جنگ لبنان و ابعاد تازه بحران خاورمیانه جنگی در چهار چوب توحش نظم نوین جهانی

انترناسیونال ۱۵۱

 

اکنون بیش از بیست روز از یورش اسرائیل به لبنان میگذرد و هر روز ابعاد دهشتناک این فاجعه گسترده تر میشود. تنها کشتار قانا، که بهیچوجه یک تصادف و استثنا نبود، کافی است تا ابعاد جنایت آمیز این جنگ را در برابر چشم همگان قرار بدهد. حتی در مقایسه با سابقه پر آتش و خون خاورمیانه این جنگ تا همینجا رکورد تازه ای در جنون و وجنایت بجا گذاشته است.

یک جامعه را بیش از بیست روز است میکوبند. صدها کشته و صدها هزار آواره و بیخانمان و میلیاردها دلار خسارت به جاده ها و پلها و شهرها و خانه ها نتیجه تا کنونی این جنگ بوده است و دولتهای "متمدن" دنیا هم دارند این جنایات را نظاره میکنند و مستقیم و یا غیر مستقیم از آن حمایت میکنند. این درجه از توحش و جنایت در واقع ناشی از شکل و مضمون و اهداف متفاوت و بیسابقه حاکم بر این جنگ است.

جنگ جاری در لبنان با همه جنگهای گذشته در خاورمیانه فرق میکند، هم از نظر شکل و هم از نظر مضمون و سیاستهای حاکم بر آن. اسرائیل بارها در سی سال اخیر به لبنان حمله کرده است اما هیچوقت ابعاد حمله و ویرانگری و کشتار دولت اسرائیل این ابعاد را نداشت. بارها تانکهای اسرائیل دهکده های فلسطینی را کوبیده اند. صبرا و شتیلا را کسی فراموش نکرده است ولی کوبیدن قانا متفاوت است. قانا دهکده ای است که بهمراه کل یک جامعه در هم کوبیده میشود.

این جنگ تازه ای از نوع حمله آمریکا به عراق است. آمریکا هم ادعا میکرد که با القاعده در حال جنگ است و امنیتش در خطر است و به این بهانه به عراق حمله کرد و جامعه ای را در هم کوبید. جنگ جاری همان عملیات "شوک و وحشت" این بار بوسیله اسرائیل و علیه مردم لبنان است. اسرائیل در این جنگ مدل حمله به عراق و الگوی جنگ جبهه دموکراسی غربی با اسلام سیاسی را دنبال و پیاده میکند. از نظر شکل این جنگ در چارچوب توحش و جنایت جنون آمیز نظم نوین جهانی قرار میگیرد.

از نظر مضمون نیز این جنگ متفاوتی است. چرا این جنگ اتفاق می افتد؟ چه اهدافی را دنبال میکند؟ هر جنگ مستقل از ابعاد و شکل تحقق اش سیاست معینی را به پیش میبرد و اهداف معینی را دنبال میکند. سیاست ناظر بر این جنگ چیست؟ طبعا اولین پاسخی که به ذهن میرسد مساله فلسطین است. و زورگوئیها و تجاوزگریهایی که همیشه دولت اسرائیل علیه مردم فلسطین داشته است. اینطور به نظر میرسد که این جنگ هم اپیزود دیگر و پرده دیگری از همان مناقشه همیشگی اعراب و اسرائیل است و مانند همیشه دولت اسرائیل دارد با مشت آهنین و قدرت ماشین نظامی اش به مساله فلسطین پاسخ میدهد. اما این موضوع را تماما توضیح نمیدهد. ریشه این تخاصم مساله فلسطین هست ولی در یک چارچوب کاملا جدید و متفاوتی از گذشته. مساله فلسطین در واقع قربانی این جنگ است و نه موضوع مستقیم آن. علاوه بر مردم لبنان و فلسطین خود مساله فلسطین را هم باید جزء تلفات این جنگ بحساب آورد. یا بهتر است بگوئیم طرفین تلاش میکنند امر واقعی مردم فلسطین قربانی بشود.

