لغو استثمار و کار مزدی ندارد. بعبارت دیگرآرمان و استراتژی و همچنین هدف فوری و عملی جنبش کمونیستی نه رشد صنعت و رفع عقب ماندگیها و رفرمهای اقتصادی و اجتماعی بلکه لغو استثمار و کار مزدی است و تمام انسانیت و آزادیخواهی و برابری طلبی کمونیسم در همین واقعیت نهفته است. ویژگی دوم اعلام و تعهد عملی بر این اصل است که اساس سوسیالیسم انسان است و در هیچ شرایطی و در هیچ مرحله ای نمیتوان آزادی و برابری و حقوق و حرمت انسانها را به بهانه رسیدن به هدف نهائی سوسیالیسم نقض کرد و زیر پا گذاشت.

این خط و جهت گیری که اساسا به یمن منصور حکمت در کلیه ادبیات حزب ما از برنامه یک دنیای بهتر و تفاوتهای ما تا بحث دولت در دوره های انقلابی، بحثهای بولتن شوروی، وغیره ، تبیین شده و توضیح داده شده بر کلیه عرصه های های فعالیت و پراتیک حزبی، از فعالیت و نقشه عملهای مبارزاتی و سازمانی در جنبش کارگری گرفته تا سازماندهی کمپینها و جنبشهای رادیکال اجتماعی علیه مذهب و اسلام سیاسی، علیه بیحقوقی زن، علیه اعدام و سنگسار، در دفاع از حقوق پناهندگان، در دفاع از کودکان و کلا علیه کلیه تبعیضات و مصائب ناشی از نظام سرمایه داری ناظر بوده است.

این خصوصیات نشانه پیشروی جنبش کمونیستی است و در این پیشروی تجربه شوروی و تحلیل و بررسی و نقد و درس آموزی از آن خود نقش تعیین کننده ای داشته است. اگر جنبش کمونیستی اوایل قرن بیست خصوصیات نظری و سیاسی و پراتیکی امروز جنبش کمونیسم کارگری را میداشت بجرات میتوان گفت انقلاب اکتبر به شکست نمی انجامید. اگر بلشویسم بمثابه یک جنبش اجتماعی چشم انداز روشنی از سوسیالیسم و سیاستها و اقدامات اقتصادی لازم برای تحقق سوسیالیسم - در تمایز از صنعتی شدن و رشد اقتصادی و غیره - میداشت و به آن عمل میکرد سرمایه داری دولتی در روسیه پا نمیگرفت، و اگر پرچمدار مبارزه علیه اعدام و سرکوب و در صف اول مبارزه برای آزادیهای بی قید و شرط سیاسی بود و اگر اعلام کرده بود اساس سوسیالیسم انسان است و این حقیقت را در هر قدم عملی و مبارزاتی خود در برابر چشم جامعه قرار داده بود، سرمایه داری دولتی هرگز نمیتوانست خود را سوسیالیسم بنامد و انقلاب را به تحریف و شکست بکشاند. در چنین حالتی جنبش رفرمیسم بورژوائی روسیه ناگزیر بود به یک جنگ رودررو و آشکار با جنبش کمونیستی تن بدهد و حتی اگر در این جنگ پیروز میشد این پیروزی تنها با شکست آشکار جنبش کمونیستی و در تناقض کامل با اهداف و سیاستهای بلشویسم، و نه تحت نام آن، امکان پذیر میبود.

 

درک کمونیستی از دیکتاتوری و آزادی

یک مساله کلیدی در بررسی تجربه شوروی و درس آموزی از آن مساله آزادیهای سیاسی است. شکست تجربه شوروی به نفی کامل آزادیهای سیاسی (آزادی بیان و قلم و تشکل و تحزب و غیره) و سلطه یک ماشین حزبی- دولتی سرکوبگر در روسیه منجر شد و این بنوبه خود زمینه شدیدترین حملات بورژوازی جهانی علیه سوسیالیسم و کمونیسم را فراهم آورد. دیکتاتوری سرمایه داری دولتی روسیه خود را سوسیالیسم مینامید و با زبان و ظاهر مارکسیستی و کمونیستی خود را توجیه میکرد، و این برای دولتها و رسانه ها و آکادمیسینها و صاحبنظران بورژوازی جهانی مساعد ترین شرایط را برای حمله به کمونیسم و سوسیالیسم از زاویه دموکراسی پناهی بوجود آورد که تا امروز ادامه دارد.

ازینرو در نقد و بررسی کمونیستی تجربه شوری پرداختن به مساله آزادیهای سیاسی جایگاه مهمی دارد. قبل از هر چیز باید بر این نکته تاکید کنیم که از نظر کمونیستها آزادی معنی و مفهمومی بسیار فراتر و عمیق تر از آزادیهای سیاسی و حقوقی دارد. آزادی قبل از هر چیز و در پایه ای ترین سطح یعنی آزادی از اجبار و قید و بندهای عینی اقتصادی و اجتماعی در نظام سرمایه داری و همه جوامع طبقاتی، یعنی نفی بردگی مزدی و رهائی انسان از جبر فروش نیروی کار خود برای تامین معاش، یعنی رهائی از اسارت اقتصادی و فرهنگی، یعنی رهائی از انواع تبعیضات و نابرابریهائی که اجازه نمیدهد انسانها اختیار زندگی و سرنوشت فردی و اجتماعی شان را در دست داشته باشند. سوسیالیسم جنبش بازگرداندن اختیار به انسان است و این صاحب اختیار بودن در پایه ای ترین سطح شرط تامین و تضمین آزادیهای سیاسی و حقوقی نیز هست.

