شکست انتخاباتی راست افراطی در آمریکا و نقش مردم

انترناسیونال ۱۶۵ ستون اول

 

پیروزی دموکراتها در انتخابات میان دوره ای مجلس در آمریکا انعکاس و نتیجه مستقیم روگردانی مردم این کشوراز بوش و سیاستهای دولت وی در قبال عراق بود. با اعلام نتیجه این انتخابات که کنترل هر دو مجلس نمایندگان و سنا را در اختیار دموکراتها قرار داد، دونالد رامسفلد وزیر دفاع که از وی بعنوان آرشیتکت حمله نظامی به عراق نام میبرند استعفا داد و بوش مسئولیت شکست انتخاباتی حزب خود را بعهده گرفت. اکنون سئوال این است که با تضعیف "بازها" در هیات حاکمه آمریکا سیاستهای میلیتاریستی و جنگ طلبانه که وجه مشخصه سیاست خارجی آن کشور بویژه در خاورمیانه بوده است چه سرنوشتی پیدا خواهد کرد؟ آیا باید منتظر توقف این سیاست و جهت گیریهای متعادل تری در سیاستهای آمریکا بود؟ پاسخ به این سئوال منفی است. در این تردیدی نیست که این تحول یک عقب نشینی برای نئوکنسواتیوها و مدافعین افراطی سیاستهای میلیتاریستی است اما استراتژی عمومی طبقه حاکمه آمریکا تغییری نخواهد کرد. این استراتژی ناظر بر تامین هژمونی جهانی و تبدیل شدن بورژوازی آمریکا به یگانه قطب جهان در دنیای بعد از جنگ سرد است و در این مورد اختلافی در میان سیاستهای احزاب حکومتی آمریکا وجود ندارد. حتی اینکه برای رسیدن به این هدف باید اساسا به قدرت نظامی و سیاستهای جنگی اتکا کرد نمیتواند در میان سیاست گذاران و استراتژیستهای طبقه حاکمه آمریکا اختلاف نظری وجود داشته باشد.

این واقعیتی است که بورژوازی آمریکا نه از لحاظ اقتصادی بلکه تنها از نظر نیروی ارتش و ماشین نظامی خود یک قدرت فائقه محسوب میشود. آمریکا یک ابرقدرت نظامی است و نه اقتصادی. رقبای اقتصادی نظیر چین و ژاپن و اروپای واحد که در سطح جهانی فی الحال از او سبقت گرفته اند از نظر نظامی حتی قابل مقایسه با آمریکا نیستند. همین واقعیت اتکا به میلیتاریسم و سیاستهای جنگ افروزانه را برای بورژوازی آمریکا به تنها انتخاب و یک ضرورت گریز ناپذیر تبدیل میکند. برای دولت آمریکا، هر حزبی در قدرت باشد، این روشن است که صرف رقابت آزاد در بازار جهانی بورژازی آمریکا را در اول صف قرار نخواهد داد و برای آقائی بر دنیا باید ماشین ارتش را بمیدان آورد. تا کنون نئوکنسرواتیسم صریح و علنی این خط را نمایندگی میکرده است، اما میلیتاریسم نتیجه سیاستهای نئوکنسرواتیستی در هیات حاکمه آمریکا نیست، بر عکس مقبولیت و دست بالا پیدا کردن سیاستهای نئوکنسرواتیستی در عرصه سیاست خارجی خود انعکاسی از مطلوبیت و ضرورت عینی اتکا به میلیتاریسم و قلدرمنشی نظامی ماشین ارتشی برای کل طبقه حاکمه آمریکا است. این تنها راه ممکن برای تامین هژمونی و سلطه جهانی دولت آمریکا در "نظم نوین" جهان پس از جنگ سرد است. و لذا از این نقطه نظر تغییری در جهتگیریها و سیاستهای عمومی دولت آمریکا داده نخواهد شد.

از سوی دیگر این هم واقعیتی است که سیاستهای آمریکا در عراق به بن بست رسیده و بویژه در افکار عمومی مردم آمریکا دولت بوش جنگ را باخته است. هیات حاکمه آمریکا ناگزیر است به نحوی از این مخمصه خود را نجات بدهد و این راه نجات هر چه باشد مسلما ادامه خطی سیاست تا کنونی نخواهد بود. اکنون پس از شکست حزب جمهوریخواه در انتخابات همه مفسرین سیاسی و مقامات حکومتی از هر دو حزب، و حتی تلویحا خود بوش، بر ضرورت تغییر این سیاست تاکید میکنند. اکنون این مساله در برابر دولت بوش و وزیر دفاع تازه او قرار میگیرد که چگونه نیروهای خود را از باتلاق عراق بیرون بکشند بی آنکه رسما و علنا شکست خورده باشند. این مساله البته جواب سر راست و ساده ای ندارد اما اکنون که "معمار جنگ عراق" استعفا داده است میتوانند امیدوار باشند که تحت عنوان "تصحیح" اشتباهات گدشته راهی برای برون رفت از بن بست عراق پیدا کنند. دو حزب از هم اکنون اعلام کرده اند که در این جهت "اشتراک مساعی" خواهند داشت.