طرف این جنگ اسلام سیاسی است و همین قضیه را کاملا متفاوت میکند. همیشه مساله فلسطین ظرف ومحملی بوده است برای رویاروئی بلوکهای جهانی. در دوره جنگ سرد دو بلوک شرق و غرب بر سر مساله فلسطین در برابر یکدیگر قرار میگرفتند و این بار این رویاروئی بین اردوگاه تروریسم دولتی غرب و اسلام سیاسی شکل گرفته است. این تغییر بلوک مقابل اسرائیل و آمریکا، صورت مساله را نیز عوض کرده است.

در دوره گذشته هر تخاصمی بین شرق و غرب در خاورمیانه صورت مساله اش مساله فلسطین بود و آنچه لااقل در سطح رسمی و دیپلماتیک بعنوان مساله مورد مشاجره مطرح میشد قضیه دولت فلسطین و سرزمینهای اشغالی و سرنوشت آوارگان و غیره بود. صورت مساله تمام جنگها و تخاصمات گذشته در خاورمیانه و حتی اگر بین دو بلوک جهانی رخ میداد همین مساله بود. این مساله البته همچنان حل نشده باقیمانده است اما این بار موضوع مستقیم این جنگ راه حلهای مختلف بلوکهای جهانی و یا اعراب و اسرائیل بر سر مساله فلسطین نیست، این جنگی برای قربانی کردن مساله فلسطین، برای تحت الشعاع قرار دادن آن، بیربط اعلام کردن آن به وضعیت خاورمیانه و بفراموشی سپردن آن است. مردم فلسطین میخواهند اسرائیل مناطق اشغالی در جنگ شش روزه را ترک کند، شهرک های یهودی نشین در این مناطق را جمع کند و یک دولت مستقل و متساوی الحقوق فلسطینی را برسمیت بشناسد. این جواب واقعی به مساله خاورمیانه است. اما نه در این جنگ و نه حتی در طرحهای آتش بس و توقف این جنگ و ایجاد صلح پایدار سخنی از این ریشه مساله در میان نیست.

دولت آمریکا برای توجیه مخالفتش با آتش بس اعلام کرده است که طرفدار یک صلح پایدار است و هفته قبل کاندولیزا رایس وزیر امور خارجه آمریکا این طرح صلح پایدار را اعلام نمود. در این طرح اولا حرفی از آتش بس فوری در میان نیست. ( در واقع این طرح را داده اند که آتش بس را نگویند!). طرح صلحی که در آن آتش بس بعنوان شرط اول هر نوع صلحی اعلام نشود بدعت جدیدی است که باندازه کافی پوچی ژست صلح دوستی طراحانش را میرساند اما در هر حال نکته مهم این نیست. نکته مهم اینست که در این طرح حتی نامی از فلسطین برده نشده! طرح صلح و آن هم از نوع پایدار آن میدهند و به ریشه مساله حتی اشاره هم نمیکنند. بهانه اینست که آتش بس فوری جواب نیست چون فورا در هم میشکند و موقت خواهد بود ( و معلوم نیست چند هزار نفرکشته و چند صد هزار نفر دیگر از مردم بیگناه باید بیخانمان و آوراه بشوند تا شرایط صلح ادعائی آمریکا فراهم شود). اما همه میدانند که آنچه اتش بس ها را درهم میشکند اساسا و قبل از هرچیز انکار حقوق پایه ای مردم فلسطین بوسیله اسرائیل است. همه میدانند مساله محوری و ریشه ای مساله مردم فلسطین است و همه طرحها تا کنون سعی کرده اند به نحوی به این مساله جواب دهند. از کمپ دیوید تا پیمان اسلو و مادرید و تا استراتژی صلح در برابر زمین و سیاست نقشه راه و طرح دو دولت و غیره همه این نوع طرحها به نحوی سعی داشته اند مساله فلسطین را، گرچه اساسا به نفع اسرائیل و حد اکثربا دادن آوانسهائی به کشورهای عربی و نیروهای فلسطینی، حل و فصل کنند. موضوعات مورد مشاجره وچانه زنی در این طرحها مناطق اشغالی نوار غزه و کرانه غربی رود اردن، مساله اورشلیم و پایتخت دو دولت و شهرکهای یهودی نشین در مناطق اشغالی و غیره بوده است. همه میدانند که اگر این موضوعات حل و فصل نشود حرفی هم از حل مساله فلسطین و در نتیجه صلح پایدار در خاورمیانه نمیتواند در میان باشد. جنگ اخیر و طرحهای ختم آن دقیقا همین مسائل ریشه ای را انکار میکند. جنگ جاری در لبنان در واقع مساله فلسطین را "های جک" و مصادره میکند و بحران خاورمیانه را در قالب تقابل دو قطب تروریستی قرار میدهد.