دومین نکته اینستکه آزادیخواهی عمیق جنبش کمونیسم کارگری مستقیما متناظر با نقد عمیق و همه جانبه جنبش ما به دیکتاتوری است. از نظر ما دیکتاتوری نتیجه خصوصیات اخلاقی دیکتاتورها، ذهنیات عقب مانده توده مردم ( دنباله رو بودن و شخصیت پرستی و دیکتاتور پذیری و کلا تز "از ماست که بر ماست")، عقب ماندگیهای تاریخی و اقتصادی جامعه، کمبود و نبود سنتها و فرهنگ دموکراتیک در جامعه و در میان احزاب و روشنفکران (عدم تحمل نظرات مخالف و "بر نتافتن دگر اندیشان") و غیره و غیره نیست. این نوع نظرات نقد سطحی و کوته بینانه ای به دیکتاتوری دارند و آزادیخواهیشان هم بهمان اندازه سطحی و کوته بینانه است. هر جنبش و حزب و نظریه پردازی به همان اندازه در مخالفت و نقد وضعیت موجود عمیق میشود و بهمان اندازه در واقعیت رخنه میکند که بخواهد آنرا تغییر دهد. کسی که خواهان تغییرات سطحی و ظاهری در وضع موجود است طبعا به تحلیل و نظریه و مواضع انتقادی ای بهمان درجه سطحی و ظاهری نیازمند است. مثلا در وضعیت سیاسی در ایران جنبش ملی - اسلامی همواره خواهان برخوردار شدن از سهم بیشتری در حاکمیت بوده است و در نتیجه مخالفت و نقدش به دیکتاتوری حاضر از "انحصار طلبی" ولی فقیه و جناح او در حاکمیت فراتر نمیرود. یا جنبش سلطنت طلب و ناسیونالیسم عظمت طلب ایرانی، که مخالفتی با دیکتاتوری شاهنشاهی نداشته و ندارد، تمام نقدش به جمهوری اسلامی نفهمی و بیسوادی و نابلدی و عدم کاردانی مقامات و آخوندها است (آنهم با جدا کردن حساب روحانیت خوب و معقول به این امید که در نظام شاهنشاهی آتی شاخه مذهبی دربار را تشکیل بدهد). البته این نوع مخالفتها و انتقادات از رژیمهای دیکتاتوری مختص به ایران نیست. مرتبط کردن دیکتاتوری به فرهنگ ملی (که با تز نسبیت فرهنگی کاملا تئوریزه نیز شده است)، به عقب ماندگیهای اقتصادی و اجتماعی ( بویژه در مورد کشورهای به اصطلاح جهان سوم و در حال توسعه)، و به خصوصیات شخصی دیکتاتورها ( نمونه هیتلر) یک گرایش رایج در میان جنبشها و احزاب و شخصیتهای سیاسی در سراسر دنیاست.

در برابر این نوع جنبشها و دیگاهها جنبش کمونیسم کارگری بر این حقیقت تاکید میکند که در شرایط امروز دنیا و در همه جا ریشه دیکتاتوری در ضروریات تولید و باز تولید سرمایه داری است. در هیچ جای دنیا، از آمریکا و دیگر کشورهای صنعتی غرب گرفته تا کشورهای در حال توسعه و عقب مانده، توده مردم در سیاست و اقتصاد و زندگی صاحب اختیار نیستند دقیقا به این علت که همه جا طبقه سرمایه دار حاکم است و همه جا جامعه را بر اساس سود و سود آوری و نه نیازهای مردم سازمان داده اند و اداره میکنند. هیتلر در دل بحران دهه سی میلادی بعنوان مظهر و نماینده بورژوازی آلمان روی کار آمد و کل جنگ جهانی دوم برای تجدید تقسیم جهان بین قدرتهای بزرگ سرمایه داری آن زمان شکل گرفت. بعبارت دیگر مساله نیازهای سرمایه در آلمان و در کل کشورهای غربی بود و نه خصوصیات دیکتاتور منشانه هیتلر و جنگ طلبی و جاه طلبیهای او و یا تمایلات ضد فاشیستی دولتهای مخالف او.

دیکتاتوری عریان در کشورهای باصطلاح "جهان سوم" نیز از ملزومات کارکرد سرمایه در شرایط اقتصادی این کشورها نشات میگیرد. معمولا سرمایه داری در این نوع کشورها برای اینکه بتواند در رقابت با کشورهای صنعتی پیشرفته تر سودآوری خود را حفظ کند به دیکتاتوری خشن نیازمند است.

