اوباما و سیاست سازش با اسلام سیاسی

انترناسیونال ٢٩١ ستون اول

 

لایحه شنیع بردگی جنسی زنان که هفته گذشته دولت کرزای به تصویب رساند یک نمونه بارز و خصلت نمای رابطه آمریکا و اسلام سیاسی در دوره بعد از بوش است. یعنی دوره شکست نئو کنسرواتیسم و به بن بست رسیدن سیاستهائی که از دوران تاچر در غرب در دستور دولتها قرار گرفته بود.

اوباما با شعار تغییر و اساسا برای پیدا کردن راهی برای برون رفت از این بن بست بمیدان آمد. اما از همان آغاز روشن بود- و ما هم این را اعلام کردیم- که نقش و رسالت اوباما تحقق تغییری که مردم متنفر از بوش و سیاستهایش خواهان آن هستند نیست بلکه ایجاد خاکریزی در برابر تغییرات واقعی و مطلوب مردم است. اکنون بر همه روشن شده است که اوباما در واقع همان اهداف و سیاستهای دوره بوش را به طرق دیگری به پیش میبرد. تفاوت در شیوه ها است و نه در مضمون. اهداف و مضمون سیاست اوباما نیز تامین هژمونی و سرکردگی آمریکا به رقبای جهانی اش ( امری که رئیس جمهورها و مقامات آمریکائی سنتا آنرا "تامین رهبری آمریکا" در جهان مینامند) در دوره بعد از جنگ سرد است. بوش این استراتژی را به اتکا به قدرتنمائی نظامی و "حمله پیشگیرانه" و جنگ و تهدید به جنگ به پیش میبرد، اما با بن بست عراق و افغانستان تاریخ مصرف این تاکتیک به سر رسید و طبقه حاکمه آمریکا بناگزیر به شیوه های سنتی تر دیپلماسی و مصالحه و مذاکره روی آورد. این تغییر ناگزیر تاکتیکی برای تحقق اهداف هژمونی طلبانه ای که از پایان دوره جنگ سرد در دستور همه هیات حاکمه های آمریکا قرار داشته است، تمام آن تغییری است که در عرصه سیاست بین المللی قرار است آقای اوباما را از بوش متمایز کند. (در عرصه سیاستهای اقتصادی، که سیاست کمکهای صدها میلیارد دلاری به بانکها و کمپانیهای در حال ورشکستگی همچنان دنبال میشود، این تغییرات از این هم نازل تر است. اینجا تغییر محدود است به رده بندی کمپانیها بر اساس میزان کمک مالیشان به کاندیداهای انتخاباتی حزب دموکرات و یا جمهوریخواه! اما این موضوع بحث جداگانه ای است.)

جانشین شدن تهدید و حمله نظامی با دیپلماسی مذاکره بیش از هر چیز در برخورد دولت آمریکا به اسلام سیاسی خود را نشان میدهد و اینجاست که لایحه بردگی جنسی مصوبه دولت کرزای کنه ارتجاعی و ضد انسانی سیاستهای جدید و قدیم آمریکا را در برخورد به اسلام سیاسی یکجا برملا میکند. دولت اوباما تصمیم دارد بخش "معتدل" نیروهای طالیان را در دولت کرزای – که خود محصول سیاستهای دوره بوش است- شرکت بدهد و لایحه بیحقوقی زن قرار است امتیازی به این طالبان معتل باشد! مردم افغانستان مرغ عزای و عروسی شده اند. هم در جنگ آمریکا و طالبان باید قربانی بشوند و هم در صلحشان.

از نقطه نطر مردم در افغانستان و در کل کشورهای اسلامزده، نیروهای اسلامی، چه در کنار آمریکا و چه در مقابل آمریکا، تروریست و وحشی و ارتجاعی هستند. تنها تفاوت اینجا است که اگر دولت آمریکا در دوره بوش در جنگ با نیروهای اسلامی از مردم قربانی میگرفت، امروز با حمایت از نیروهای اسلامی "معتدل" و چشم بستن به جنایاتی نطیر لایحه ضد زن دولت کرزای سیاستهای تروریستی خودش را ادامه میدهد. حزب ما مدتهاست، مشخصا از بعد از یازده سپتامبر، منازعه و کشمکش میان دولتهای غربی و نیروهای اسلامی را جنگ تروریستها نامید. اما تروریستها در صلح شان هم تروریست اند. ما همیشه اعلام کرده ایم که منازعه و یا مصالحه بین دولتهای غربی و نیروهای اسلامی کلا در کمپ ارتجاع جهانی و در مقابل مردم متمدن جهان صورت میکیرد و ربطی به منافع مردم ندارد. و امروز مثال دولت کرزای نشان میدهد هر اندازه این نیروها به هم نزدیک بشوند در میزان جنایاتشان نسبت به مردم تغییری داده نمیشود.