مساله را در واقع تبدیل کرده اند به تقابل بین اسلام سیاسی و طرح خاورمیانه بزرگ آمریکا. مساله در چارچوب نظم نوین جهانی در خاورمیانه خود را بروز میدهد و در سطح دیپلماسی و تبلیغات دولتها هم علل جنگ و هم توقف آن در این چارچوب طرح و دنبال میشود. سخنگوی دولت اسرائیل چند روز قبل صریحا از همین موضع اعلام کرد که اسرائیل نماینده دموکراسی در خاورمیانه است و از جانب دموکراسی جهانی و در مقابل تروریسم اسلامی که یک نیروی جهانی است میجنگد. دیگر مقامات اسرائیلی و آمریکائی نیز بارها بر همین نکته تاکید کرده اند. بر مبنای همین منطق است که دولتهای غربی و بویژه آمریکا بخود جرات میدهند از آتش بس طفره بروند و چنین وقیحانه از این جنگ دفاع کنند.

جنگ بی منطق! اسرائیل چرا میجنگد؟

طرح و بروز مساله در قالب جنگ تروریستها اهداف سیاسی و حتی نظامی رسمی و اعلام شده از جانب طرفین را پوچ و بی معنی میکند. پیروزی نظامی و سیاسی برای اسرائیل، آنطور که دولت اسرائیل و آمریکا ادعا میکنند، نا ممکن است. نمیتوان یک نیروی چریکی و میلیشیا را با بمباران یک کشور شکست داد. این فقط جایگاه سیاسی و قدرت نظامی آن نیرو را تقویت میکند و عینا همین اتفاق افتاده است. حزب الله بعنوان قربانی و قهرمان مقاومت در برابر حمله اسرائیل پایگاه سیاسی و اجتماعی وسیعی پیدا کرده و بنا به اعتراف خود منابع غربی حتی از نظر نظامی نیز رو آوری به آن ابعاد بیسابقه ای پیدا کرده است. همان تبعات حمله آمریکا به عراق، یعنی تقویت نظامی- سیاسی نیروهای اسلامی در عراق و در خاورمیانه، از همین امروز در مورد یورش اسرائیل به لبنان قابل مشاهده است و از همان آغاز نیز روشن بود که چنین خواهد شد. حتی در خود کمپ غرب برخی کارشناسان و صاحب نظران نظامی پوچی و بیحاصلی این جنک را گوشزد میکنند. ( در همان روزهای آغاز جنگ یک ژنرال بازنشسته آمریکائی در مصاحبه ای با سی ان ان جنگ جاری در لبنان را از نظر نظامی پوچ و بی معنی دانست). در مورد عراق اگر سرنگونی صدام به قیمت به آتش کشیدن یک جامعه و تقویت اسلام سیاسی، در هر حال هدف اعلام شده ای بود که متحقق شد، در مورد جنگ جاری حتی همین سطح از پیروزی بی معناست. حزب الله را نمیتوان سرنگون کرد. حتی جنگ حزب الله را تضعیف هم نخواهد کرد. این جنگ تنها و تنها میتواند حزب الله را هم از نظر نظامی و هم سیاسی تقویت کند.