بعنوان نمونه دیکتاتوری سرمایه در ایران، چه در حال حاضر چه در دوره سلطنت پهلویها، بسیار خشن تر و سرکوبگرانه تر از مثلا فرانسه و انگلیس و دیگر کشورهای غربی است، اما این تفاوت ربطی به ویژگی های تاریخی و فرهنگی و غیره ندارد بلکه ناشی از موقعیت اقتصاد سرمایه داری ایران در بازار جهانی، و نیاز به استثمار شدید و وحشیانه طبقه کارگر بمنظور قابلیت رقابت با سرمایه های جهانی و در نتیجه حفظ و افزایش سودآوری است. منصور حکمت و حزب و جنبش ما از همان آغاز فعالیت دیکتاتوری در ایران را با ملزومات تولید و باز تولید سرمایه داری در شرایط اقتصادی ویژه سرمایه داری ایران توضیح داده است

( رجوع کنید به جزوات "اسطوره بورژواز ی ملی و مترقی" و "جنبش دهقانی پس از حل امپریالیستی مساله ارضی" در سایت منصور حکمت http://hekmat.public-archive.net)

امروز هم در پایه ای ترین سطح علت دیکتاتوری جمهوری اسلامی - بقدرت رانده شدن این حکومت و حفظ آن در قدرت- چیزی بجز بقای سیاسی و اقتصادی نظام سرمایه داری در ایران نیست.

یک نتیجه سیاسی این نقد ریشه ای دیکتاتوری، چه در ایران و چه در هر کشور دیگری، اینست که آزادی به معنای جامع و عمیق رهائی انسان که بالاتر توضیح داه شد، و در جامعه ای نظیر ایران حتی به معنای آزادیهای سیاسی در همان سطح کشورهای غربی، تنها با امحای سرمایه داری در این کشورها ممکن است. مشخصا در جامعه ایران تحقق حتی ابتدائی ترین آزادیهای سیاسی، آزادی بیان و مطبوعات و تشکل و تحزب و غیره، به نفی و امحای نظام سرمایه داری گره خورده است. دیکتاتوری عریان و خشنی که جمهوری اسلامی اعمال میکند بخاطر اعتقادات اسلامی و یا جاه طلبی اخوندها و غیره نیست، این دیکتاتوری از نوع رژیمهای مستبد مذهبی در قرون وسطی نیست، بلکه دیکتاتوری لازم برای کارکرد سرمایه در ایران امروز است و برای نفی این دیکتاتوری، و نه صرفا تغییر صوری آن از اسلامی به سلطنتی و غیره، باید پایه ها و زمینه های اقتصادی آنرا از میان برداشت یعنی نظام سرمایه داری را در هم کوبید.

ازینرو جنبشی که برای محو نظام سرمایه داری مبارزه میکند، جنبش کمونیسم کارگری، تنها جنبش قادر به تامین آزادیها، چه در عمیق ترین سطح و بعنوان رهائی و بازگرداندن اختیار به انسان و چه به معنای آزادیهای سیاسی و حقوقی و مدنی در جامعه است. در زندگی واقعی و در نظریات و سیاستهای کمونیستی که بازتاب و تبیین زندگی واقعی و راه تغییر و بهبود آنست، آزادی از برابری جدا نیست و انسانها در جامعه ای که بر نابرابری بنا شده - یعنی همه جوامع سرمایه داری- حتی اگر بروی کاغذ آزادیهای سیاسی برسمیت شناخته شده باشد از لحاظ عملی و واقعی آزاد نیستند.

آخرین نکته که بخصوص در برسی تجربه شوروی باید برآن تاکید کرد اینست که نقد عمیق دیکتاتوری و تاکید بر رابطه میان برابری و آزادی به معنی موکول کردن مبارزه برای آزادیهای سیاسی و مدنی در جوامع موجود به بعد از تامین برابری و تحقق سوسیالیسم نیست، بلکه بر ضرورت دست بردن به ریشه های عینی و اقتتصادی دیکتاتوری تاکید میکند. تحت هیچ شرایط و توجیهی نمیتوان و نباید تحقق آزادیهای سیاسی و کلا تامین آزادی در هر سطحی را به مبارزه برای برابری و تحقق برابری گره زد. ما همواره بر مبارزه برای آزادی و تمام آزادی همین امروز و بعنوان یک هدف فوری در کنار و بعنوان یک جزئی از مبارزه برای تحقق سوسیالیسم همین امروز و بعنوان یک هدف فوری تاکید کرده ایم و این یک ویژگی کمونیسم کارگری در تمایز از نه تنها جریانات لیبرال و راست بلکه از انواع نیروهای چپ غیرکارگری و کمونیسمهای بورژوائی است.

این نکته آخر از لحاظ متدلوژیک نیز مهم و قابل تامل است. در متدلوژی مارکسیستی شناخت قانونمندیهای تاریخ و تحولات سیاسی به این کار می آید که راه تغییر و نفی آنها را بشناسیم. بقول مارکس نه تنها برای ساختن بلکه برای امحای یک پدیده نیز باید قانونمندیهای آنرا شناخت. طبقه کارگر و جنبش سوسیالیستی باید قوانین کارکرد سرمایه داری را بشناسد تا راههای نقد ونفی آنرا دریابد و بکار ببندد. اما تعبیر دیگری - که در چپ غیر کارگری کاملا رایج است- نیز وجود دارد که از شناخت و تاکید بر قوانین عینی کارکرد سرمایه تمکین و تسلیم به آنها را نتیجه میگیرد. این یک تعبیر پاسیویستی و اولوسیونیستی از مارکسیسم است که درست بر خلاف و در نقطه مقابل ماتریالیسم پراتیک مارکس، از قانونمندی تاریخ در انتظار رشد نیروهای مولده نشستن را میفهمد و هر تغییری را به کارکرد قوانین عینی محول میکند.