دولت آمریکا (و سایر دول غرب) هیچگاه، چه آن زمان که بوش در شیپور جنگ با تروریسم اسلامی و محور شرارت میدمید و چه امروز که اوباما از احترام متقابل و وجوه مشترک غرب و جهان اسلام دم میزند، اعتراض و انتقادی به مضمون سیاستهای وحشیانه و قرون وسطائی نیروهای اسلامی نداشته است. تروریسم اسلامی از نظر این دولتها به عملیات تروریستی اسلامیون علیه شهروندان کشورهای غربی و اسرائیل محدود بوده است. اینکه نیروها و دولتهای اسلامی علیه مردم در خود کشورهای اسلامزده چه جنایاتی مرتکب میشوند- از تعزیر و قصاص و اعدام و شلاق و سنگسار و دیگر شکنجه های شرعی تا تحمیل بیحقوقی مفرط و تحقیر و توهین به زنان و تا اعدامهای جمعی نظیر قتل عام زندانیان سیاسی در ایران در تابستان 67 و غیره – اینها هرگز مورد توجه دولتهای غربی نبوده است. اما حتی همان ادعای دفاع از شهروندان کشورهای خود غرب در مقابل تروریسم اسلامی نیز شکل ظاهری حل و فصل مسائل دیگری است. در پس پرده یک کشمکش بر سر سهم خواهی در قدرت سیاسی و برسمیت شناخته شدن در صحنه سیاست جهانی ( از جانب نیروهای اسلامی) و از سوی دیگر اعمال کنترل و هژمونی از جانب دول غربی در جریان بوده است. آنچه دولتهای غربی نمیتوانند تحمل کنند عدم تبعیت نیروهای اسلامی از سیاستهای جهانی و منطقه ای آنها و مزاحمتهائی است که در سر راه پیشبرد این سیاستها ایجاد میکنند. ( و هر جا هم به حقوق بشر متوسل میشوند برای تحت فشار قراردان نیروها و دولتهای اسلامی و به عقب راندن آنها در این عرصه ها است و بس).

این جنگ قدرت سابقه چندین دهساله دارد و خود نشانی ای از گندیدگی و سترونی سرمایه داری عصر ما است. در ابتدا هرجا که منافع دولت آمریکا و سایر دولتهای غرب ایجاب میکرد نیروهای اسلامی- طالبان در افغانستان، نیروهای شیعه جنوب عراق در برابر صدام، خمینی در ایران برای جلوگیری از قدرت گیری چپ در انقلاب 57 - را خود ایجاد کردند و یا تحت حمایت قرار دادند و بجلو صحنه سیاست راندند. این نیروهای اسلامی و شاخه های جدیدترشان نظیر القاعده بعد از فروپاشی بلوک شرق بر زمینه به هم ریختگی توازن قوا در دنیای بعد از شوروی و افسار گسیختگی نیروهای قومی مذهبی- و در بسیاری مناطق نظیر اروپای شرقی و جمهوری های سابق شوروی باز با حمایت خود دول غربی- میدانی برای خود نمائی و عرض اندام در در کشورهای اسلامزده پیدا کردند و برای سهم خواهی از قدرت سیاسی در نظم نوین جهانی در برابر دولت آمریکا و دول غربی قرار گرفتند. یازده سپتامبر نقطه اوج این تقابل بود. بدنبال یازده سپتامبر طبقه حاکمه آمریکا زمینه را برای گسترش نفوذ خود در خاورمیانه و کلا تثبیت موقعیت خود بعنوان تنها قطب بلامنازع جهان بعد از جنگ سرد مناسب دید. تروریسم اسلامی بعنوان محورشر – بجای امپراتوری شر شوروی – بدنیا معرفی شد و بوش بعنوان رهبر دموکراسی و سرمایه داری بازار آزاد به تروریسم اسلامی اعلان جنگ داد. و این جنگ - و مشخصا حمله به افغانستان و عراق- بنوبه خود زمینه های سیاسی و اجتماعی رشد بیشتر نیروهای اسلامی در خاورمیانه و در سایر کشورهای اسلامزده را فراهم کرد.