پس چرا اسرائیل میجنگد؟ مساله وقتی قابل درک میشود که آنرا در چارچوب جنگ تروریستها قرار بدهید. قدرتنمائی نظامی، کسب هژمونی و سلطه بر منطقه بقدرت تانک و بمب افکن، کشتار و مرعوب و منکوب و متوحش کردن مردم ( یعنی تروریسم دولتی به معنی دقیق کلمه) و بالاخره حاشیه ای کردن و تحریف و لوث کردن امر و خواستهای بر حق مردم فلسطین، اینها اهدافی است که اسرائیل از این جنگ دنبال میکند. توحش این جنگ با اهداف و سیاستهای تروریستی ناظر بر آن تماما خوانائی دارد. قدر قدرتی به نمایندگی از کمپ دموکراسی نظم نوینی در برابر اسلام سیاسی دیگر جنگی نه از نوع جنگ شش روزه و یا حتی هجوم به صبرا و شتیلا بلکه عملیات "شوک و وحشت" از نوع حمله به عراق و کوبیدن تمام عیار یک جامعه را میطلبد، حتی اگر نتیجه اش تقویت اسلام سیاسی باشد.

جنگ تروریستها منطق ویژه خودش را دارد. و نفس حفظ حالت جنگی و تخاصم نظامی نه تنها در خاورمیانه بلکه در سراسر جهان جزئی از تعریف و علت وجودی هر دو قطب تروریسم عصر ما است. این جنگ تنها در چارچوب استراتژی نظم نوین نئو کنسرواتیوهای کاخ سفیدی و همپالکیهایشان در اروپا و اسرائیل قابل فهم است. تقسیم جهان به قطب خیر و شر و تراشیدن یک دشمن جهانی در برابر اردوگاه دموکراسی نظم نوینی پایه این استراتژی است و جنگ لبنان تنها نشان میدهد که دولت اسرائیل نیز با تمام قدرت جهنمی ارتش اش قصد دارد که به علمدار این اردوگاه در خاورمیانه تبدیل شود.

این اردوگاه، کمپ تروریسم دولتی غرب، با اعلام امپراتوری شر توسط ریگان حضورش را اعلام کرد و با علم جهاد علیه تروریسم اسلامی و محور شر بوسیله بوش ادامه یافت. و اکنون اسرائیل به عنوان عضو فعال این کمپ قدم بمیدان میگذارد تا با قدرت و حق بجانبی جهانی بیشتری سیاست همیشگی اش مبنی برانکار حقوق پایه ای مردم فلسطین را به پیش ببرد.

مطلوبیت جنگ برای اسلام سیاسی

آیا این جنگ به حزب الله و کلا اسلام سیاسی تحمیل شد؟ آیا حزب الله قربانی این جنگ است؟ در جنگهای قبلی خاورمیانه چنین سئوالاتی در مورد طرف مقابل اسرائیل، الفتح و یا انتفاضه و غیره، میتوانست پاسخ مثبت داشته باشد و اغلب نیز چنین بود. ولی در مورد جنگ جاری پاسخ منفی است. اردوی اسلام سیاسی در منطقه از حزب الله و حماس و سوریه و جمهوری اسلامی تا نیروهای اسلامی شیعه در جنوب عراق همه خود طالب این جنگ بودند. جنگ بخاطر به گروگان گرفتن سربازهای اسرائیلی شروع نشد اما این چاشنی و بهانه ای بود که حزب الله و حماس با کمال میل در اختیار اسرائیل قرار دادند.