برای رسیدن به آزادی و برابری و رفاه - رسیدن به جامعه انسانی- باید زیربنای اقتصادی را تغییر داد اما مبارزه طبقاتی مبارزه ای سیاسی است، حول مسائل و موضوعات روبنائی قطبی میشود و بالاخره تعیین تکلیف میشود. در نهایت آنچه بقول منصور حکمت "کلید گذار از تعبیر دنیا به تغییر دنیا" است رشد نیروهای مولده و تغییرات اقتصادی و زیربنائی نیست، بلکه تصرف قدرت سیاسی است، و برای تصرف قدرت طبقه کارگر باید در موقعیت پیشرو و رهبر مبارزه علیه همه تبعیضات و نابرابریها و بیحقوقیها در جامعه سرمایه داری، و از جمله و بخصوص درجوامعی نظیر ایران بعنوان پرچمدار مبارزه برای آزادیهای سیاسی و مدنی، ظاهر شود. تز "برابری که متحقق شد آزادی هم خواهد آمد" ممکن است بدرد تعبیر و توضیح دنیا بخورد ولی به کار پراتیک انقلابی برای تغییر دنیا نمی آید.

یک نتیجه دیگر چنین تزی اینست که برای رسیدن به برابری میتوان آزادیهای سیاسی را قربانی کرد. اگر قرارست با تحقق سوسیالیسم به همه آزادی برسیم پس میشود امروز در راه رسیدن به برابری (نفی استثمار و کارمزدی و غیره)، آزادیها را محدود و سلب کرد ( از صف ضد خلق، نیروهای ضدانقلابی، احزاب بورژوا، دشمنان مردم و غیره) . در این دیگاه از صوری و حقوقی بودن آزادیهای سیاسی در جوامع طبقاتی چنین نتیجه گرفته میشود که این آزادیها امر مهم و اساسی ای نیستند، بورژوایی هستند و لذا قابل صرف نظر کردن اند. گویا طبقه کارگر، چه در مبارزه برای خلع ید سیاسی از بورژوازی و چه بعد از بقدرت رسیدن، آزادی را باید فقط برای خودش بخواهد و بس. گویا برسمیت شناختن آزادی برای همه شهروندان، مبارزه برای تحقق آن و تعهد به آن بعد از تصرف قدرت امری لیبرالی و بورژوائی است. و لذا برای تحقق امر کارگر - یعنی برابری و سوسیالیسم- نه تنها کمونیستها مجازند بلکه موظف اند که آزادی احزاب و مطبوعات و هنر بورژوائی را محدود و یا سلب کنند.

در برابر این گرایشها و تعابیر ضد کارگری از امر آزادی و مبارزه برای آزادی، کمونیسم کارگری دفاع از و تعهد به آزادیهای بیقید و شرط سیاسی همه افراد جامعه، چه در شرایط امروز و در مبارزه علیه بورژواز ی و چه در فردای تصرف قدرت سیاسی را قرار میدهد. اگر آزادیخواهی بورژوائی و ادعای دولتهای بورژوا از آزادی و حقوق مردم تماما صوری و تو خالی است ما با آزادیخواهی واقعی و عملی طبقه کارگر و تعهد حکومت کارگری به تامین آزادیهای همه جانبه سیاسی و مدنی برای همه افراد جامعه به جنگ بورژوازی میرویم.

شناخت و آگاهی ما از ریشه های اقتصادی و اجتماعی دیکتاتوری و سرکوب و نفی آزادیها به این معنی نیست که تحققق آزادیها را به بعد از تغییرات اقتصادی احاله میدهیم بلکه به این معنی است که راه عملی و واقعی تحقق آزادیهای همه جانبه سیاسی را که خواهان تحقق فوری آنها هستیم میشناسیم و بکار می بندیم. همانطور که ادعای ما برای ریشه کن کردن فقر و دیگر مصائب اجتماعی و تامین رفاه عموم مردم نیز صرفا یک آرمان نیست بلکه میدانیم چطور باید با لغو استثمار و امحای تولید برای سود این اهاف را عملی و پیاده کرد.