یک مسله دیگر سیاست آمریکا در قبال جمهوری اسلامی و مساله موسوم به "بحران هسته ای" است. در این مورد بر خلاف عراق هیات حاکمه آمریکا در آغاز راه است. در اینجا هنوز گزینه های مختلفی، از تلاش برای حل دیپلماتیک مساله تا تحریم اقتصادی و تهاجم نظامی، در برابر دولت آمریکا قرار دارد. انتخابات اخیر احتمال حمله نظامی به ایران را ضعیف تر میکند اما تماما آنرا منتفی نمیسازد. در مورد متوقف ساختن پروژه اتمی جمهوری اسلامی اختلافی در میان جناحهای حکومتی آمریکا نیست و گر چه ممکن است در مورد زمان و شرایط اقدام نظامی هم نظر نباشند اما هیچیک حمله نظامی را بعنوان آخرین گزینه منتفی نمیدانند.

اما گذشته از احتمالات و سیر ممکن تحولات آتی آنچه همین امروز حائز اهمیت است نقشی است که مردم جهان، در خود آمریکا و در عراق و ایران و خاورمیانه، به شکل دادن به این احتمالات میتوانند ایفا کنند. مساله اینست که قطب فوق ارتجاعی جنایتکار دیگری، یعنی جنبش کثیف اسلام سیاسی، در برابر میلیتاریسم دولت آمریکا قرار دارد که آماده است تا هر درجه از عقب نشینی جناح راست افراطی در هیات حاکمه امریکا را به حساب پیروزی خود بنویسد و دست به تعرض بزند. در برابر این وضعیت تنها صف مستقل اعتراض و مبارزه مردم و نیروهای چپ و مترقی و آزادیخواه پاسخگو است. همان نیروئی که به بوش و سیاستهای جنگی اش نه گفت و شکست انتخاباتی اخیر را به حزب جمهوریخواه تحمیل کرد، نیروی مقابله با ارتجاع اسلامی و به شکست کشاندن اسلام سیاسی نیز هست. گرچه این نیرو در امریکا و کلا در کشورهای غربی هنوز به ضرورت اعتراض و مبارزه علیه نیروهای اسلامی تماما واقف نیست، اما از این ظرفیت و پتانسیل برخوردار هست که این ضرورت را به سرعت دریابد و در این عرصه نیز بمیدان بیاید.

جنبش سرنگونی طلبانه مردم ایران از این نقطه نظر نمونه است. جنبش اعتراضی مردم ایران علیه جمهوری اسلامی خصلتی چپ و انقلابی دارد و مردم در تجربه مبارزاتی خود روز بروز بیشتر در می یابند که نمیتوانند و نباید به بالائیها، به رابطه میان احزاب حکومتی در آمریکا و در حکومت اسلامی و تغییرمناسبات و توازن قوا میان آنان امیدی ببندند. تضعیف راست افراطی در هیات حاکمه آمریکا و در نتیجه کم شدن احتمال هجوم نظامی میتواند و باید صف اعتراضات و مبارزه مردم علیه جمهوری اسلامی را تقویت کند و به پیش براند.

واقعیت آنست که مقابله با خطر حمله نظامی و تحریم اقتصادی و خنثی کردن کامل این خطر تنها بقدرت خود مردم و اعتراض و مبارزه آنان علیه جمهوری اسلامی و سیاستهای میلیتاریستی و دخالتگریهای دولت آمریکا هر دو ممکن است. جنبش سرنگونی طلبانه مردم ایران از این نقطه نظر میتواند در صف مقدم مبارزه مردم جهان علیه دو قطب تروریستی، در محور جنبش جهانی جبهه سوم، قرار بگیرد.

شکست انتخاباتی راست افراطی در انتخابات مجلس آمریکا هم در ایران و هم در سطح جهانی شرایط مساعد تری برای پیشروی جنبش جبهه سوم علیه دنیای سیاهی که این نیروها ساخته اند فراهم کرده است. باید از این شرایط برای پیشرویهای بیشتر سود جست.