این چرخه ترور و جنایت امروز با ورشکستگی اقتصادی – اجتماعی – سیاسی نئوکنسرواتیسم در راس تروریسم دولتی غرب ، وارد فاز تازه ای شده است. مرحله ای که میتوان آنرا دوره پیدا کردن یک نقطه تعادل برای همزیستی سیاسی اسلام سیاسی و بورژوازی غرب نامید. از جانب نیروهای اسلامی آنجا که هنوز در اپوزیسیون هستند و یا نقششان در دولت و سیاست تثبت نشده و برسمت شناخته نمیشود- مانند لبنان و فلسطین و پاکستان و افغانستان و عراق- این میتواند یک پیشرفت به نظر برسد. گویا اسلامیون دارند محصول ترورهایشان را درو میکنند. چنین به نظر میرسد که این روند میتواند به مشروعیت سیاسی و برسمیت شناخته شدن این نیروها از جانب دولتهای غربی – و لذا در سراسر دنیا- منجر شود و در نتیجه سهم خواهی این نیروها در قدرت – امری که از ابتدا علت وجودی اسلام سیاسی بود- جامه عمل بپوشد. اما این سرابی بیش نیست. علاوه بر اینکه در مورد جمهوری اسلامی – یعنی تنها کشوری که اسلام سیاسی "ضد آمریکائی" فی الحال در قدرت است- چنین "پیشروی" هائی تنها موجب تضعیف بیشتر رژیم خواهد شد – که پائین تر توضیح میدهم- برای دیگر نیروهای اسلامی نیز برسمیت شناخته شدن از جانب غرب و بقدرت رسیدن در معیت آمریکا آغاز حل و مستحیل شدن این نیروها در جنبشهای سیاسی متعارف تر و سابقه دارتر نظیر ناسیونالیسم و اشکال حکومتی خاص کشورهای جهان سومی نظیردیکتاتوریهای سلطنتی، قبیله ای، نظامی و یا جمهوریهای مادام العمر حداکثر با یک ظاهر اسلامی خواهد بود. دولت کرزای ومالکی – یعنی شاخه پرو آمریکائی اسلام سیاسی در حال حاضر- نمونه جنینی چنین حکومتهائی است با این تفاوت که امروز شاخه ضد آمریکائی اسلام سیاسی هنوز وجود دارد و فعال است و در نتیجه این نوع دولتها ناگزیرند مایه اسلامی غلیظی داشته باشند. بعبارت دیگر اینها نقطه سازشهای امروزی بورژوازی غرب – و بورژوازی خود این کشورها- با جریانات اسلامی هستند و طبعا موازنه قوای امروزی را منعکس میکنند. در شرایطی که اغلب نیروهای اسلامی به غرب نزدیک بشوند و مقتدی صدرها و بن لادنها و خالد مشعلها جای خود را به امثال کرزای و مالکی بدهند این نقطه سازش به نفع غرب و به ضرر جنبش اسلام سیاسی تغییر خواهد کرد و از اسلامیت این نیروها – و دولتها- چیز زیادی باقی نخواهد ماند. در این شرایط عاملی که همه این بساط و نقطه سازشها را به هم میریزد – یا بعبارت صحیحتر از زمینه مساعدی برای عرض اندام و بهم ریختن توازن قوای بالائیها برخور دار است- کارگران و مردم معترضی هستند که نمیخواهند و نمیتوانند در قرن بیست و یکم به ملزومات بورژوازی جهانی و محلی تن بدهند. امروز در دوره بی افقی و ورشکستگی کامل سرمایه داری جهانی – در شکل اقتصاد دولتی نوع بلوک شرقی و سرمایه داری بازار آزاد نوع غربی اش هر دو- به سر میبریم و این دوره عروج چپ و آزادیخواهی نوع چپ است. حکومتهای دیکتاتوری شاهها و خونتاهای نظامی و یا رئیس جمهورهای مادام العمر نمیتوانند ابزار مناسبی برای حل و فصل تنگناهای سرمایه داری و کنترل مردم بجان آمده باشند. ( و اگر بودند در سی سال پیش بورژوازی نیازی به توسل به اسلامیون در برابر انقلاب ضد سلطنتی مردم ایران نداشت). امروز دیگر بعد از تجربه ایران، اسلامیون هم نمیتوانند. رسیدن به یک توازن قوا و یا نقطه تعادل تازه میان بورژوازی غرب و نیروهای اسلامی، هر اندازه هم که هردو به آن رضایت بدهند، در خلا اتفاق نمیافتد. نیروی مردم بجان آمده از نظم اقتصادی و سیاسی سرمایه داری، مردم جهان متمدن، این معادلات را هر دم به هم میریزد و هر طرح ظاهرا پایداری را در هم می پیچد.