این نوع برخورد به مساله آزادیهای سیاسی از نقطه نظر مبارزاتی و بسیج و سازماندهی جامعه برای تحقق انقلاب سوسیالیستی نیز امری حیاتی است. ما از همین امروز و در تبلیغات و در پراتیک هر روزه مان باید مظهر و نماینده دفاع ازآزادیهای بی قید و شرط، و مقابله با تعصبات و تابوها و قید و بندهائی ( نظیر مقدساست ملی و مذهبی و اخلاق و غیره) باشیم که بورژوازی بر سر راه آزادی قرار میدهد. این صرفا یک امر تاکتیکی - مبارزاتی نیست بلکه با آرمان و هدف سوسیالیستی ما، با آرمان برابری اقتصادی و اجتماعی و حقوقی همه شهروندان و با جامعه انسانی که میخواهیم جایگزین جامعه طبقاتی بکنیم کاملا در انطباق قرار دارد. برای جنبش و حزب کمونیسم کارگری تاکتیک و استراتژی، هدف و وسیله، کاملا همخوان و منطبق اند. نمیتوان برای رسیدن به یک هدف چپ، براست پیچید. نمیشود برای رسیدن به مقصد نهلئی آزادی، آزادی مخالفین آزادی را سلب کرد و یا اعدام کنندگان را اعدام نمود. دولتهای سرکوبگر همیشه مخالفین خود را با انگ ضدیت با منافع ملی و مقدسات مذهبی و غیره کوبیده اند. دولت انقلابی طبقه کارگر نمیتواند همین شیوه را این بار با عنوان " ضد پرولتر" و "ضد انقلاب" و "بورژوا" و غیره ادامه بدهد. همین امروز جمهوری اسلامی بسیاری از مخالفین خودش را با انگ "ضد انقلاب" به جوخه اعدام میسپارد. در مقابل این سیاست همیشگی همه دولتهای سرکوبگر در طول تاریخ جوامع طبقاتی، دولت انقلاب کارگری موظف است هر نوع مقدسات و تابوها و تعصباتی که تحت نام ملیت و مذهب و اخلاقیات و حتی انقلاب بر سر راه آزادیهای سیاسی قرار داده اند را درهم بکوبد و بکنار بزند و از همان فردای بقدرت رسیدن آزادیهای بی قید و شرط را برسمیت بشناسد و عملی کند.

این به معنی باز گذاشتن دست نیروهای ضد انقلابی در اقداماتی که از نظر قانونی در جامعه جرم محسوب میشود نیست. بر خورد قاطعانه با این اقدامات و فعالیتهای نیروهای ضد انقلابی امریست که باید در هر مورد مشخص و با ثابت کردن و نشان دادن جرم این نیروها در هر مورد انجام شود. هر اندازه آزادیهای سیاسی در جامعه وسیع تر متحقق شود برخورد با فعالیتهای ضد انسانی و توطئه ها و خرابکاریهای نیروهای ضد انقلابی سهل تر و موثرتر خواهد بود. این امر بویژه در دوره های انقلابی - دوره ای که هنوز دولت برآمده از انقلاب از لحاظ سیاسی تثبیت نشده است- اهمیت ویژه ای پیدا میکند. (در این مورد در بخش بعدی بیشتر توضیح خواهم داد).

از نظر عملی و پراتیکی نیز آزادیهای سیاسی در پراتیک انقلابی طبقه کارگر در اپوزیسیون و در حکومت جایگاه مهمی دارد. هر درجه تعلل در دفاع از و در تحقق آزادیهای سیاسی میتواند به سرعت بعنوان اسلحه ای علیه طبقه کارگر بکار گرفته شود. در تمام طول تاریخ طبقات حاکم استثمار شوندگان را سرکوب و اعدام کرده اند. تحدید و نفی و سلب آزادیها و برمبنای آن سرکوب نیروهای انقلابی و آزادیخواه، و مشخصا در عصر ما سرکوب کمونیستها، یک اسلحه حدادی شده جوامع طبقاتی بر علیه طبقات استثمار شونده است. باید این اسلحه قرون و اعصار طبقات حاکم را تماما خنثی کرد و از کار انداخت. حکومت کارگری تنها میتواند با نفی کامل سرکوب، خود و جامعه را رها سازد. هر نوع دست بردن به سنت هزاران ساله سرکوب و اعدام ونفی آزادیها با هر توجیه تاکتیکی و هر اندازه موقت و گذرا، در نهایت به روی خود طبقه کارگر برخواهد گشت. تجربه شوروی یک نمونه تاریخی این واقعیت است.

 

انسانگرائی کمونیستی و آزادی برای همه

یک ویژگی اصلی و هویتی کمونیسم کارگری انسانگرائی آنست. این خصیصه جنبه دیگری از بیان خصلت ضد سرمایه داری کمونیسم کارگری است. ریشه و اساس همه مصائب و بیحقوقیها و تبعیضات در عصر ما نظام سرمایه داری است، و ازینرو جنبش نقد و محو سرمایه داری، یعنی جنبش کمونیسم کارگری، جنبشی عمیقا انسانگرا و برای رهائی انسان است. طبقه کارگر آزاد نمیشود مگر آنکه کل جامعه را آزاد کند و میتواند چنین کند چون کل جامعه از سلطه سرمایه داری، نظامی که سودآوری را بجای سعادت انسانها محور کارکرد خود قرار داه است، در رنج است. چون بشریت برای رهائی، برای فراتر رفتن از "جامعه مدنی" که بر فقر و استثمار و تبعیض و نفی هویت انسانی مردم بنا شده و رسیدن به "جامعه انسانی"، به سوسیالیسم نیازمند است. جامعه سوسیالیستی آلترناتیو طبقه کارگر نه تنها در برابر نظام سرمایه داری بلکه در برابر کل جوامع طبقانی در تمام طول تاریخ است. سوسیالیسم یعنی رهائی از هر نوع تبعیض و نابرابری و بیحقوقی طبقاتی و ناشی از تقسیم طبقاتی جامعه.