نیروهای اسلامی در منطقه هر یک بدلایل خاص خودشان خواستار این جنگ بودند. حماس به این جنگ احتیاج داشت تا موقعیت رو به ضعف خودش در برابر محمود عباس را جبران کند و ورق را در فلسطین به نفع خود برگرداند. حزب الله این جنگ را میخواست تا از مواهب سیاسی و نظامی آن، نتایجی که عملا تا هم اکنون ببار آمده، بهره مند شود. برای نیروهای اسلامی شیعه نظیر مقتدی صدر در عراق هم این به معنی به هم ریختن هر چه بیشتر وضعیت خاورمیانه و دست بالا پیدا کردن آنان در سیاست داخلی خود عراق بود. و برای سوریه بیرون رانده شدن از لبنان و بویژه جمهوری اسلامی تحت فشار قرار گرفته در بحران هسته ای، جنگ جاری نعمتی است که به آنان در سطح منطقه جایگاه قویتر و دست بالا تری در مانورهای سیاسی و دیپلماتیک شان در برابر آمریکا و دول غربی میبخشد. سوریه و جمهوری اسلامی در این جنگ میتوانند بازو و اهرمهای قدرتشان در منطقه را به رخ بکشند و مدعی تر و طلبکار تر از غرب سهم خواهی کنند. جمهوری اسلامی حالا نه بر سر مساله اتمی، بلکه بر سر مساله حزب الله در لبنان بعنوان یک پای مذاکرات و هر نوع راه حل ختم جنگ ظاهر میشود و سوریه هم در انتطار تماس و زنگ تلفن هیات حاکمه آمریکا است. خود مقامات غربی نیز به انحاء مختلف این ضرورت را که سوریه و جمهوری اسلامی باید پای هر نوع مذاکره برای حل مساله حزب الله باشند اعلام کرده اند. اینها همه فواید فوری و مقطعی جنگ برای اسلام سیاسی است.

در یک سطح پایه ای تر و استراتژیک تری نیز این جنگ را باید ادامه سیاستهای اسلام سیاسی هم مشخصا در قبال مساله فلسطین و هم بعنوان یک جنبش جهانی محسوب کرد. اسلام سیاسی همیشه خواستار حذف اسرائیل بوده است و امروز با روی کار آمدن حماس، جریانی که اسرائیل را به رسمیت نمیشناسد، مساله فلسطین کاملا در ابعاد تازه ای مطرح میشود. یاسر عرفات حدود بیست سال قبل دولت فلسطین را برسمیت شناخت و همین نقطه شروعی بود برای حل صلح آمیز مساله از طریق مذاکره و انعقاد پیمان اسلو و مادرید و طرح صلح در برابر زمین و نقشه راه و غیره ( که گرچه در هیچیک از اینها مساله به نفع مردم آواره فسطینی حل نمیشد ولی در هر حال باب مذاکره و احتراز از جنگ را مفتوح میگذاشت). و اکنون اسلام سیاسی مساله را بیست سال به عقب میبرد. این سنتا اسرائیل بود که پیمانها را میشکست و با توپ و تانک از روی توافقنامه ها رد میشد اما امروز اسلام سیاسی در قامت حماس و بعنوان نماینده مردم فلسطین از برسمیت شناسی اسرائیل و در نتیجه هر طرحی که بر وجود دو دولت مبتنی باشد عدول میکند. جمهوری اسلامی هم حذف اسرائیل و یا بقول احمدی نژاد پاک کردن اسرائیل از روی نقشه جهان را مطرح کرده است. امروز جمهوری اسلامی سیاستش در اعلام حمایت از حزب الله را اینطور بیان میکند که با موشک باران شهرهای اسرائیل باید شرایط را آنقدر برای اسرائیلی ها سخت و نا امن کرد که خودشان منطقه را ترک کنند و به این ترتیب اسرائیل عملا حذف شود. این مواضعی است که در روزنامه های دولتی و نیمه دولتی در جمهوری اسلامی منتشر میشود. حذف اسرائیل همپنان محور این موضعگیری است. حزب الله هم همیشه همین موضع را داشته است. بعبارت دیگر نیروهای اسلام سیاسی بنا بر تعریف و خصلت خود هیچکدام خواهان حل مسالمت آمیز مساله فلسطین نیستند.

