بوش، احمدی نژاد و مردم رویاروئی بر سر چیست؟

انترناسیونال ۱۵۸ ستون اول

رسانه های جمعی سخنان بوش و احمدی نژاد در اجلاس عمومی سازمان ملل را بعنوان یک مجادله و رویاروئی غیر مستقیم برجسته کردند و به تعبیر و تفسیر آن پرداختند اما اهمیت این سخنرانیها نه در گفته ها بلکه در ناگفته ها بود. در حقایقی بود که در همان روز نه از پشت تریبون سازمان ملل بلکه در خیابانها فریاد زده میشد: "بوش جنایتکار جنگی است"، "احمدی نژاد باید بجرم جنایت علیه بشریت محاکمه شود"!
مردم در برابر "رهبران" منفور! این رویاروئی در اخبار و تحلیل و تفسیرهای سی.ان.ان. و بی. بی. سی. و دیگر دستگاههای مهندسی افکار انعکاسی نیافت، اما بدون محور قراردادن این حقیقت بررسی و تحلیل و شناخت رویدادهای سیاسی دوران ما از جمله همین مجادله بوش و احمدی نژاد در سازمان ملل ناممکن است. حتی یک نگاه گذرا به وضعیت سیاسی نابسامان طرفین این مجادله روشن میکند که دعوا واقعا بر سر چیست:
سیاستهای دولت آمریکا در عراق و افغانستان و خاورمیانه شکست خورده است، و مردم جهان و بویژه مردم آمریکا که تحت نام آنان این سیاستهای جنایتکارانه انجام میشود هر روز بیش از پیش به ماهیت ارتجاعی و ضد انسانی اهداف و سیاستها و عملکرد حاکمانشان پی میبرند و در مقابل آن قرار میگیرند. "مبارزه با تروریسم"، "حقوق بشر"، "صدور دمکراسی"، و خزعبلاتی از این قبیل عملا در نزد افکار عمومی رسوا و افشا شده و دیگر خریدار چندانی ندارد . آش آنقدر شور است که حتی صدای سناتورهای محافظه کار هم حزب و همپالکی بوش و صاحبنظران و مفسرین سیاسی خودی هیات حاکمه آمریکا هم در آمده است. به نطق بوش به مناسبت پنجمین سالگرد یازده سپتامبر میتازند و اعلام میکنند که حمله به عراق ربطی به یازده سپتامبر نداشته و وضعیت را بدتر کرده است. حتی کسی مثل فرانسیس فوکویاما، تئوریسین و استراتژیست سیاستهای نئوکنسرواتیستی، خود را ناگزیر میبنید از بوش و هیات حاکمه آمریکا بخاطر "خوب پیاده نکردن" این سیاستها انتقاد کند! همه نظرپرسیها نشان میدهد حمایت مردم آمریکا از بوش و سیاستهایش به سرعت در حال نزول است و علت این جنب و جوش انتقادی در میان بالائی ها نیز در تحلیل نهائی چیزی بجزهمین واقعیت پایه ای رسوائی و بی اعتباری بوش در میان مردم آمریکا نیست.
در سطح جهانی این رسوائی و بی اعتباری بسیار وسیعتر و عمیقتر است. نفرت از هیات حاکمه و سیاستهای آمریکا در خاورمیانه و آفریقا و آسیا و آمریکای لاتین به سطح کم سابقه ای رسیده است و اگر نظرپرسی در این کشورها مرسوم بود بیشک رکوردهای تازه ای در این زمینه به ثبت میرسید. آمریکا و همپیمانانش در نظم نوین جهانی هر روز رسوا تر و منزوی تر میشوند.