تاکید بر این خصلت انسانی کمونیسم در نظر و عمل، در تئوری و نظرات و موضعگیریها سیاسی و مهمتر از آن در عرصه های مختلف پراتیک و فعالیت مبارزاتی کمونیستها اهمیت حیاتی و تعیین کننده ای دارد. قصد من در اینجا باز کردن و توضیح جنبه های مختلف این بحث نیست ( رجوع کنید به "اساس انقلاب سوسیالیستی انسان است" انترناسیونال ۲۱۸، نوامبر ۲۰۰۷ ). بلکه میخواهم بر این تاکید کنم که خودآگاهی کمونیسم کارگری بر این آرمان و خصلت انسانگرایانه اش، و معرفی اجتماعی چهره انسانی جنبش کمونیسم کارگری در انظار توده طبقه کارگر و کل مردم، خود مهمترین ضامن و پیش شرط جلوگیری از انحرافات و اشتباهاتی است که به شکست تجربه شوروی منجر شد.

یک تاکید و ویژگی حزب و جنبش کمونیسم کارگری خصلت انسانی سوسیالیسم و جامعه سوسیالیستی است. از نظر ما انسانگرائی کمونیستی صرفا یک حکم و اصل نظری و یا اخلاقی نیست بلکه امری است که عملا و مستقیما به آزادی طبقه کارگر گره خورده است. همانطور که الزام طبقه کارگر به آزادی کل جامعه صرفا یک امر اخلاقی و انساندوستانه نیست بلکه از این واقعیت نشات میگیرد که عملا بدون رهائی جامعه خود طبقه کارگر نیز رها نخواهد شد. بدون محور قرار دادن انسانگرائی کمونیستی در مبارزه هر روزه، پراتیک و مبارزه عملی کمونیستها عقیم و بی ثمر خواهد ماند و یا مانند انقلاب اکتبر محصول آن بوسیله بورژوازی درو خواهد شد.

دفاع از و تعهد عملی به وسیع ترین آزادیهای سیاسی برای همه افراد جامعه یک جزء مهم خصلت انسانی سوسیالیسم است. محدود کردن آزادی به طبقه کارگر و یا نیروهای انقلابی چه در روند مبارزه علیه بورژوازی و برای خلع ید سیاسی از بورژوازی و چه بخصوص بعد از تصرف قدرت- با توجیهات نظری ای مثل "آزادی نیروهای انقلابی و سرکوب ضد انقلاب" و یا "آزادی برای خلق و سرکوب برای ضد خلق" و غیره - برخلاف انقلابیگری ظاهریش عملا در خدمت ضد انقلاب و بورژوازی قرار میگیرد. از نظر متدلوژی این یک نوع برخورد مکانیکی و سطحی به مبارزه طبقاتی است و تنها میتواند به نفع بورژوازی تمام شود. محدود کردن و سلب آزادی از هر بخش جامعه خود یک امر بورژوائی و ضد کارگری است. نه تنها طبقه بورژوا بلکه کل طبقات حاکم در تمام طول تاریخ آزادی را از بخش وسیعی از مردم، از طبقات استثمار شونده، از زنان، از اقلیتهای ملی و نژادی و مذهبی وغیره و غیره سلب کرده اند. تمام جوهر پراتیک انقلابی طبقه کارگر چه در قدرت و چه در اپوزیسیون، آن ویژگی منحصر بفردی که باعث میشود انقلاب کارگری "پایان ماقبل تاریخ جامعه انسانی" باشد، در برسمیت شناسی نظری و عملی حقوقی و واقعی آزادی برای همه مردم است. چپ سنتی و کمونیسم غیرکارگری که تعهد عملی و نظری به "آزادی همه مردم" را امری بورژوائی و لیبرالی میداند تنها توهم خودش به لیبرالیسم را نشان میدهد و بس. برای کمونیسم کارگری پایبندی به آزادی و رهائی همه انسانها عین مبارزه با طبقه بورژوا و کل نظامهای طبقاتی است که امروز و در تمام طول تاریخ تنها با سرکوب مردم و سلب و نفی آزادیها نظام طبقاتی را سر پا نگهداشته اند. طبقه کارگر موظف است با پرچم آزادی برای همه به جنگ بورژوازی برود و بعد از کسب قدرت و برای حفظ قدرت از همان فردای پیروزی وسیع ترین آزادیهای سیاسی را در جامعه متحقق کند.

در اینجا باید به یک سئوال مهم که بخصوص در رابطه با تجربه شوری اهمیت زیادی پیدا میکند پاسخ داد. این سئوال که آیا نیروهای ضد انقلاب در برابر دولت انقلاب نوپا از این آزادیها سوء استفاده نخواهند کرد؟ در این تردیدی نیست که مانند آنچه در شوروی پیش آمد نیروهای ضد انقلاب به هر تلاشی برای به شکست کشیدن انقلاب دست خواهند زد و دولت کارگری باید با تمام قوا با این تلاشها مقابله کند.