از سوی دیگر در خود اسرائیل با روی کار آمدن دولت دست راستی شارون عملا و صریحا طرح نقشه راه و کلا طرحهای مبتنی بر مذاکره و توافق طرفین به کناری گذاشته شد و قدرتنمائی نظامی جای آنرا گرفت. امروز طرفین جنگ در لبنان نیروهائی هستند که میخواهند یکدیگر را حذف کنند، علیه موجودیت یکدیگر میجنگند و این یعنی جنگ و کشتار و ویرانی بی یایان.

این جنگ بر سر بود و نبود، حل مساله مردم فلسطین را کلا از چشم انداز و آینده قابل پیش بینی خارج میکند. وقتی از جانب نیروهای فلسطینی هدف تشکیل یک جامعه و دولت مستقل و متساوی الحقوق به حذف اسرائیل بدل میشود، این بنوبه خود این امکان و ابزار سیاسی را بدست اسرائیل میدهد که بعنوان دفاع از موجودیت خود سیاستهای میلیتاریستی و تروریستی اش علیه مردم فلسطین و مردم کشورهای عربی همجوار را توجیه کند. اسرائیل دیگر نه با نیروهای صلحدوست بلکه با نیروهای خواهان حذف اسرائیل میجنگد و طبعا وقتی طرفین خواهان حذف یکدیگرند دیگر موردی برای مذاکره و بحث و توافق بجا نمیماند. جنگ افروزی در واقع جزئی از خصلت و هویت نیروهائی است که امروز در خاورمیانه مقابل یگدیگر قرار گرفته اند.

برای اسلام سیاسی جنگ از یک زاویه استراتژیک تری هم مطلوبیت دارد. از همان زاویه ای که جنگ آمریکا در عراق و افغانستان برای نیروهای اسلامی یک برکت بود. گرچه بطور واقعی و عینی یک ریشه اسلام سیاسی مساله فلسطین و سرکوب شدن مداوم خواستهای بر حق آوارگان فلسطینی است ولی اسلام سیاسی این را مساله خود تعریف نکرده است. هدف و صورت مساله اصلی و هویتی اسلام سیاسی ایجاد جوامع و دولتهای اسلامی در کشورهای اسلامی است و این جنبش فرا منطقه ای و فرا خاورمیانه ای است . این جنبشی است که پرچم جوامع اسلامی و قرآنی را بلند کرده و هدف اساسی و استراتژیک اش دستیابی بقدرت سیاسی در کشورهای مسلمان نشین است. مثال و الگوی این جنبش هم جمهوری اسلامی در ایران است. ایران تنها کشوری است که اسلام سیاسی در آن در قدرت است ( البته افغانستان و عراق هم به همین راه میروند اما دولتهای اسلامی دست ساز و پوشالی پرو آمریکایی جاذبه ای برای اسلام سیاسی در اپوزیسیون ندارد). و این تنها مدلی است که جنبش اسلام سیاسی حتی شاخه پرو غرب آن، الگو وهدف خود قرار داده است.

برای رسیدن به این هدف استراتژیک اسلام سیاسی راهی بجز جنگ و ترور، بجز جهاد با "شیطان بزرگ" ندارد و این مستقل از مساله فلسطین و شیوه حل آن یک امر هویتی اسلام سیاسی مخالف آمریکا است.