جامعه ایران نمونه بارز این ایفای نقش مردم در ناپایدار کردن شرایط برای حکومت است. هم بورژوازی جهانی و دولتهایشان و هم بورژوازی ایران در اپوزیسیون و در حکومت، با حفظ و بقای نظام جمهوری اسلامی مشکل دارد، و بحران و بی ثباتی و نامعلوم بودن آینده خصلت و وصف حال همیشگی روابط غرب و آمریکا با رژیم، و مناسبات میان خود جناحهای رژیم با یکدیگر و با نیروهای اپوزیسیون راست بوده است. ریشه این بحران در پایه ای ترین سطح ناتوانی رژیم، که اساسا برای سرکوب انقلاب 57 بجلو رانده شد، و کل طبقه حاکم ایران و دولتهای غربی در ایجاد یک سیستم اقتصادی و سیاسی و فرهنگی متعارف و با ثبات در جامعه است. جمهوری اسلامی، برخلاف نیروهای اسلامی دیگر مثل القاعده و یا حماس و دولت کرزای و شیعیان جنوب عراق، در پاسخ به یک انقلاب عظیم اجتماعی و برای سرکوب آن روی کار آمد و به همین دلیل گرچه انقلاب را در هم کوبید اما از همان بدو بقدرت رسیدن در مقابل خواستها و مطالبات و توقعات مردم قرار گرفت و از همین رو مدام با بحران و بی ثباتی دست بگریبان بوده است.

تا آنجا که به رابطه رژیم ایران با آمریکا مربوط میشود ما همیشه بر این واقعیت تاکید کرده ایم که "ضدآمریکائی گری" یک پایه هویتی حکومت و تعریفی است که رژیم از خود بدست داده است. به یک معنی توجیه سیاسی توهم پراکنیها و سرکوبگریها و کلا علت وجودی جمهوری اسلامی، بخصوص ولی فقیه و قصاص و قوانین اسلامی و امام جمعه ها و کل ساختمان اسلامی حکومت، و بویژه موقعیت آن در منطقه و در جنبش اسلام سیاسی، همه در گرو ضد آمریکائی گری حکومت است و هر درجه نزدیکی به آمریکا موقعیت رژیم را در تمام این وجوه تضعیف میکند و بر دامنه بحران سیاسی و اجتماعی آن میفزاید.

این وضعیتی است که هر نیروی اسلامی با نزدیکی به آمریکا دیر یا زود به آن دچار خواهد شد. جنبش اسلام سیاسی پرو غرب دیگر علت وجودی نخواهد داشت و اگر کلا مضمحل نشود کاملا حاشیه ای خواهد شد. اگر امروز شاخه سیاسی و "خوش خیم" اسلام سیاسی را دولتهای غربی در خود غرب و در کشورهای اسلامزده تحویل میگیرند از صدقه سر نیروهای اسلامی تندرو و ضد آمریکائی است. اگر اسلام تندرو مشغول سازش و مذاکره بشود اسلامیون میانه رو هم تماما جایگاه خود را از دست میدهند.

در مورد جمهوری اسلامی این نزدیکی، که چندی پیش مفسرین سیاسی آنرا بوسه مرگ نامیدند، به معنی آغاز پایان جمهوری اسلامی خواهد بود. رژیم نمیتواند بحران رابطه با غرب را حل کند و همچنان جمهوری اسلامی باقی بماند. اگر حکومت بر کوهی از آتش فشان ننشسته بود شاید میتوانست چند صباحی در هیات حکومتهای مثل مالکی و کرزای به عمر خود ادامه بدهد اما مردمی که تا اینجا این بحران را ایجاد کرده اند چنین اجازه ای نخواهند داد. بحران رابطه جمهوری اسلامی با غرب در واقع جزئی از بحران حکومتی رژیم اسلامی است که نهایتا با سرنگونی رژیم بدست مردم حل خواهد شد.