دولت کارگری باید مقاومت مسلحانه نیروهای ضد انقلابی و اقدامات تروریستی و توطئه و سابوتاژ سیاسی و اقتصادی آنها- نظیر احتکار که بعد از انقلاب اکتبر رخ داد - را با تمام قوا درهم بکوبد اما راه انجام این کار محدود کردن و سلب آزادیهای سیاسی نیست. ترور و احتکار و توطئه و جنگ مسلحانه شامل آزادیهای سیاسی و مدنی نمیشود و مقابله با آن وظیفه کاملا مجاز و قانونی دولت انقلاب است. اتفاقا در صورت وجود آزادیهای سیاسی، و در صورتی که یک نیرو و حزب ارتجاعی علیرغم برخورداری از این آزادیها دست به ترور و توطئه بزند میتوان با قدرت و حقانیت بیشتر و به نحو موثرتری به مقابله با این اقدامات ضد انقلابی پرداخت. خرابکاریها و توطئه های ضد انقلاب نه بخاطر وجود آزادیها بلکه به بهانه عدم وجود آنها میتواند خود را توجیه کند و حق بجانب جلوه بدهد و بر عکس وجود آزادیهای سیاسی به دولت انقلاب امکان میدهد که عدم حقانیت این اقدامات ضد انقلابی را به همگان نشان بدهد و در یک سطح وسیع اجتماعی توده مردم را علیه آن بسیج نماید.

یک جنبه دیگر مساله تفاوت میان دوره انقلابی- زمانی که دولت تازه بقدرت رسیده برای تثبت سیاسی خود مبارزه میکند و به این معنی انقلاب هنوز ادامه دارد- با دوره ای است که دولت تثبیت شده و جامعه حالت متعارف پیدا کرده است. طبعا شیوه ها و مکانیسم های مقابله با نیروهای ارتجاعی در دوره موقت تثبیت دولت با دوره بعد از آن متفاوت است و همانطور که قبلا گفته شد نمیتوان و نباید فعالیتهای دولت در دوره انقلابی را بمثابه یک دولت تثبیت شده در یک جامعه متعارف در نظر گرفت. اما یک نکته را باید تاکید کرد. در دوره تثبیت قدرت انقلاب- که ممکن است از چند هفته تا چند سال بطول بیانجامد- عملا انقلاب هنوز بفرجام نرسیده و ادامه دارد و دولت باید برای حل مشکلات و پیشبرد سیاستهایش - از جمله در برخورد با توطئه های نیروهای ضد انقلابی- سیاستهای ویژه ای را در دستور بگذارد. این سیاستها و اقدامات ویژه از پیش روشن نیست و بسته به شرایط تغییر میکند اما میتوان بر دو اصل عمومی در این رابطه تاکید کرد. نکته اول اینکه حزب یا نیروی انقلابی که قدرت را بدست گرفته- یعنی همان نیرو و حزب رهبر انقلاب- باید در دوره موقت انقلابی از همان اصولی پیروی کند و همان شیوه هائی را بکار ببندد که در روند انقلاب و قبل از تصرف قدرت بکار میبرد. یعنی بسیج و سازماندادن توده مردم با اتکا به حقانیت و اتوریته انقلابی خود برای پیشبرد سیاستهایش. به این معنی در دوره موقت دولت انقلابی نیز، گرچه هنوز قوانین و حقوق مردم در یک جامعه سوسیالیستی تثبیت و جاری نشده است اما آرمان و اصول و پرنسیبهای انسانی انقلاب و عملکرد انقلابی همچنان ناظر بر کار دولت تازه بقدرت رسیده است. نکته دوم اینست که دولت باید خصلت ویژه این اقدامات و هدف آن- یعنی درهم شکستن مقاومت نیروهای ضد انقلاب و تثبت قدرت دولت انقلابی- را بروشنی و صریحا برای مردم توضیح بدهد. هر نوع توجیه و تئوریزه کردن سیاستها و عملکرد ویژه دولت در مقابله با ضد انقلاب بمثابه سیاستهای پایه ای و استراتژیک دولت سوسیالیستی و هر نوع تعمیم آن به خصوصیلت سیاسی اقتصادی سوسیالیسم نه تنها در دراز مدت بلکه در همان دوره موقت انقلابی نیز به ناکامی و شکست این سیاستها منجر خواهد شد.

بنابرین چه از لحاظ اصولی و چه از نظر عملی تعهد به آزادی و انسانیت و انسانگرائی کمونیستی نمیتواند و نباید حتی در دوره موقت انتقال قدرت و در مقابله با نیروهای ضد انقلابی کنار گذاشته و یا حتی کمرنگ شود. در این دوره هم - مانند دوران انقلابی قبل از آن و جامعه سوسیالیستی بعد از آن- دفاع از و تامین آزادیهای سیاسی نه صرفا امری نظری و آرمانی بلکه یک ضروت عملی و پراتیکی است.

 

موخره: درسهای تجربه شوروی

با توجه به آنچه گفته شد روشن است که مرتبط کردن شکست انقلاب شوروی و تثبیت دیکتاتوری حزبی، آنچه در تبلیغات جنگ سردی استالینیسم و توتالیتاریسم خوانده میشود، به اشتباهات و بدفهمی لنین و بلشویکها از مقوله آزادی، نهایت سطحی گری است. بویژه برای یک نیروی چپ توضیح تجربه شوروی از سر اشتباهات لنین و بلشویسم، آنهم با این ادعا که گویا ریشه یابی مساله شوروی را هر چه بیشتر به عقب ببریم رادیکال تر برخورد کرده ایم، مانند اینست که کسی بخواهد با ادعای فراتر رفتن از داروینیسم به داستان آفرینش و نظریه آدم و حوا رجعت کند.