نظم نوین جهانی و استراتژی خیر در برابر شر

استراتژی میلیتاریستی آمریکا در یک سطح پایه ای در دهه هشتاد بوسیله نئو کنسرواتیوهای اروپائی و آمریکائی طراحی شد. دولت ریگان با اعلام شوروی آن زمان بعنوان امپراتوری شر، اولین گام را در این جهت برداشت و این موضعگیری در واقع راه دیگری را در برابر سیاست خارجی آمریکا قرار داد: راه بحران و تخاصم و میلیتاریسم. این تئوری آمریکا را منبع خیر و انسانیت در برابر یک دشمن جهانی تعریف میکرد. امروز همان عده ای که در هیات حاکمه ریگان این سیاست را بجلو راندند ، دونالد رامسفلد و پل ولفوویتز و دیک چینی و غیره از موضع قدرتمندتری در هیات حاکمه آمریکا مصدر کاراند و همان تز جنگ دو بلوک خیر و شر را این بار در مقابل اسلام سیاسی، که مخلوق خود آنها در دوره قبلی است، به پیش میبرند. بعد از فروپاشی شوروی اینها باید دشمن جدیدی می تراشیدند که مقابله با آن بتواند قدر قدرتی و ژاندارمی و لشکر کشی و میلیتاریسم و هژمونی نظامی و به تبع آن هژمونی سیاسی آمریکا را در جهان یک قطبی بعد از جنگ سرد تامین کند. این دشمن جدید را در قالب اسلام سیاسی، یا بقول خودشان فاندامنتالیستها و تروریسم اسلامی، که یک جریان حاشیه ای حتی در کشورهای اسلامی بود تراشیدند و بوجود آوردند. و این تبدیل به محور شر جدید در دنیای بعد از جنگ سرد شد.

طالبان در افغانستان، جمهوری اسلامی و نیروهای اسلامی در جمهوریهای آسیائی بجا مانده از شوروی و امروز نیروهای اسلامی در عراق اینها همه اجزای این دشمن جهانی هستند. ایران و سوریه رسما بعنوان نیروهای محور شر تعریف شدند و جنگ صلیبی آمریکا با این دشمن امروز بر همه چیز سایه انداخته است.

آمریکا به این دشمن نیازمند است. سیاست استراتژیک آمریکا در دوره نظم نوین جهانی کسب و اعمال سلطه بر جهان است و برای تحقق این هدف باید یک دشمن جهانی وجودداشته باشد. دشمنی که آمریکا و در درجه بعدی متحدین غربی اش بتوانند در جنگ با او دست و پای نظامی خود را باز کنند و سلطه و کل هژمونی سیاسی خودشان را بر دنیا برقرار کنند. این دشمن ابتدا شوروی بود و امروز، تا اطلاع ثانوی، تروریسم اسلامی تعریف شده است. این دشمن در منطقه خاورمیانه حماس و حزب الله و جمهوری اسلامی و سوریه را شامل میشود و اکنون اسرائیل هم به این استراتژی مبارزه با محور شر می پیوندد.

یکی از نتایج این سیاست نئو کنسرواتیستها اینست که نیروهای طرف مقابل تقویت میشوند و گسترش می یابند همانطور که در عراق شد و امروز دارد در لبنان اتفاق می افتد. ولی این مساله ای نیست که هیات حاکمه آمریکا و یا طراحان این سیاست را از کارشان پشیمان کند. بلکه بر عکس میتواند یکی از علائم موفقیت این سیاست باشد. با همین خط استراتژیک است که فعلا دو دوره نئو کنسرواتیوها در آمریکا در مسند قدرتند، به هر کشوری خواسته اند حمله کرده اند، سازمان ملل را بازیچه دست خودشان کرده اند، اروپا را پشت سر خود به خط کرده اند و مخالفین خودشان را در این هیاهوی مبارزه با تروریسم اسلامی خفه کرده اند و یا به تمکین واداشته اند. امروز ظاهرا نوبت این رسیده که مساله مردم فلسطین هم در این هیاهو پایمال شود و تحریف و لوث بشود و تبدیل بشود به جنگ بین دو کمپ شر و خیر در خاورمیانه. به این دلایل اسلام سیاسی، بعنوان دشمن و بعنوان هدفی که باید با حمله به او تمام منطقه را تحت کنترل گرفت مورد نیاز آمریکا و اسرائیل است. کنترل خاورمیانه به بهانه مبارزه با اسلام سیاسی، این هدف اسرائیل و آمریکا در جنگ جاری لبنان است.