در قطب دیگر جمهوری اسلامی و رئیس جمهور تیر خلاص زن اش قرار دارند. وضعیت اینان نیز تفاوت چندانی با "شیطان بزرگ" ندارد. جمهوری اسلامی یکی از وحشی ترین و منفور ترین حکومتهای های عصر حاضرست: یک حکومت جنایتکار، سرکوبگر، ضد زن و ضد آزادی و تجدد و شادی و در یک کلام ضد هر آنچه نشانی از زندگی و بالندگی و انسانیت دارد. این حکومت فوق ارتجاعی از همان بدو بقدرت رسیدنش با صف اعتراض و مبارزه مردم روبرو بوده است و این صف هر روز وسیعتر و رادیکال تر شده است. احمدی نژاد رئیس جمهور این حکومت و نماینده و جرثومه تمام عیار توحش و بدویت و در عین حال استیصال و درماندگی آنست. احمدی نژاد را به امید ارعاب جامعه و تثبیت اختناق ولایت فقیهی تحت بیرق رنگباخته حمایت از مستصعفین به تخت ریاست نشاندند اما راه بجائی نبردند. نه جهاد ادعائی با "مفاسد و دزدیهای آقازاده ها" بجائی رسید، نه مردم مرعوب شدند و نه حتی دعواهای درون حکومتی تخفیف پیدا کرد. احمدی نژاد از راه نرسیده به موضوع جوکها و متلکها و تمسخر مردم و حتی همپالکی های خودش در حکومت تبدیل شد و مردم از همان روزهای انتخابات در برابر او و کل حکومت، که حالا زیر خط ولی فقیه یک کاسه شده بود، قرار گرفتند. و تا امروز این روند ادامه یافته و تشدید شده است.
هم احمدی نژاد و هم بوش اگر چیزی را نمایندگی کنند، نه مردم جوامع خود، بلکه بحران سیاسی و استیصال و بی افقی حکومت و نظام متبوعه خود، و بیگانگی و تقابل این نظام با توده مردم است. تقابل اینان در اجلاس سازمان ملل گوشه ای از جدال عمومی تری است که میان اسلام سیاسی و آمریکا و متحدینش در خاورمیانه و در سطح جهانی در گرفته است. در این جدال ارتجاعی مردم جهان و خواستها و امیال آنان جائی ندارند، اما با اینهمه تنها سلاح این دو کمپ ارتجاعی در توجیه خود و در دفاع از خود در نزد افکار عمومی انگشت گذاشتن به جنایات طرف مقابل و انتقاد و اعتراض به یکدیگر است. این در واقع یک دعوا و مجادله درونی در داخل یک اردوگاه بزرگتر سرمایه داری جهانی است. از نظر تاریخی اسلام سیاسی، هم شاخه ای که نسبش به خمینی و شکست انقلاب ایران بوسیله جریان اسلامی میرسد و هم شاخه طالبان و القاعده، خود محصول سیاستهای آمریکا و متحدین اروپائی او است. از نظر سیاسی- ایدئولوژیک نیز اتکا هر دو قطب غربی و اسلامی به مذهب و نژاد و قومیت آنان را در یک سطح پایه ای و استراتژیک همسو و هم خانواده میکند. اینان با یکدیگر میجنگند که در نقطه توازن مطلوب خود به توافق برسند. آمریکا میخواهد اسلام سیاسی را رام کند و در چارچوب سیاست خارجی خود بگنجاند ( کرزای و آیت الله سیستانی فعلا نمونه های نیمچه موفقی از این تلاش هستند) و اسلام سیاسی میکوشد سهمی در قدرت و در ساختار دولتی کشورهای اسلامزده پیدا کند. اما فایده این جنگ برای هر دو طرف نه تنها در سازش و "صلح آخر" بلکه در تقویت و زمینه بخشیدن و توجیه یکدیگر همین امروز و در جریان همین منازعه است. حمله به افغانستان و عراق بدون جنایت اسلامی یازده سپتامبر ممکن نبود و رشد و افسارگسیختگی نیروهای اسلامی در خاورمیانه و در کل دنیا بدون جنایات آمریکا و متحدینش در عراق و افغانستان و فلسطین ممکن نمیشد. با یکدیگر میجنگد، مردم را میکشند، زندگی ها را به آتش میکشند و از جنایات یکدیگر نیرو میگیرند.
نطق احمدی نژاد و بوش در اجلاس سازمان ملل یک گوشه تبلیغاتی- دیپلماتیک از این منازعه درون خانوادگی بود. اما این جدال نه با دیپلماسی و مذاکره و سازش و نه با جنگ میان این نیروهای ارتجاعی ختم نمیشود. این مسابقه ترور و آدمکشی تنها با تعرض مردم شریف وآزاده دنیا، تعرض نیروهای چپ و سکولار و آزادیخواه در سراسر جهان میتواند پاسخ بگیرد. این سیکل جنایت را همان مردمی در هم خواهند شکست که در خیابانهای نیویورک شعار میدادند "بوش جنایتکار جنگی است" و " احمدی نژاد باید بجرم جنایت علیه بشریت محاکمه شود"!