پراتیک بلشویکها در دوره جنگ داخلی و در برخورد به نیروهای ارتش سفید- با وجود ضعفها و کمبودهائی که داشت - در نوع دولت و کل روبنای سیاسی که بعد از اتمام جنگ داخلی در شوروی شکل گرفت و تثبیت شد نقش تعیین کننده ای نداشت. دیکتاتوری و بوروکراسی حزبی درشوروی از ملزومات کارکرد سرمایه دولتی بود و ضعف و اشتباه بلشویکها در آن دوره که در نهایت منجر به شکست انقلاب اکتبر شد نه برخوردشان به امر آزادی بلکه در این بود که نتوانستند انقلاب اقتصادی طبقه کارگر، لغو استثمار و کارمزدی و مالکیت خصوصی بر وسائل تولید، را به سرانجام برسانند. در عین حال برخورد به امر آزادیهای سیاسی بعنوان یک امر روبنائی و غیر اساسی و مجاز شمردن استفاده از اعدام و تاکتیک ارعاب و سرکوب در دوره جنگ داخلی زمینه نظری و توجیهی دیکتاتوری سرمایه داری دولتی در لباس بلشویسم و با ادعای سوسیالیسم را فراهم آورد. نه تنها بلشویسم بلکه کل جنبش کمونیستی در آنزمان خط و استراتژی روشن و تثبیت شده ای در مبارزه علیه اعدام و در دفاع از آزادیهای بیقید و شرط سیاسی نداشت و در نتیجه در برابر تعبیر استالینی از آزادی و دیکتاتوری پرولتاریا مصون و آماده مقابله نبود.

بر مبنای این ارزیابی در نتیجه گیری و درس آموزی از تجربه شوروی بر چند نکته باید تاکید کرد. اولا تحقق اقتصاد سوسیالیستی، اقتصاد مبتنی بر لغو کار مزدی و اشتراکی یا اجتماعی کردن وسائل تولید، و نه هیچ نوع اقتصاد برنامه ریزی شده دولتی برای صنعتی کردن و رشد نیروهای مولده و غیره، اساس و ضامن تحقق آزادی و برابری و رفاه در جامعه است. جنبش کمونیستی باید از نظر اجتماعی از مدتها قبل از پیروزی خصوصیات لازم برای به پیروزی رساندن سوسیالیسم را کسب کرده باشد. یک خصوصیت مهم و تعیین کننده، مسلح بودن به نقد و افشاگری عمیق و همه جانبه از اهداف و آرمانهای جنبشهای طبقاتی دیگر، جنبشهای استقلال طلبانه و صنعتگرا و رفرمیستی و غیره، و روشن و شفاف بودن تمایز پایه ای و ماهوی جنبش کمونیسم کارگری از این جنبشها است.

ثانیا دولت انقلابی کارگران تنها با تضمین و تعهد عملی به آزادیهای جامع و وسیع سیاسی ( آزادی بیان و قلم و تشکل و تحزب و اعتراض و غیره) برای همه شهروندان میتواند سوسیالیسم را پیاده کند. تعلل در تحقق آزادیهای سیاسی و یا موکول کردن آن به بعد از، و یا نقض آن به بهانه، تحقق سوسیالیسم تنها میتواند راه را برای سلطه مجدد سرمایه داری (در شکل سرمایه داری دولتی و یا برنامه ریزی شده و غیره) باز کند.

و بالاخره ثالثا در به پیروزی رساندن انقلاب سوسیالیستی و تحقق سوسیالیسم، پراتیک اجتماعی انسانها، که به شکل عملکرد جنبش و حزب و رهبران و فعالین بروز پیدا میکند، نقش تعیین کننده ای دارد. دولت کارگری قادر به تحقق سوسیالیسم تنها میتواند ثمره پیروزی جنبش و حزب کمونیستی باشد که در تمام طول حیات و عرصه های مبارزاتی اش علیه بورژوازی در تفکر و پراتیک خود انسان و انسانیت را محور قرار داده است.

کمونیسم کارگری در دوره ما، با نقد ویژه رادیکال و سوسیالیستی اش از تجربه شوروی، نتایج و درسهای این تجربه تاریخی را عملا در نظرات و سیاستها و در پراتیک انقلابی خود بکار گرفته است. مشخصا تئوری جنبشها، نظریه دولت در دوران انقلابی، نقد سرمایه داری بعد از فروپاشی شوروی- نقد ریشه ای آنچه "نظم نوین جهانی" خوانده میشود- ، برجسته کردن ماهیت ضد انسانی سرمایه داری و معرفی و اعلام انسان و انسانیت بعنوان اساس سوسیالیسم، و بالاخره تبیین از کمونیسم بعنوان یک پراتیک اجتماعی و نقد عملی سرمایه داری، بعنوان "ماتریالیسم پراتیک"، و تاکید بر دخالتگری و نقش تعیین کننده اراده و مبارزه انقلابی انسانها، و بویژه در سطح پراتیک پیشبرد این نظرات و سیاستها با یک مبارزه فعال و همه جانبه علیه سرمایه داری و علیه مذهب و ناسیونالیسم و همه مصائب و تبعیضات و بیحقوقهائی که سرمایه داری منشا و موجد آنست، همه اساسا هم بر دستاوردهای تجربه شوروی و هم بر نقد رادیکال آن مبتنی است. به این اعتبارلنین و لنینیسم و قیام اکتبر را باید یک جزء مهم کمونیسم کارگری و یک تجربه ارزشمند در سابقه و سنت این جنبش بحساب آورد.