راه حل چیست؟

تنها دو نیروی سیاه تروریسم اسلامی و تروریسم دولتی به دنیای ما شکل نمیدهند. یک کمپ و نیرو و جبهه دیگری هم وجود دارد: کمپ مردم عادی و بقول منصور حکمت در نوشته درخشان دنیا پس از یازده سپتامبر نیروی "جهان متمدن". نیروئی که به کل این وضعیت معترض است، نه با دولتهای غربی و میلیتاریسمشان خود را تداعی میکند و نه با اسلام سیاسی نمایندگی میشود. نیروئی که میتواند در برابر هر دو قطب تروریستی بایستد. اکثریت مردم جهان حتی اگر خاموش باشند دنیائی را که نئو کنسرواتیسم غربی و اسلام سیاسی برایشان ساخته اند و یا تصویر میکنند نمیخواهند و نمیپذیرند و آمال و آرزو و تصور و توقع دیگری از زندگی واز دنیا دارند. مردمی که در مقطع حمله آمریکا به عراق در ۱۵ فوریه ۲۰۰۳ در ابعاد میلیونی در سراسر جهان ب خیابانها ریخت و همین امروز در خود آمریکا و انگلیس خواهان خروج نیروهای اشغالگر از عراق است و در برابر بوش و بلر ایستاده است. توده مردم دنیا، سازمانهای طرفدار حقوق زنان، سازمانهای انساندوست و سکولاریستها ، سازمانهای کارگری و نهادها و شخصیتهای آزادیخواه همه متعلق به این جبهه سوم اند. و راه حل در دست این جبهه است.

امروز نمیتوان بدون کوتاه کردن دست اسلام سیاسی از سر مردم فلسطین و خاورمیانه مساله فلسطین را به نفع مردم حل کرد. تاریخا و تحلیلا مساله فلسطین ریشه و زمینه رشد و ارتزاق اسلام سیاسی است اما امروز بطور مشخص راه حل مساله فلسطین از تعیین تکلیف با اسلام سیاسی در خود فلسطین میگذرد. برای حل مساله فلسطین بالاخره باید به خود مساله جواب داد و حق توده مردم آواره فلسطینی را برسمیت شناخت. اما امروز اسلام سیاسی یک مانع اساسی در این راه است. تا زمانیکه نیروهائی مثل حزب الله و حماس از هژمونی در جنبش فلسطین برخوردارند هدف تشکیل جامعه و دولت متساوی الحقوق در فلسطین تامین نخواهد شد. امروز نه اسرائیل و نه نیروهای اسلامی مقابل او هیچیک از طرح دو دولت و تشکیل دولت متساوی الحقوق فلسطینی دفاع نمیکنند و از این رو این پرچم تنها میتواند بدست نیروهای جبهه سوم بر افراشته شود. راه حل انسانی و متمدنانه و سیاسی مساله در دست سازمانها و احزاب و نیروهائی است که در برابر هر دو قطب تروریستی ایستاده اند و بدنیا اعلام میکنند که برای رهائی مردم فلسطین باید هر دو این دو قطب را به کنار زد. این نیروها جنبش جبهه سوم را میسازند. این جبهه سوم نیروی عظیمی است و پتانسیل بالائی دارد. معترض است، از وضع موجود به تنگ آمده است، اینهمه کشتار و جنایت را تحت هیچ نام و بهانه ای نمیپذیرد و تحمل نمیکند و آماده است که برای تغییر این وضعیت به حرکت در آید. باید روی این نیرو حساب کرد و آنرا در جنبش جبهه سوم گرد آورد و سازمان داد. کلید حل مساله فلسطین و کلا خلاصی دنیا از چنبره جنگ تروریستها در دست این نیرو است.